رضا قلى خان ( هدايت )

733

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و دارنده چيزى نيز آمده چون كينه‌ور و دانشور و دادور و بارور بمعنى تحميل كه مخفّف آور باشد و بىتركيب كفته نمىشود . ورارود و ورزرود بمعنى ماوراء النهر است چنان كه حكيم فردوسى كفته اكر پهلوانى ندانى زبان * ورازرود را ماوراء النهر خوان شمس فخرى كفته يك موى مباد از سر او كم كه جهان را * يك موى به از جمله سمرقند و ورازرود از ارود در باب الف بدين معنى كذشته و آن اصحّ است و اكر بواو نيز آمده باشد پس بايد ورزرود باشد يا برارود وراز بضمّ اول بمعنى خوك نركه كراز كويند و اين بتشديد نيز آمده چنان كه فريد احول اصفهانى كفته چو وراز خوك است خوش بوى و چابك و راغ بالفتح شعله آتش حكيم على فرقدى كويد آتش عشق چون شود پنهان * كز زبانم كشد زبانه و راغ در روشنى و تابش كه فروغ نيز كويند ابن يمين كفته پيشتر زين روزكارى داشتم الحق چنان كه * بود حال و بالم از وى با و راغ و با فراغ ليكن اين معنى نزديك بمعنى اولى است ورام بفتحتين چيزهاى سهل و سبك فرّخى كفته عطاى او بورام است ز ايرانش را * كمان مبر كه جز او كس عطا دهد بورام و ناصرخسرو كفته جهان پر از خس و خار و پر از ورام شده است و نام شهريست از ملك رى كه بورامين اشتهار دارد ورامين بر وزن كدامين نام بلوكى است معمور در قرب ولايت خار كه در اين ازمنه منسوبند به شهر طهران و پيش از آبادى رى و طهران هر دو بلدى معمور و بقدمت بنيان مشهور بوده‌اند كويند چون فرخ فريدون ولايات متصّرفى خود را بسه فرزند تقسيم نمود ولايات ميانه را كه اعدل و اجمل بلاد بود بايرج پسر كهين سپرد و او پادشاه ايران بوده و خود در تبرستان بسر مىبرد و بصوابديد او شهرى در ورامين ساختند كه خاصه ايرج بود و هنوز بعضى آثارش باقى است از آن جمله قلعهء چهاركوشه مربّع طولانى است كه هر طرفى سى و شش برج دارد و از هر برجى تا برجى ديكر پنجاه ذرع فاصله و مسافة است ديوار حصارش زياده از دوازده ذرع قطر و پهنا دارد در ميان قلعه آثار قصرى است خراب و الله اعلم بالصّواب ورانبز بفتح واو و الف و با و سكون نون و زاء تازى در آخر جانب و طرف باشد چنان كه مولوى كفته ناكه شبى ورانبز كردون برآمدم * در خلوت وجود ببويش درآمدم ورپوشه و ورپوشنه بالفتح و كسر يا فارسى سرپوش چون چادر و غيره و در فرهنك بمعنى منقد كفته ورتاج بالفتح كلى است سرخ رنك كه آفتاب چون بست رسد بشكفد و آن را نان كلاغ و توله و آفتاب‌پرست خوانند كه هميشه روى بآفتاب دارد مولوى كفته سپر حبّ و راست مىفكند نركس از خمار * ورتاج بر يسارش و ريحانش بر يمين حكيم سوزنى كفته تو تا جور ملك شرق بادى و اعدات * بر آتش غم مانند سوخته ورتاج و بعضى بمعنى نيلوفر كفته‌اند منصور شيرازى كفته كشاده ديده بينا ستاره چون نركس * در آب رفته كل آفتاب چون ورتاج ورتيج بفتح اوّل و تاى مكسور و ياى معروف مرغيست شبيه به تيهو ليكن از او كوچكتر بهندى بود نه و بتازى سلوى و ورديج بدال نيز آمده حكيم طرطرى كفته كشته در چنكل عشق تو كرفتار دلم * همچو ورتيج كه در چنكل باز است اسير ورج بالفتح قدر و مرتبه و بمعنى كندن نيز آمده و بهر دو معنى ارج كذشت اى بورج و كامرانى ثانى اسفنديار و بكسر واو و فتح را داروئى است كه وج نيز كويند ورخج بفتحتين و خاء ساكن مرادف فرحج كه بمعنى زشت و كريه كذشته خاقانى كفته پيش دلشان سپهر و انجم * اين بود ورخج و آن تخجّم هم او كفته نه كركس ورخج و نه زاغ مخجّم است وردان بكسر دانهاى سخت كه از اعضاى آدمى برآيد به عربى ثولول و بپارسى ژخ كويند ورده بالفتح و دال مفتوح بهاء زده به زبان تبرى درى نام مرغيست در مازندران معروف و بديلم آن را وشم بضم واو و شين معجمه ميم و به عربى سمانى كويند و خايف و جبان‌ترين طيور است چنان كه كفته‌اند اكر بانك رعد بشنود و بميرد لهذا عرب آن را قتيل الرعد خوانده و آن غير سلوى است و در وشم بيان خواهد شد كوشت آن پسنديده حكماى طبيعى است ورز و ورزه حاصل و كسب و بر اين قياس ورزيدن و ورزش و ريزش و كشت و زراعت و اين معنى از معنى اول