رضا قلى خان ( هدايت )

763

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نكفتمت كه بيغمار و دولت سعدى * چو دل بعشوه دهى دلبران يغما را و مولوى در طلوع آفتاب كفته يغما بك تركستان بر زنك برد لشكر * در حلقهء بيخويشى بكريز هلازوتر و تخلّص ميرزا ابو الحسن جندقى از معاصرين است كه كفته مىرود در پى تركان يغما * چكند كار فلك وارون است يغما نازنام دختر خاقان و زن بهرام كور بوده يغتيح نام ماريست در سبزه‌زارها كه اكر بكزر دزهرى ندارد شيخ ابو الحسن و شهيد بخارائى كفته مار يغتج كرت دى بكزيد * نوبت مار افعى است امروز سرورى بجاى غين فاكفته و بجاى يا باى موحده آورده يغلق بمعنى تير است امّا تركى است يغام غول بيابانى است نمايش دويّم در ياء با كاف يك‌انداز تيريست كه بهر جانور پرنده بيندازند ديكر در پى آن نروند اثير الدّين آخسيكتى كفته نازده بر هدف سينهء ما * چرخ را هيچ‌يك انداز نماند و جائى از كوه و كمر رودخانه و آبكند كه از بالا تا به زير برابر باشد و آدمى و غيره به بالا و پائين نتواند رفت يك دانه كوهر بيمثل و قرين و نوعى است از هار و آن‌چنان بود كه پنج يا هفت رشته بكيرند و در هر رشته پنج يا هفت مرواريد كشند بعد از آن همهء رشته‌ها را جمع سازند از يك لعل يا كوهر ديكر بكذرانند به همين ترتيب تاهار شود سرورى بمعنى كردن‌بند مرواريد كفته خاقانى كفته هر درّى دان از آن دو كوهر * يك دانه كردن دو پيكر ياره از ساعد و يك دانه زبر بكشايد يكدش بالفتح و كسر دال همان اكدش است كه بمعنى دو تخمه از آدمى و اسب و استر مرقوم شده كه به عربى مولّده كويند يكران با اوّل مفتوح اسب اصيل و خوب كه رنك او ميان زرد و بور باشد كمال كفته نشسته آب ز رنك لطافتت در خاك * چنان كه باد بر آتش ز نعل آن يكران و اكنون بر مطلق اسب اطلاق كنند بيملاحظه رنك يكزخم لقب سام نريمان بوده و كرز او را نيز يكزخم مىكفتند زيرا كه بيك زخم اژدها را كشته بود فردوسى كفته بشد سام يكزخم و نبشت زال * مى و مجلس آراست بفراشت يال هم از قول رستم كفته من آن كرز يكزخم برداشتم * سپه را همان جاى بكذاشتم يكسان و يكسون بمعنى برابر و بردوام باشد يكون بفتح يا و ضم كاف جامه حرير الوان ابو شعيب كفته شعر تو بياراسته و آرايش * چه بديبا و چه بخزّ و چه يكون يكان و يكانه با كاف پارسى بمعنى بيمانند سوزنى كفته كه او بجاه زاركان دولت است يكان يكانه‌كو يعنى موّحد و آن را يكانه‌بين نيز كويند يكانى مخفف يكانكى ناصرخسرو كفته خداى را بيكانى بدان و از پس آن * بهر چه كفت رسولش ورا مصدّق دار نمايش سيّم در ياء با لام يل و يله بالفتح بمعنى پهلوان معروفست و يلان يعنى پهلوانان يله نيز به همان معنى است و اين بيت را به بهرام كور نيز نسبت دهند كه كفته منم آن پيل ژيان و منم آن شير يله * نام من بهرام كور و كنيتم بو حبله و بمعنى رها كرده و مطلق العنان نيز آمده چنان كه مولوى كفته هله دوشت يله كردم شب دوشت يله كردم * دغل و عشوه كه دادى بدل پاك بخوردم مكن اى جان همه‌ساله تو بفردام حواله * تو مرا كول كرفتى كه سليم و سره مردم به خدا كت نكذارم كم از اين نيز نباشد * كه نهى چهره سرخت نفسى بر رخ زردم و بمعنى چيزى كه از چيزى آويخته باشد نيز كفته‌اند و هم مولوى كفته ايموسى جان چوپان شدهء در طور بيا ترك كله كن * تكيه كه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را يله كن و بمعنى خوابيده و افتاده من كفته‌ام همى اسب بر اسب خوردى ز كرد * هم اسب او فتادى هم از اسب زد چو دو پارهء كوه كز زلزله * خورد بر هم و هر دو كردد يله و بمعنى كج كرده نيز آمده چنان كه كويند اين پياله را يله كن يعنى كج كن و يله شو يعنى خميده شو خسرو كفته بر سر يله نهاده كلاه و نشسته تند * آن حوصله كراست كزان سونكه كند و بمعنى زن هرزه كرد و بيهوده‌رو نيز كفته‌اند يلك كلاهيست كه سلاطين بر سر كذارند سوزنى كفته تا من بنور ماه تو شب را برم بروز * زان بيش كز سمور بمه بركشى يلك و دلى را كويند كه از انديشه فارغ بود يلايلا بفتح هر دو يا بمعنى بيابيا باشد كه به عربى تعال تعال كويند يلدا شب اول زمستان و آخر پائيز است و آن درازترين شبهاست چنان كه كفته‌اند شب يلداى غمم را سحرى پيدا نيست * كريهاى سحر مرا اثرى پيدا نيست و من وقتى كفته‌ام در سالى اكر شبى است يلدا * در يك مه آن صنم دو يلداست يلمه بالفتح قبا است كه پوشند و يلمق معرب آنست يمرو بالفتح مردم كياه يمكان بالضم و كاف فارسى قصبه‌ايست از ولايت بدخشان برسمت كاشغر كه مدفن ناصرخسرو است و ناصرخسرو