رضا قلى خان ( هدايت )
72
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
يعنى مانند ستاره سحر است و نيز سزاوار مبتدا و خبر آنست كه مبتدا مقدم و خبر مؤخّر بود چنان كه در مثالهاى مزبوره و كاهى بضرورت وزن خبر را بر مبتدا مقدّم سازند چنان كه در اين از خيال زلف مشكينت پريشانيم ما يعنى ما از خيال زلف مشكين تو پريشان هستيم و درين خوشست عالم آزادكى و خوشخوئى و هم بنا بر اختصار يا برعايت وزن بر قرينه سوق كلام كاهى مبتدا را حذف نمايند چنان كه در اين قول سعدى دو چيز محال عقل است خوردن بيش از مقسوم و مردن پيش از وقت معلوم يعنى يكى از آن دو چيز خوردنست بيش از مقسوم و ديكر مردنست بيش از وقت معلوم درين قول حافظ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم يعنى من بندهء عشق هستم و كاهى خبر را با رابط حذف كنند چنان كه درين قول سعدى نثر منّت خداى را عزّ و جلّ يعنى منّت سزاوار است براى خداى غالب و بزرك همچنين در اين قولين كسى حاضر نيست مكر عمر و زيد بيمار است نه بكر همچنين در قول تو كه كوئى خالد در جواب آنكه پرسد كه كدام هوشيار است و بعضى جا خبر مقدر و متعلّقش قايممقام آن باشد چنان كه درين قول سعدى نثر توانكرى بهنر است و بزركى بعقل است يعنى توانكرى ثابت بهتر و بزركى ثابت بعقل و بطريق عطف جائى مبتدا متعدّد آمده است و خبر واحد چنان كه درين قول سعدى درويش و غنى اين خاك درند و جائى خبر متعدّد و مبتدا واحد چنان كه درين قول اهلى ما همه بيچاره و سركشتهايم و كاهى براى تاكيد خبر را مكرّر آرند چنان كه در اين قول مولوى آنكه شيران را كند روبه مزاج * احتياج است احتياج است احتياج و خبر بيشتر مفرد آيد چنان كه در امثله مسطوره و كاهى جمله واقع شود پس هر جمله اسميّه كه خبرش جمله افتد آن را كبرى و اين جمله را صغرى نامند و بنا بر صحّت اين صورت در اين جمله بودن را بطبيعى ؟ ؟ ؟ يعنى ضميرى كه بسوى مسنداليه راجع بود شرط است خواه اين جمله اسميّه باشد چنان كه در اين قول وحيد نثر مزرعهء عمر بهارش بخزان متصّل است خواه فعليّه چنان كه در اين قول كليم آن كل خودرو وفايش عمر يك شبنم نداشت دويّم فعليّه و اين تركيب يابد از فعل و اسمى كه مسنداليه بود و اين اسم در صورت معروف بودن فعل مسند بفاعل و در صورت مجهول بودنش بنايب فاعل موسوم كردد و چون اسم ظاهر يا ضمير منفصل فاعل يا نايب فاعل شود اولى و افصح آنست كه بر فعلش مقدم كردانند چنان كه در اين اقوال نثر زيد آمد خالد زده شد من رفتم تو كشته شدى بر خلاف ضمير متصّل كه اين در حالت فاعل و نايب فاعل شدن هميشه از فعل مؤخّر و به همان ملحق كردد چنان كه در اين اقوال آمدم زده شدم رفتى كشته شدى و كاهى ضمير متصّل واحد غايب و مخاطب كه معبّر است بلفظ او و تو در صيغه واحد غايب ماضى و مضارع و در صيغه واحد امر مخاطب و نهى مخاطب فاعل فعل بوده مستتر باشد صهبا كويد رفت و بىاو زنده ماندم سختجانى را نكر * آمد و مردم ز خجلت شرمسارى را ببين و براى اختصار بر قرينه كاهى تنها فعل را حذف نمايند چنان كه درين قول سعدى شيطان با مخلصان برنيايد و سلطان با مفلسان بسر نبرد همچنين درين قولين نيامد زيد مكر عمرو نه او ماند نه بكر همچنين در قول تو كه كوئى زيد در جواب كسى كه پرسد كه كدام رخت و كاهى فعل و فاعل هر دو را محذوف دارند چنان كه تو كوئى آرى در جواب آنكه كويد آيا خالد مىآيد و بعضى جا فعل با فاعل خود مقدّر بود مثلا لفظ مىخواهم در قول تشنه كه آب آب كويد يعنى آب مىخواهم آب مىخواهم همچنين مقدر باشد لفظ آر بعد رحمى لفظ بده بعد دشنامى و مژدهء و نويدى و لفظ بكن بعد لفظى و نظرى و كاهى و هرجا لفظ مردهء بىياى وحدت آيد در آخرش تقدير يا بايد كردد بر سبيل عطف جائى فعل متعدد وارد است و فاعل واحد چنان كه درين قول سعدى حق جلّ و علا مىپسندد و مىپوشد و همسايه نمىبيند و ؟ ؟ ؟ سيحرو شد و جائى فاعل متعدد و فعل واحد چنان كه درين زيد و عمرو آمدند سيّم ظرفيّه و اين حاصل شود به اجتماع ظرف و مظروف با رابط چنان كه درين يار در خانه خود است و مال نزديك نيست تنبيه در حقيقت هر جمله ظرفيّه آن جمله اسميّه است كه خبرش مقدر بود و متعلق خبر ظرف بود قائممقامش افتد به همين جهت بعضى از محققان جمله ظرفيّه را قسمى علىحده نشمرند پس بر اين تقدير خبر مقدر در قول او لفظ ساكن باشد يا مقيم و در ثانى لفظ حاضر بود يا موجود و نيز موافق اقتضاى مقام جائى لفظ ثابت يا قايم را و جائى لفظ متحقق يا متصور را مقدر كيرند چهارم شرطيه و اين تركيب از دو جمله برابر است كه هر دو فعليه باشند يا اسميّه يا يكى فعليه باشد و ديكر اسميّه بالجمله هر جمله كه مشتمل حرف شرط بود به شرط