رضا قلى خان ( هدايت )
764
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
سالهاى بسيار در غار به مكان بعبادت و رياضت مشغول بوده و اهل بدخشان با وى ارادت داشتند و او را از شرّ نواصب محفوظ مىنمودند و او در طريقه شيعه اسمعيّليه مغرب بود و بناصر باللّه ارادت داشته و خلق را به دو دعوت مىكرده چون از آن جانب حجّتى بر اهل خراسان بوده حجّت نيز تخلصّ مىكرده كويند زياده از صد سال عمر يافته پنج ديوان از او بدست افتاده و انتخاب شده و خود كفته بخوان هر دو ديوان من تا بهبينى * يكى كشته با بحترى عنصرى را معلوم مىشود كه ديوان عربى نيز داشته رسالة النّدامه فى زاد القيامه روشنائى نامه و زاد المسافرين او ديده شده است وفاتش را در چهار صد و يك نوشتهاند خود كفته كرچه مرا اصل خراسانى است * از پس ميرىّ و مهىّ و سرى دوستى عترت خانهء رسول * كرده مرا يمكى و مازندرى يمينه بر وزن كمينه معده را كويند كه جاى نضج و طبخ صعام است ينك بر وزن رنك بمعنى طرز و روش و قاعده و قانون بستن سيّد ذو الفقار شيروانى كفته سخن پناها كرچه سخنوران هستند * شناسى آنكه سخن كس نپرورد زين نيك سوزنى كفته آئين تست احسان نيك تو مرحمت نمايش چهارم در ياء با واو يوب بر وزن خوب فرش و بساط زيبا و اصّح آن بوبست كه در حرف با كذشته يوبه در فرهنكها و برهان بمعنى آرزو آوردهاند و شعر مولوى را شاهد كرده يوبه سفر كيرد با پاى لنك * صبر فروافتد در چاه تنك و اين خطاست توبه را يوبه خواندهاند و بويه را يوبه دانستهاند بوى و بويه بمعنى آرزو و تمنّاست سابقا مرقوم شده يوجه بر وزن جوجه در فرهنك دساتير بمعنى قطره آمده كه در برابر دريا است يوز بمعنى تفخص و جستن و امر بجستن و از اين ماخوذ است در يوز و دريوزه يعنى جستجوى درها و رزم يوز يعنى رزمجو و در فرهنك جهانكيرى بمعنى جست و خيز نيز آورده و يوس به تبديل زا با سين لغتى است در آن و ليكن در استعمال ياء زايده به آن ملحق مىشود چنان كه كويا جزو كلمه شده مانند بيوس و بيوسد و نابيوسان و به بيوس و به بيوسى بنا بر آن در باب باء تازى مع اليا كذشت و در اين تامّل است چه بمعنى جستجوى آمده نه جستوخيز و جانور شكارى را از اين جهت يوز كويند كه جستجوى شكار كند و همچنين سك تولد را يوزك و يوزه براى اين كويند يوزاسف از اكابر فرزانهكان عجم بوده آئين سايب بن اخنوخ يعنى ادريس پيغمبر كه عجم او را هرمس و بعضى اخنوخ خوانند او رواج داده كواكبپرستى را در ميان خلق طاعت و عبادت معبود حقيقى نام نهاد و چنان كه تفضيل آن در آثار الباقيه و تواريخ مرقوم و جمعى كثير او را پيروى كردند بتپرستى از ان زمان شايع شد وى معاصر تهمورس بن ديو جهان بن هوشنك پيشدادى بوده و ملّت سلاطين عجم بطريقه يزدانيان بوده كه ايشان را سپاسيان مىخواندند و پس از تهمورس جمشيد نيز بران كيش اعتنائى كرده كفت انسان اكمل از كواكب است لهذا اعراب كه در ملّت صابئين متعصّب و مستحكم بودند از جمشيد جم برنجيدند ضحاك كه خواهرزادهء او بود با سپاه بسيار بر او خروج كرد و او را مستاصل و كريزان نمود و شدّاد و شديد و برادرزادكان آنها مالك ملك شدند تا ملت حنيف حضرت ابراهيم ظاهر كشت و حنفا بر صائبين غلبه كردند و صابيه در اغلب عبادات كه اكنون در ملت حنيف اسلام است شركتى داشتهاند الّا ختان كه از حضرت خليل جارى شد و اين طايفه با آن حضرت مخالفة و عداوت ورزيدهاند يوزك و يوزه همان سك توله كه زير بوته جستجو كرده جانور را برآرد سعدى كفته طعن نادان نصيحت داناست * زدن يوز عبرت يوزه است خاقانى كفته از چرخ طمع ببر كه شيران را * دريوزه نشايد از دريوزه و بمعنى غلطيدن جانوران در خاك و دانه جستن مرغان در ميان خاك نيز كفتهاند و از اين بيت حكيم سنائى بمعنى كدا ظاهر مىشود از پى آب و نان هرروزه * طوف هر يوزه بهر دريوزه ليكن بمعنى سك توله توان يافت در سامى بمعنى ساق درخت آورده و الحاقهاى هوّز در آخر جهته حركت حرف آخر است چه پيوسته در آخر كلمات فارسى ساكن مىباشد يوسه بواو مجهول ارّه را كويند اسدى كفته بيوسه ببريد چوب سكند * كزان پاى خونين درايد ز بند يوسيدن لغتى است در يوزيدن بمعنى جستن و از اينجاست به بيوس يعنى نيكى جوى و مفهوم آن غير طمع است هرچند مآل هر دو يكى خواهد بود يوغ چوبى كه بر كردن كاو كار كردن نهند سنائى كفته اى همه قول تو نفاق و دروغ * پيش دنيا تو كردن اندر يوغ يوك بواو معروف سيخ آهنى كه بر زبر تنور نهند و بريان از آن آويزند و كفتهاند آنچه نان بر آن نهند و در تنور كنند يون بواو معروف يعنى نمدزين و كاهى بمعنى مطلق پشم نيز استعمال شود قطران كفته چو بر بالاى ميمون او برزم اندر نهند يون او بود فرّخ فريدون او عدو ضحّاك شوم اختر و بمعنى فلس نيز آمده خاقانى كفته با نصّ حديث و نظم قرآن * يونى نرزد حديث يونان بهتر آن است كه به همين بيت كه در تمجيد حديث و قرآن است لغات اين كتاب مبارك مختوم شود الحمد للّه ربّ العالمين و السلام و الصلاة على محمد و آله اجمعين و الحمد للّه اوّلا و آخر او ظاهر او باطنا حرّ 1286 على اصغر قرشى