رضا قلى خان ( هدايت )
74
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و درين قول قتيل شب سوى قتيل آمد با خيل پريزادان * آن آفت جان و دل آشوب زمان ما ديكر مفعول له و اين عبارتست از اسمى كه اراده تحصيل آن يا خود وجود آن سبب صدور و قيام آن فعل بود چنان كه در اين نثر زيد زد پسر خود را براى ادب و در اين نثر اين بيمار بنا بر ناتوانى برخاستن نمىتواند ديكر مفعول معه و اين عبارتست از اسمى كه مصاحب و مشارك فاعل يا مفعول باشد چنان كه درين قولين بيرون رفتم از شهر با رفيقان خريدم اسب را با زين آن تنبيه [ در نايب فاعل ] از اين مفاعيل چهاركانه مفعول به كه مختصّ است بفعل متعدّى در فعل مجهول قايممقام فاعل محذوف شده بنايب فاعل ناميده شود بر خلاف مفاعيل باقيه كه هر واحد از اينها هم متعلّق فعل لازم و هم متعلّق فعل متعدّى افتد و هركز صلاحيّت نيابت فاعل ندارد و مىتواند كه همه مفاعيل مذكوره در يك جمله بهم آيند چنان كه در اين نثر خالد امروز پسر خود را با برادرش براى تعليم خط نزديك من آورد تركيب دويّم [ در بيان مركب غير كلام ] در بيان مركب غير كلام و آن عبارتست از مركبّى كه مفيد افادهء تام نبود يعنى سامع از استماع آن ساكت نماند لهذا آن را مركب غير مفيد و مركّب غير تام نيز كويند و آن هم منقسم بر چهار قسم است اوّل مركب اضافى كه حاصل كردد از اجتماع مضاف و مضاف اليه بدانيد كه اضافت عبارت از نسبت كردن اسمى است به طرف اسمى بواسطه حرف جارّ مقدّر مانند از و براى و در و اسم اضافتكرده را مضاف و اسمى كه بسويش ديكر اسم اضافت نموده شود مضاف اليه نامند و اصل در مضاف آنست كه بر مضاف اليه مقدّم آيد و حرف آخرش مكسور باشد به شرطى كه مضاف اليه ضمير متصّل با آن حرف يكى از الف و واو مدّه و هاى مختفى و ياى معروف نبود و آن كسره را كسر اضافت كويند و غرض از اضافت يا تعريف مضاف است و اين جائى صورت نه بندد كه مضاف اليه معرفه باشد چنان كه در اسب بهرام و تيغ رستم يا تخصيص آن و اين در صورتى حاصل كردد كه مضاف اليه نكره بود چنان كه در انكشترى زر و پيل پادشاه و شاه و بعضى اسماى نكره همچو پسوپيش و ماننده مثل بنا بر توخّل ؟ ؟ ؟ ابهام و شدّت نكارت با وجود مضاف شدن به طرف معرفه نمىشوند بهر كيفيّت اضافت باعتبار تقدير حرف جار بر سه نوع بود اوّل بمعنى از چنان كه در انكشترى زر دويّم بمعنى براى چنان كه در اسب بهرام سيّم بمعنى در چنان كه در زدن امروز و باعتبار حال مضاف و مضاف اليه بر چهار نوع مىباشد اوّل اضافت بيانى و در اين نوع اضافت مضاف اليه بيان مضاف و اصلش بود چنان كه در انكشترى زر و پيكر موم تيرآهن و جام نقره دويّم اضافت تشبيهى كه بحذف حرف تشبيه ميان مشبّهبه و مشبه واقع شود و چنين اضافت مثل اضافت بيانى هميشه بمعنى از باشد چنان كه در آينه دل و بلبل زبان خانه تن و دف ماه سيّم اضافت مطلق و در اين نوع اضافت مضاف اليه نه بيان مضاف افتد نه مشبّه وى و آن اكثر براى آيد چنان كه در اسب بهرام و پيل پادشاه تيغ رستم و زر انكشترى و كاهى بمعنى در چنان كه در زدن امروز و شهيد كربلا چهارم اضافت استعاره كه بر سبيل مجاز بيان لازم مشبّهبه و مشبّه واقع شود و اين اضافت هميشه بمعنى براى بود چنان كه در تيغ اجل و زبان حال سپه تدبير و كوش هوش تنبيه [ در اضافت بيانى و اضافت مطلق ] در اضافت بيانى و اضافت مطلق ذات مضاف مقصود باشد و ذكر مضاف اليه فقط براى بيان ابهام و نشان مضاف بود بر خلاف اضافت تشبيهى و استعاره كه در اين هر دو مقصود بالذّات مضاف اليه باشد و ذكر مضاف محض بنا بر قرينه تشبيه و استعاره و حاصل استعاره مبالغه در تشبيه است يعنى شبه را عين مشبّه ادّعا نمودن چنانچه قابل تيغ اجل اول اجل را در ذهن جلّاد قرار داد سپس تيغ را كه لازم جلّاد است از او مستعار كرفته بنا بر قرينه و تقويت مدعا به طرف اجل مضاف نمود و اضافت مطلق با وصف افاده تعريف و تخصيص جائى فايدهء ملكيّت دهد چنان كه در اسب بهرام و پيل پادشاه و جائى افادهء لياقت و قابليّت چنان كه در آدم كار و مرد ميدان و جائى افاده ترجيح وقوفيّت چنان كه در پير پيران و شاه شاهان و مصدر لازم هركاه مضاف كردد بسوى فاعل چنان كه در اين نثر رنجور كشتم از رفتن ديروز يعنى از رفتن تو در ديروز مصدر متعدّى چون مضاف شود كاهى بسوى فاعل خواه مفعول مذكور بود چنان كه در اين نثر غمكين هستم از كشتن زيد بكر را خواه محذوف باشد چنان كه در اين بيهوش شدم از سرائيدن مطرب يعنى از سرائيدن مطرب نغمه را و كاهى به طرف