رضا قلى خان ( هدايت )
770
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
زرآميختهاند ابريشم معروفست و كنايه از تار سازها باشد كه بمضراب بنوازند چنان كه حكيم فردوسى كفته سمن عارضان پلش خسرو بپاى * بآواز ابريشم و بانك ناى اختربين و اخترشناس و اخترشمار و اخترشمر كنايه از منجم و ستارهشناس شاعر كفته قول سه كس نيست بدهر استوار * شاعر و قرعه زن و اخترشمار نظامى كفته ملك فرمود تا اخترشناسان * كنند انديشه از دشوار و آسان اختر دانش كنايه از عطارد و مشترى چنان كه خاقانى كفته مرا از اختر دانش چه حاصل * كه من تاريكم او رخشنده اجزا اختر روشن كنايه از قطره باران است چنان كه حكيم ازرقى در صفت برشدن ابر كفته فلك كردار برخيزد كران پراختر روشن * صدفآساى برجوشد ميان پرلؤلؤ لالا اختر شمردن كنايه از بيداريست چنان كه فخر كركانى كفته بشب پهلو سوى بستر نبردى * همه شب تا بروز اختر شمردى اختر شمار كنايه از منجّم و كسى كه بسبب عشق شبها نخسبد وقتى كفتهام همه شب تا سحر اختر شمارم * بدامان از مژه اختر فشانم اختر فشان و اختر ريز كنايه از كريه كردن بود ارزن زرّين كنايه از ستاركان و شراره آتش كه از هواى مجاور آتش بازكردد و فرو ريزد از بن دندان كنايه از رضا و رغبت و از بن سى و سه دندان كمال رضا و رغبت و نهايت طوع و رغبت بود چنان كه مختارى كفته هركت به زبان مدح نكفت از بن دندان * آب دهنش خون شد و جانش بلب آمد ظهير فاريابى كفته بعون و عصمت حق دولتت چنان بادا * كه چرخ از بن دندان شود مسخّر تو و كاه باشد كه از بن سى و دو كويند و لفظ دندان را نياورند چنان كه كمال اسمعيل كفته سالم ز بيست اكر چه فزون نيست مىشود * كردون پير از بن سى و دو چاكرم اثير الدين آخسيكتى كفته نيم صبرى بر لب و دندانش دل * از بن سى و دو دندان مىكند از بن كوش كنايه از اطاعت و فروتنى باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته كردون چنبرى ز بن كوش روز عيد * حلقه بكوش چنبر دف شد چو چنبرش از پاى درآمدن كنايه از افتادن بود از پركار شدن و از دست رفتن و از دست شدن كنايه از بى خود كشتن و بىاختيار شدن و اضطراب كردن باشد چنان كه مولوى معنوى كفته ساغرى چند بخور از كف ساقى وصال * چون ز پركارى شد برجه و در رقص درآى ملا محمد عصار كفته زراح شوقشان كشتند سرمست * بجام اولين رفتند از دست شريف غياث كفته چون نامهات رسيد بدستم شدم ز دست * در بيخودى مكر بشرابش نوشته ديكرى كفته از يك نكهت ز دست رفتم * رفتم ز جهان و مست رفتم حكيم انورى كفته از دست مشوز سقطه من * پاى تو اكرچه در ميانست از پوست بيرون آمدن كنايه از كشف احوال خود كردن و ترك دنيا نمودن و از خودى بازآمدن و صاحب حقيقت شدن از خر افتادن و از دست و هر جستن و از شكم دهر افتادن كنايه از مردن و نابود شدن بود چنان كه شيخ نظامى كفته به هندوستان پيرى از خر فتاد * پدرمردهء را بچين كاوزاد از دست بركرفتن كنايه از نيست و نابود ساختن است چنان كه ظهير فاريابى كفته بخشم كفتى زودت ز دست بركيرم * چكويمت كه بدستت درست و بتوانى از دهان مار بيرون امدن كنايه از راستى است كه هيچ كجى در او نباشد از رك انديشه خون چكيدن كنايه از وقت و فكر و انديشه از راه خار برداشتن كنايه از دفع فساد و مفسد نمودنست چنان كه شيخ نظامى كفته جوانمردى كن از من بار بردار * كلافشانى كن از ره خار بردار از زبان درآمدن كنايه از سهو كردن در تكلّم باشد از سر پاروان شدن كنايه از زود رفتن باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته ندارم حاليا زين پيش پرواى * و داعى كن روان شو از سر پاى از سر دست كنايه از كارى و سخنى باشد كه بىتامل و انديشه چست و جلد كويند و كنند چنان كه شيخ نظامى كفته چه من با تو نكويم تا نسنجم * نسنجيده مكو تا من نرنجم سخن تا چند كوئى از سر دست * همانا هم تو مستى هم سخن مست حكيم نزارى قهستانى كفته همين دم موزه پوشم از سر دست * ز سر سازم قدم يا سر بيايم از نقش كور خار رستن كنايه از خوارى و بىاعتبارى بود از كره رفتن كنايه از تلف شدن چيزى باشد از زر و غيره كه در پارچه بسته باشند چنان كه امير خسرو كفته او مىرود بناز و كره مىزند بزلف * مردن مراست از كره او چه مىرود از زبان جستن سخن كنايه از سهو و خطاى بىاختيار در تكلم از شيفته ماه نو نهفتن كنايه از قطع مادهء فساد و سامان معالجه چنان كه شاعر كفته زان پس كه سخن بطعنه كفتند * از شيفته ماه نو نهفتند از نارنج زليخا زخم يافتن كنايه از ملامت و شنعتى است كه بمكافات ملامت و شنعت يابند چنان كه شيخ نظامى كفته چو يوسف زين ترنج در سر بتابى * ز نارنج زليخا زخم يا بى اژدهاى فلك كنايه از راس و ذنب است كه به عربى تستيّن خوانند اژدهاى علم