رضا قلى خان ( هدايت )

73

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

موسوم كردد و جمله كه در جوابش آيد بجز آيا بجواب شرط ناميده شود و اصل در جمله شرطيّه آنست كه شرط مقدّم باشد بر جزا چنان كه درين قول سعدى اكر جور شكم نبودى هيچ مرغ در دام نيفتادى و بنا بر ضرورت جزا را كاهى بر شرط مقدّم سازند چنان كه درين قول حزين كردمى شكوه اكر دادرسى داشتمى و كاهى محذوف دارند چنان كه درين قول صايب از حياتم نفسى پا بركابى مانده است * مىرود وقت ببالينم اكر مىآيد يعنى ببالينم اكر مىآئى بيا زيرا كه وقت مىرود و جائى شرط متعدّد و جزا واحد آمده است چنان كه درين قول شوكت مانى چو نقش آن بت بدست مىكشد * چون مىرسد بساعد او دست مىكشد ليكن بعضى فصحاى متاخّرين اين صورت را مستحسن الترك كفته‌اند و جمله بحسب مفهوم بر دو نوع بود خبريّه و انشائيّه خبريّه آنست كه مفهومش احتمال صدق و كذب دارد مثالش از جملهاى اسميّه و فعليّه مرقومه ظاهر است و انشائيّه آنكه مضمونش محتمل صدق و كذب نباشد مثل امر و نهى و كلامى كه متضمن معنى استفهام و تعجّب و تمنّا و دعا و شرط و قسم و مدح و ذم و ندا بود امّا جمله باعتبار صفت بر هشت نمط آيد اوّل ابتدائيّه كه در ابتداى كلام افتد و مسبوق بكلام ديكر نباشد چنان كه درين قول نظامى هست كليد در كنج حكيم * بسم الله الرحمن الرحيم دويّم مقطوعه كه مسبوق بكلام ديكر بوده بدان تعلّق ندارد چنان كه درين قول جامى شعر دوستان چند كنم ناله ز بيمارى دل * كس كرفتار مبادا بكرفتارى دل سيّم مبيّنه كه مبيّن سخن مجمل بود چنان كه درين قول اهلى بيتو چو شمع كرده‌ام خنده و كريه كار خود * خنده بروز دل كنم كريه بروزكار خود چهارم معلّله كه علت سخنى را بيان كند چنان كه درين قول سعدى سخن بلطف و كرم با درشت خوى مكوى * كه زنك خورده نكردد نبرم سوهان پاك پنجم معطوفه كه بر جمله سابق معطوف باشد چنان كه درين قول عرفى هزار شمع بكشتند و انجمن باقى است ششم معترضه كه ميان اجزاى جمله ديكر عارض كشته به هيچ يكى متعلق نبود و از دور نمودن آن جمله در معنى اين جمله خللى راه نيابد چنان كه در اين نثر برادر تو خداش بيامرزد مرد خوبى بود همچنين در اين قول انورى كر بخندم و ان پس از عمريست كويد زهرخند * ور بكريم وين بهر روزيست كويد خون كرى هفتم نتيجهء كه از كلام سابق پيدا و بر آن مترتّب كردد چنان كه در اين نثر لحوق ياى نسبتى از خواص اسم است و دخول لفظ مى از خواص فعل پس ياى نسبتى بفعل لاحق نشود و لفظ مى بر اسما داخل نكردد همچنين است حال جمله مدخول تاى نتيجيّه چنان كه درين قول طغرا كه بتعريف عدل ممدوح خود كفته نثر اكر باد بكوشش رسانيده كه آتش بخسى دويده آب را فرموده تا خاك بكاسه سرش كرده هشتم حاليّه و اين آن جمله خبريه است كه بتوسّط واو حاليّه از فاعل يا از مفعول فعلى حال افتد و حال در اصطلاح نحويان عبارت از لفظى است كه بيان كند هيئت و حالت فاعل فعل يا مفعولش را و هريك از چنين فاعل و مفعول بذوالحال ناميده شود و حال اكثر مفرد باشد و كاهى جمله به‌هرحال سزاوارش آنست كه از ذو الحال مؤخّر بود چنان كه در اين اقوال مظهر كويد يار مجروح مرا ديده دوان مىآيد يعنى يار مرا مجروح ديده مىآيد در حالتى كه دونده است صايب كويد صبح ديدم شبنمى بر برك كل غلطان بناز اميد كويد دميد صبح و نشد قصّهء فراق تمام يعنى نموده شد صبح در حالتى كه قصّه فراق تمام نكشت و كاهى حال بر ذو الحال مقدّم آيد چنان كه درين قول خسرو كه بواقعه دفن ليلى فرموده كريان جكر زمين كشادند * و ان كان نمك در آن نهادند و كاهى از ذو الحال واحد حال را بطريق عطف متعدّد آرند چنان كه در اين نثر امروز ديدم كه زيد افتان‌وخيزان مىرفت درين صورت حال ثانى را حال مترادف كويند مخفى نخواهد بود كه اجزاى اصلى جمله را كه قيامش بر آنها موقوف باشد اركان جمله و عمده نامند و اجزاى زوايد جمله را كه در قياسش دخلى ندارند متعلّقات و فضله خوانند و هر جمله كه مجرّد از متعلّق بود و جمله كه مشتمل متعلّقى باشد بجمله متعلّقه مسمّى كردد و من جمله متعلّقاتى كه به اسمى خاص موسوم هستند مفعول به است كه بمفعول اشتهار دارد و آن عبارتست از لفظى كه فعل فاعل بر آن واقع شود چنان كه بكر در اين نثر زيد بكر را كشت همچنين ميم و تا و شين در برندم و دهندت و زنندش و كاهى آن را بر قرينه سياق كلام حذف كنند چنان كه درين قول نظيرى دوران مى حسرت همه در ساغر ما كرد * بر هرچه نهاديم دل از ديده جدا كرد يعنى جدا كرد آن را و آن بيشتر مفرد باشد چنان كه در امثله صدر و كاهى جمله بواسطه كاف بيان چنان كه در اين قول عرفى بهر كه عرضه دهم درد خويش مىبينم * كه غرقه‌ام من و او در كنار مىكذرد ديكر مفعول فيه و اين عبارت از آن ظرف مكان و زمان است كه واقع كردد در آن فعلى چنان كه در اين نثر يار در خانه خودش رفت