رضا قلى خان ( هدايت )

749

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

عميد مملكت بو نصر هستودان كه از هولش * حرير نرم كردد بر تن بدخواه چون سوهان و اين قصيده كه مطلعش لب است اين ياكل حمرا رخ است آن يا مه تابان مىباشد قطران در مدح او كفته و هركه بنام لامعى نكاشته فريب آتشكده را خورده هسته بر وزن و معنى خسته يعنى استخوان و دانهء ميوها آمده و افاده معنى بود و هست نيز مىكند هستى بر وزن مستى بمعنى بودنست كه به عربى آن را وجود كويند و كنايه از وجود مطلق است كه وجوديست خالق موجودات و او را به عربى واجب تعالى كويند و درويشان يزدانى چنان كه اسلاميان كلمهء طيبهء لا إله الّا اللّه را ذكر كنند بجاى آن نيست جز يزدان كويند فردوسى در توحيد كفته پى مور بر هستى او كواست * كه ما بندكانيم و او پادشاست و هستى خديونام ايزد تعالى است زيرا كه حقيقت وجود اوست و هرچه جز اوست عدم است و هستى در اصطلاح بمعنى خودبينى و خودپسندى و اظهار انانيّت و امثال آنست چنان كه محقّقى كفته مردان رهش دعوى هستى نكنند * خودبينى و خويشتن‌پرستى نكنند آنجا كه مجردان حق باده كشند * خمخانه تهى كنند و مستى نكنند هسر بفتحتين بمعنى يخ و آن آبى است منجمد و معروف كه چون سنك و شيشه از سر ما بسته شود و آن را به عربى جمد بفتح خوانند زيرا كه حكم جماد دارد و جامد افسرده را كويند حتّى زر و سيم چنان كه شمس فخرى كفته امروز از خجالت دوشينه بنده را * جانى است پر ز آتش و طبعى است پر هسر ديكرى كفته پيش من بارى آن شعر يكى دوست بخواند * زانزمان باز هنوز اين دل من پرهسر است و رشيدى كفته باضافه يا نيز آمده و ليكن اصح با ميم است يعنى مسر و در حرف ميم كذشت هسك بفتحتين غلّه بر افشان را كويند و آن آلتى است كه به آن غله را بباد دهند تا كاه از دانه جدا شود نمايش پنجم در هاء با شين هش بالفتح رفتن سيّد عزّ الدين كفته كر بر تهمتن هشى بمصاف بشى و وشى نيز به اين معنى است و بمعنى كل و لاى نيز آورده‌اند و بضم اول بمعنى زيركى است و آن را هوش نيز كويند و جان را نيز كويند و بهر دو معنى هوش مرادف آنست و جان را هويش نيز كفته‌اند استاد فرّخى كفته مرد بىدين را از هيبت توهش نبود * كر ميان تو و او باديه باشد هشتاد و افاده معنى مرك و اجل نيز مىكند چنان كه فردوسى در باب اسفنديار كفته ورا هوش در زابلستان بود هشنجان نام قريهء بوده از قراى رى كذا فى المعجم هشپلك با اول مضموم بثانى زده و باى عجمى مضموم و لام مفتوح بكاف زده صفير كبوتربازان است و آن‌چنان باشد كه سر انكشت در دهان خود نهند و به تندى نفس زنند يعنى پف كنند تا صداى بلند از آن برآيد و كبوتران از آن برمند و بپرند هش‌زداى بمعنى شراب است كه هوش را مىزدايد و زايل مىنمايد و در نامه فارسيان قديم ايران آمده كه هوش زداى آن مايه كه بى خود شويد مخوريد خيام كفته اندك خور و كه كاه خور و پنهان خور هشت‌دهان در بعضى فرهنكها بمعنى كل خيرى آورده در اختيارات بديعى كفته عود هندى است هشت بر وزن زشت بمعنى كذاشت و هشتن و نهشتن و بر اين قياس عاشق اصفهانى كفته زنجيرى آنم كه فروهشته بتقدير * بر طرف بناكوش بتان زلف دوتا را هم او كفته تو اكر ز كعبه راندى و كر از كنشت ما را * غم بنده پرو تو بدرى نهشت ما را شيخ نظامى كفته همه برقع فروهشتند بر ماه * روان كشتند سوى حضرت شاه و هشتن مصدر آن است و بفتح عدديست معروف و استعارات و كنايات آن در خاتمه بيايد هشتويش با اول مفتوح بثانى زده و واو مكسور نام روز پنجم بود از پنجه دزديده يعنى خمسه مسترقه هشمى به زبان تونى مخفف هاشمى است و هاشمى تخلص سيد هاشم نام تونى شاعر بوده و به زبان اهل ولايت خود اشعار داشته و از آن جمله است كى بو كه ز در دلبر مستم درايه * تا بور مقى بپاى و دستم در آيه كويند كه دست بر دلت نه هشمى * بكذار اكر دلى بدستم در آينه درايه بمعنى درآيد است هشنك با اول و ثانى مفتوح بنون زده و كاف عجمى شخص بيسروپا را كويند و با اول مضموم مخفف هوشنك است چنان كه هش مخفف هوش و ذكر هوشنك بيايد هشومند بمعنى هوشمند است چنان كه دانشومند بمعنى دانشمند كذشت هشيار و هيشوار و هشوار بمعنى هوشيار و آكاه است فردوسى كفته خبر يافت لختى شه كاردان * هشيوار و