رضا قلى خان ( هدايت )

771

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كنايه از صورتى كه بعلم نقش كنند اژدهاى هزار سر كنايه از مال و آمال و آرزوهاى دينويست چنان كه حكيم سنائى كفته اژدهاى هزار سر در بر * چيست اين ملك و جاه و ناز و خطر اسب فرزين نهادن يعنى اسب بفرزين طرح دادن و بازيرا بردن كنايه از غلبه كردن باشد چنان كه شيخ سعدى كفته كدائى كه بر شير نرزين نهاد * ابو زيد را اسب و فرزين نهاد اسباب حلوا ناتمام است كنايه از نقصان كار است استخوان دو معنى دارد اول معروف است دويم كنايه از اصل بزرك باشد چنان كه شيخ سعدى كفته چند استخوان كه هاون دوران روزكار * خردش چنان بكوفت كه خاكش غبار شد امير خسرو در مذمّت مغولان چنكيزى كفته اصل ز سكدان و ز كرك استخوان * كربهء يخنى شده بر روى نان استخوان بزرك كنايه از شخصى است كه نسب عالى داشته باشد چنان كه امير خسرو در صفت جنك مغولان چنكيزى با هندوستان و فيل دوانيدن مردم هند بر سر مغولان كفته خورد شد اندر ته كوه كلان * كرچه كه بودند بزرك استخوان استخوان در كلو كرفتن كنايه از رنج و محنت كشيدن باشد استخوان پوسيده وانمودن بآباء و اجداد قديم مفاخرت نمودن استخوان در زخم كذاشتن كنايه از تمام ناكردن كار و مهمل و ناقص كذاشتن و اين مثلى است مشهور كه قصابى را استخوان بزخمى بود و جراح او را بطمع كوشت دادن مستمرى معطل مىداشت چون استخوان را بدر آورد كوشت دادن موقوف شد چنان كه كفته‌ام تا نكردد قطع لحم شام و چاشت * استخوان در زخم مىبايد كذاشت استره ليسيدن كنايه از دليرى و جان بازى كردن بود زيرا كه تيغ دلاكى را ليسيدن قصد اذيّت خود كردن و زبان و لب را قطع كردن است اشتردل و شتردل كنايه از كينه دل و خوفناك و ترسنده و نامرد باشد وقتى كفته‌ام شتركين شتردل شتربان ترك * بكركان زمين راند پويان چو كرك رضى الدين نيشابورى كفته زهى به قوت جودت رجاى اشتر دل * كشد بسوى چراكاه شير شرزه مهار همو كفته بهار آمد و جان حسود اشتر دل * بسبزه سر خنجر رود بسوى كنام كاتبى كفته شتر شتر غم من بين بحجره حجره تن * شتردلى منما غم كجا و حجره من اشتر كربه كنايه از چيزهاى نامتوسّط و نامناسب است چنان كه شتر با كربه مناسبتى ندارد انورى كفته در حيّز زمانه شتر كربها بسى است * كيتى نه يك طبيعت و كردون نه يك فن است اشتر بكسسته مهار و بكسسته زمام كنايه از كسى كه بهواى نفس و نادانى حركت كند ابو المعالى نشاط اصفهانى كفته ره به آخر شد و دردا كه ندانيم هنوز * بكجا مىرود اين اشتر بكسسته زمام اشك تلخ كنايه از شراب و اشك چشم و آن را آب تلخ نيز كويند اشك داورى كنايه از كريه مظلومان به پيش حكام اشك شيرين كنايه از كريه شادى و آن را اشك طرب نيز كويند اشك داودى يعنى كريه بسيار و نيز اشك كلكون چنان كه حكيم خاقانى كفته قدحهاى چون اشك داودى از مى * پرى خانهاى سليمان نمايد و ازين بيت خاقانى اشك سفيد فهميده مىشود نه كلكون چه اشك شور كه از غم ريخته مىشود سفيد مىباشد اشك ميغ كنايه از قطره بارانست چنان كه شيخ نظامى كفته چپ و راست ابرست و از برق تيغ * چو آرايش كلشن از اشك ميغ افتادكان كنايه از مظلومان پريشان و بيماران عاجز باشد افتادن از دست افتادكان كنايه از خواب شدن بدعاى مظلومان باشد افتاده كنايه از عاجز و زبون باشد چنان كه شيخ سعدى كفته سعدى افتاده‌ايست آزاده * كس نيايد بجنك افتاده افتان و خيزان كنايه از آهسته و دير راه رفتن بود افسانه‌كوى كنايه از نقال و قصه‌كوى افسر دير بلند كنايه از آفتاب آسمان افسر شدن با اول مفتوح بثانى زده كنايه از پادشاه شدن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو من بر سر خسروان افسرم * چه انديشه باشد ز اسكندرم افكنده سم كنايه از عجز باشد چنان كه امير خسرو كفته رخش علل در رهش افكنده سم * علت و معلول در او هر دو كم افلاك‌شناسان كنايه از منجمان و رصدبندان بود چنان كه شيخ نظامى كفته دفتر افلاك‌شناسان بسوز * ديدهء خورشيدپرستان بدوز افكندن كنايه از برابرى كردن و آن را درافكندن نيز كويند چنان كه شيخ سعدى كفته منكه با قوت بمورى برنيايم اى عجب * با كسى افكنده‌ام كو بكسلد زنجير را الاغ دادن كنايه از خرج سفر دادن و اين مركبست از تركى و فارسى چه الاغ تركيست و بمعنى بريد است كه بسرعت راه طى نمايد و بتركى چاپار و چپر كويند الف با تا كنايه از لوح و قلم الف بر سيب افزودن كنايه از رنج رسانيدن پس از نعمت است خاقانى كفته سيب صفاهان الف فزود در اول * تا خورم آسيب جانكزاى