رضا قلى خان ( هدايت )
750
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
باهنك و بسيار دان منوچهرى دامغانى كفته بر وى نتوان كردن تعجيل بهبه كردن * تعجيل بطب اندر باشد ز سبكبارى آهسته كئى بايد آنجا و مدارائى * صدكونه عمل كردن صدكونه هشيوارى در هاء با فاء هفهف بفتح هر دو ها بانك سك را كويند و آن را عوعو نيز خوانند مولوى كفته مه فشاند نور و سك عوعو كند برهان كفته هف بمعنى كاركاه جولائى و شانه جولائى آمده است هفت بفتح عددى است و بضم هر دمى كه از آب و شراب و شربت خورند كويند جامى كفته برف دوشاب هفت مىخورديم * هريكى هفت هفت مىخورديم هفت اندام رك معروف كه چون بكشايند از همه تن خون كشيده شود و آن را نهر البدن خوانند و اكحل نامند انورى كفته از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخ بيد از همه اعضا بكشايد اكحل هفتبرك برك درختى است شيردار به قدر درخت سماق و بر دو سه رنك است او بشيرازى آن را هشترو و به عربى مازريون و در قوت قريب بشرم بدون تدبير استعمال آن را جايز ندانند و تدبير آن كتب در طبى مرقوم شده هفتادپولان نام قريهء بوده از رى كه طغرل بيك سلجوقى در آنجا بر ابراهيم نيال برادر خود ظفر يافته او را بزه كمان خفه كرد هفتان نام قريهايست از قراى اصفهان هفترك نام بزركترين شهرى از مكران بوده هفته معروفست و نام قلعهء محكم بوده از بناهاى شاپور ذو الاكتاف كه محبس اعراب و اسراى آنها بوده كسى را خاصه از عرب در آن راه نمىدادهاند كويند آثار سور آن تا ششصد سال بيش از اين ديده مىشده در هاء با كاف هكچه بضم اول بمعنى جستن كلوكه به عربى فواق كويند و بپارسى هكك نيز نامند و اين حالت از امتلا و پرى معده روى دهد چنان كه انورى كفته كرمت آز را كه فاقه زده است * ز امتلا اندر افكند بفواق يوسفى طبيب نيز كفته از امتلى آنكه هكچه كرد ديارش * بايد كه كنى مقيّئى در كارش و خسرو دهلوى در معنى هكك كفته زاب سنان به سينه دشمن فرونشان * چون ز امتلاى خون دل او را هكك بود چه كاهى از خوردن آب فرونشيند هكرى بضم و كاف مهمله ديمه را كويند يعنى كشتى كه به آب باران حاصل شود نجس نيز كويند هكوى بضم و واو مكسور سركشته و متردّد در نسخه سرورى بفتح هاء و ضم كاف بمعنى تردد آورده و بفتح اول و ضم ثانى بمعنى شراب نيز كفتهاند و بمعنى خربزه نارسيده نيز آوردهاند هكّه مخفف هكچه است كه مرقوم شده هكهك بضم هر دو ها آواز كريه كه در كلو باشد خسرو دهلوى كفته صوفى قرّابه از مى هكهك كريه كشاد * كريهء خونين او در سجده جاى او ببين در هاء با كاف فارسى هكرز بالفتح و كسر كاف يعنى هركز و همانا اين قلب هركز است و در بدخشان مستعمل است چنان كه ناصرخسرو كفته نايد هكرز زين يله كوباره * جز درد و رنج عاقل بيچاره هم او كفته مايهء آن هر دو آب و خاك و ليكن * ملعون نبود هكرز همبر ميمون هم او كفته زنده به آب خداى خواهى كشتن * تو نه بجيحون بمردهء نه بسيحون مردم اكر زاب مرده زنده بماندى * خلق نمردى هكرز بر لب جيحون كى كرد بهين كار جز بهين كس * حلّاج نبافد هكرز ديبا نمايش ششم در هاء با لام هل بالضم بمعنى بغل و آغوش آمده مولوى كفته اى عشق خندان همچو كل * اى خوشنظر چون عقل كل خورشيد را دركش بهل اى شهسوار هل اتى و بالكسر مخفف هيل يعنى الاچى و بمعنى بكذار و بر اين قياس هلد يعنى بكذارد مولوى كفته تا عناصر يكديكر را واهلد و بهل يعنى بكذار اوحدى كفته نكاهداشتن خون اوحدى تا چند * بهلبهل كه بر اين خاك آستان بچكد و بر اين قياس نهلد يعنى نكذارد مولوى كفته يار مرا مىنهلد تا كه بخارم سر خود * هيكل يارم كه مرا ميفشر در بر خود و هليدن بمعنى كذاشتن و مصدر است هلا كلمه تنبيه است كه بدان ندا كنند و تاكيد نمايند فردوسى كفته هلا زود بشتاب كامد سپاه * ز ايران و بر ما كرفتند راه هم او كفته هلا تيغ و كوپالها بركشيد هلاشم مقلوب لهاشم است چنان كه هكرز مقلوب هركز و بمعنى زشت و زبون آمده انورى كفته خطّى نه سخت نيكو خطّى از اين ميانه * شعرى نه نيك عالى شعرى ازين هلاشم و صاحب رشيدى بفتح ها و شين آورده و پس كفته لهاشم بضم شين بوده و اين معنى با قافيه شعر انورى نامناسب است و بفتح اصح است و اين است بيت انورى جائى كه مىنشينم بيكار مىنباشم * يا خطّكى نويسم يا شعركى تراشم و آن بيت كذشته بعد از اين بيت است هلالوش بالفتح فتنه و آشوب و آن را خلالوش نيز كويند چنان كه ناصرخسرو كفته هلالوش جويان دين بيهشند * تو بيهوش را در هلالوش كن هلاهل بر وزن حمايل بمعنى زهرى قتّال و سمّى هالك معروفست