رضا قلى خان ( هدايت )

762

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چه خوانم داستان را مىدويس هم او كفته بودم حكيم سوزنى ار چند سال پار * تا يالمند كشتم كشتم تحكمّى ياله بمعنى شاخ كاو است يام اسبى كه در راههاى دور در هر منزلى كذارند تا رونده سوار شده خبر به منزل برساند و بتركى آن منزل را چاپارخانه خوانند يان در فرهنك بمعنى هذيان نوشته ازاين‌قرار لفظ هذيان را كه عربى است پارسيان معجّم كردند چنان كه عيالمند را يالمند كفته‌اند حكيم فرخى در معنى اوّل كفته با سخن تو همه سخنهايان است * با هنر تو همه هنرها بيكار ياود بر وزن و معنى يابد آمده ياوند بمعنى يابند و پادشاه را نيز كويند و ياوندان بمعنى پادشاهانست يائى در فرهنك بمعنى بيمار آورده و استشهاد بشعر منوچهرى كرده كه كفته سالار سپاهان چو ملك شد بسپاهان * برشد به هوا همچو يكى مرغ هوائى كرچه به هوا برشد چون مرغ هميدون * ورچه به زمين درشد چون مردم يائى فرزند بدركاه فرستاد و همى داد * بر بندكى خويش بيك‌باره كوائى و بعضى يائى را مائى دانسته‌اند و كفته‌اند مرد بيمار به زمين در نشود چه بسيار بيمار شفا يابد ولى مردم مائى يعنى آبى دريائى بزيرزمين و بن دريا روند يانه هاون را كويند شاعرى كفته همچو ياور شده سر كرزت * تا چو يانه كند سر دشمن و تخم كتان كه از او روغن كيرند نيز كفته‌اند نمايش اوّل در ياء با خا و غيره يخچه بفتح اول و جيم پارسى ژاله و تكرك را كويند يخنى بفتح اول بمعنى پخته و چيزى ذخيره نهاده از هر جنس كه بروز ضرورت به كار آيد چنان كه شيخ نظامى كفته مخور غم ز صيدى كه ناكرده * كه يخنى بود هرچه ناخوردهء و اين مثل است يراغ و يرغ با اول مضموم اسبى كه از غايت سوارى قابليّت آن پيدا كرده كه باطمينان بر آن نشينند تا هرجا خواهند روند و ايلغار نمايند شيخ نظامى كفته شتابنده را اسب صحرا خرام * يرغ داده به زانكه باشد جمام در اين ايام مشهور بيورغه شده اين لغت نيز مانند يرمق و يرناق و يتاق تركى خواهد بود يزد شهريست معروف از بناهاى يزدكرد پادشاه عجم يزدكرد نام چند تن از پادشاهان ايران بوده هريك لقبى داشته‌اند آخرين سلاطين ايران يزدكرد بن شهريار بوده و يزدجرد معرّب است يزدادى بفتح قليهء قيمه كه بر زير آن تخم‌مرغ ريخته باشند يزدان بفتح اول نام خداى تعالى و آن را ايزد نيز كويند و يزدانى عبّاد و زهّاد تارك دنيا و مرتاضان يزدان‌پرست را كويند و يزدان را پارسيان اسم ذات دانند چنان كه تازيان اسم اللّه را ترجمه آن شمارند يزدخواست نام قلعه‌ايست در اراضى ولايت فارس كه باصفهان اقربست و آن را ايزد خواست كويند سبب تسميه‌اش را نوشته‌اند كه لشكرى بدانجا مقام كرده بودند چندان برف بباريد كه بيشتر آنها در زير برف بمردند فردا كه سئوآل و كفتكو شد كه چرا چنين وهنى اتفاق افتاد بزرك ايشان كفت ايزد خواست و در آنجا توقف و اموات را دفن كرده قريهء بنا نمود به اين نام معروف و موسوم شده يزك بفتح اول و دويم پيشرو سپاه كه بتركى قراول كويند انورى كفته اى سپاهت را ظفر لشكركش و نصرت يزك يزنه شوهر خواهر را كويند يشك بفتح دندان پيشين كه بتازى ناب كويند و سرورى كفته چهار دندان سباع كه با آن حرب كنند و دندان بزرك شير و پيل و كرك را كفته‌اند حكيم سوزنى كفته از درازى وعدهء اميّد فرسوده شود * پيل را خرطوم و دندان شير را چنكال ويشك يشم با اول مفتوح سنكى است سبز رنك معدنى و كفته‌اند در حوالى ختن رودخانه‌ايست كه آب آن باند جان مىرود و يشم در آنجا بهم مىرسد در جائى ديكر پيدا نمىشود و يشم را هفت رنكست زيتى بهترين رنكهاست و حكما آن را در جزو جوهريّات شمرده مبارك دانند در ختا معتبر است بزركان آنجا بىكمر يشم نباشند و حكاكى خوب بر يشم مىكنند و كويند يشم را دافع طاعون و صاعقه دانند چه در آن ولايت صاعقه بسيار مىشود لهذا يشم معتبر شده است كويند رافع برص و بهق و خفقان و بواسير است و معرب آن يشب است عثمان مختارى در صفت سرما و يخ و برف زمستان كفته شرار آتش دوزخ همانا رفت بر بالا * فروپژمرد و بازآمد به عادت كشته خاكستر لب كاريز پر طلق است و روى حوض پر نقره * شكم چون رود پر يشم است و پشت كوه پر مرمر يغما با اول مفتوح بغين زده بمعنى تاراج است و نام شهرى است در تركستان منسوب بخوبرويان چنان كه شاه نعمة اللّه ولى در ترجيع كفته ترك بالابلند يغمائى * خسرودار ملك زيبائى سعدى كفته