رضا قلى خان ( هدايت )

748

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

در نوشته ز باغ * بساط ششترى و هفت رنك ستادروان هزار دستان دستان زدى بوقت بهار * كنون همى نزند تا درآمده است خزان هزاردستان امروز در خراسان است * بمجلس ملك اينك همىزند دستان بمجلس ملك جنكجوى رزم‌آرا * بمجلس ملك شير كير شهرستان هزاررخشان كياهى است كه ميوهء آن مانند خوشه انكور است و پوست آن سبطر و درد باغت به كار آيد هزاركشان نباتى است شبيه بتاك انكور اما خاردار تارها دارد مانند تاك بر مجاور خود مىپيچد و ثمر آن سرخ و به قدر نخودى است و ثمر آن را سياه دارد خوانند و پنج آن را عود الحيّه نامند و آن را هزارفشان نيز كويند و هزارجشان معرب آنست و معنى آن هزار شاخ است از كثرت نارها به فارسى ماردار كويند و بشيرازى نخوشى كويند يعنى نه خشكى و خشك نشوى زيرا كه در زمستان خشك نمىشود و نامهاى بسيار در هر لغتى از او در مخزن نقل شده كويد در تبرستان آن را الاملك كويند و در جبال فارس بسيار مىرويد و عطاران بجاى قسط تلخ مىفروشند كه بسيار شباهت بقسط دارد و آن را به عربى فاشراو كويند معرب از فاشار سريانى است و كرته البيضا همين است هزاررخشان كه كذشت تصحيف هزارجشان است كه ارباب لغت سهو كرده‌اند هزارميخ خرقه و جبّه درويشان را كويند از كثرت بخيه و وصله كه برآنست هزاك بمعنى زبون و ابله و نادان كه زود فريفته شود و سرورى بفتح آورده دقيقى كفته ببايد داشت دايم خويش راست را * نبايد بود مرد مرا هزاكا هزاوه بر وزن سماوه نام قصبه‌ايست معمور از ولايت فراهان عران هزد بمعنى بيدستر كه سك آبى كويند و بتركى قندز خوانند هزدكند بضم كاف فارسى بمعنى خايه سك آبى است كه كند بيدستر خوانند و جند معرب آنست و بتركى قندز قورى كويند هزمان مخفف هر زمان است خاقانى كفته نوشتم ابجد تجريد پس چون نشرهء طفلان * نكاريدم بسرخ و زرد اشك و چهره هزمانش ازرقى در صفت ابر كفته به روى چشمه خورشيد هزمان تند برجوشد * سمك بر دامن خفتان فلك در كوشه مغفر هزينه بر وزن مدينه بمعنى خرج باشد خاقانى كفته بدخل و خرج دلم بين بدان درست كه هست * خراج هر دو جهان يكشبه هزينه من كمال اسمعيل كفته كردم هزينه در ره مدح تو نقد عمر * و راندكى بمانده از آن هم براى تست و بمعنى نفقه و خرج كه به عيال دهند ابو الفرج رونى كفته همه عالم عيال جودويند * او دهدشان هزينه و كابين و احيانا بمعنى خزينه نيز آمده در هاء با زاى فارسى هژهار با هاى هوز بر وزن افشار دندان زياده باشد كه اسب را بديد آيد هژير بالضم بمعنى خجير يعنى خوب و نيكو دقيقى كفته اى همچنان چون جان و تن * آثار و افعالت هژير و در طبرستان بسيار استعمال كنند چنان كه امير تبرى مكرر كفته امير كنه عاشقمه خجيره چيره * ادنماه بزبون هركزمه نوم نايره يعنى امير مىكويد عاشقم بر خوب جهرهء كه هركز آن ماه نام مرا بر زبان نمىآورد و معنى هژير در قصّه هجير و قلعهء سفيد و محاربه با سهراب كذشت و هژير افاده معنى هوشيار را نيز مىكند و معنى مباركى و سعادت نيز از آن استنباط مىشود چنان كه منوچهرى كفته نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژير * با طالع سعادت و با كوكب منير نمايش چهارم در هاء با سين هستره بفتح ها و تاى قرشت جوالى كه بر پشت الاغ اندازند و به آن خشت و امثال آن كشند و آن را زنبر نيز خوانند هستو بالفتح به وزن و معنى خستو كه در حرف خا كذشت يعنى مقرّ و معترف چنان كه فردوسى در توحيد كفته بهستيش بايد كه خستو شوى * ز كفتار بيكار يكسو شوى و در فرهنك جهانكيرى كفته بمعنى حقيقت اشياست و اين معنى با بيت كذشته مناسبتى ندارد و شعر اسدى طوسى در لفظ و معنى از آن بهتر است كه انسان را مخاطب كرده و كفته بهستيش هستو شدى از نخست * اكر خويشتن را شناسى درست هستودان بالفتح بضم تاء نام پادشاهى بوده از پادشاهان طبقه كركرى آذربايجان كه در زمان بنى عباس بوده‌اند و او پسر ابو نصر مملان در آذربايجان حكمرانى داشته و ابو الهيجا منوچهر پسر او بوده و در بعضى كتب هستودان را هسودان نوشته‌اند چون ذكر اين طبقه چنان كه بايد در تواريخ مرقوم نكرديده و تحقيق معلوم نيست و در نعت كركر از آثار ايشان لغتى نكاشته‌ام ابو منصور قطران جيلى يعنى كيلانى مشهور به تبريزى مداح اين طبقه بوده كفته