رضا قلى خان ( هدايت )

734

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ماخوذ است زيرا كه زراعت هم حاصل است و هم عمل و حرمت ورزى مزارع و همچنين ورزكر مرادف برزكر است ورزاو كاو زراعت را كويند ورزرود رودخانه ماوراء النّهر كه كذشت ورزكن بالفتح و زاء معجمهء مفتوح و كاف عجمى مفتوح كوزه پرآب را كويند ورزم بفتحتين و زاى منقوطه ساكن بمعنى آتش است حكيم سوزنى كفته تير پرتاب تو بر ديدهء بدخواه تو باد * تا بود راستى تير كج از تاب و رزم ورس بفتح اول و سكون ثانى بمعنى مهار شتر باشد ورساز مردى ظريف و آراسته و نام ولايتى است به ماوراءالنهر عبد الواسع جبلى كفته تو كشيدى بجانب و رساز * لشكر انبه و سپاه كران و ورسازه نيز عمّاره مروزى كفته فربه كردى تو كون ايا و رسازه * چون دنبه كوسفند در شب غازه ورستاد بفتحتين وظيفهء كه براى مستحّقان برقرار كنند عسجدى كفته خدايا توئى جمله را دستكير * ورستاد جودت ز ما وامكير ورسيج بمعنى آستانه و سقف خانه است شمس فخرى كفته ببين كه قبّه تعظيم او كجا باشد * چو هست كيوان صد پايه زيرش از ورسيج و در نسخه سرورى بمعنى آستانه خانه كفته و اين معنى به آن بيت انسب است ورشان كبوتر صحرائى و عربى است منوچهرى كفته تا بريم و بر زير تو اى كل نوش است * تا بر كل بر بار خروش ورشان است و آن را بپارسى مرغ آلهى كويند شيخ نظامى در صفت معراج كفته مرغ آلهيش قفس برشده * قالبش از قلب سبكتر شده و در اينجا كنايه از روح مطهّر آن حضرت است ورشتن در برهان بمعنى شست‌وشو آورده ورشتان تبديل ورستان است فا و واو نيز با يكديكر بدل شده و در اصل فرستان و فرشتان مخفف فرستادكان‌ست يعنى پيغمبران و سابقا مرقوم شد كه فرسته و فرشته يك معنى دارد ورشك بر وزن چشمك كيسه را كويند كه در آن دوا و دارو كنند و در بعضى فرهنكها و شترك بتقديم شين و تاء بر راى آورده و در سرورى وَ شَرك بفتح واو و شين و سكون را بمعنى كيسه دارو آورده و بحذف تا كفته و رشيم بر وزن تسليم بمعنى قسم و پاره و جزو مىباشد چنان كه كويند و رشيم اول يعنى قسم اول و جزو اوّل و سوره كلام خدا را نيز كويند و به زبان زند و پازند سوره را هاد بر وزن باد و بر كره بكسر كاف فارسى بر وزن سر كره نيز كويند ورغ بفتح اول و سكون ثانى و غين نقطه‌دار بندى را كويند كه از چوب و علف و خاك و كل در پيش رودخانه‌ها بندند و بمعنى فروغ و روشنى نيز آمده و صاحب برهان نيز كفته بضم اول و ثانى بمعنى تيره‌كى و كدورتست بمعنى دويم كفته‌اند كل را چه بوى خيزد از ده كلاب زن * مه را چه ورغ باشد از صد چراغدان و بمعنى اخير كه ضدّ ثانى است فخر كركانى كفته بيا ساقى آن آب آتش فروغ * كه از دل برد رنج و از دل دروغ ورك بفتحتين خاريست كه آن را سوزانند و آتش آن بسيار شد و تيز است بابا طاهر همدانى در رباعيّات خود كفته شب تار و بيابان پرورك بى و در عربى بمعنى كفل و سرين است و درد آن موضع را وجع درك كويند وركار بفتح اول رستنى كه تند ندارد و مانند خربزه و هندوانه و امثال آنكه بياره دارند و ثمر دهند وركاك بالفتح مرغيست كه آن را شير كنجشك كويند و بعضى مردارخوار را كفته‌اند كه كركس باشد فرخى كفته كر نكيرد بظلّش اندر جاى * كمتر آيد هماى از وركاك وركوه همان بر كوه كه شهريست از عراق عجم و ابرقو معرب آنست كويند از چهار طرف آن چشمهاى آب روان است و يهودى هم در آنجا چهل روز بيشتر نماند و بميرد ورل بفتحتين ريك‌ماهى كه شبيه بسقنقور است فرق آنست كه ورل در بيابان باشد و سقنقور در رود نيل و نزديك آن و سرول پهن است و سر سقنقور باريك و كشيده و رنك ورل زرد بشرخى مايل و پوستش درشت و خشن و رنك سقنقور سبز و زرد و سياه و سفيد و پوستش الس ورلاس بفتح اول نام جرم فلك عطارد است ورنج بفتحتين و نون ساكن حريص را كويند حكيم سوزنى كفته دو بازوى زاغ و رنج ارج كردم و ظاهرا در اين بيت ورنج است