رضا قلى خان ( هدايت )

719

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چو كشتاسب را داد لهراسب تخت * فرود آمد از تخت و بربست رخت ببلخ كزين شد بدان نوبهار * كه يزدان‌پرستان آن روزكار مرآن خانه را داشتندى چنان * كه مر مكّه را تا زبان اين زمان و آباى برامكه تا ظهور اسلام هيربدان نوبهار بوده‌اند و شعر امير معزّى كه در فرهنك آورده مناسب اين نوبهار نيست نوبهار بر همن بتخانه خواهد بود ديكر نام ماه دويّم است از سال ملكى نوبهارى از مصنفّات باربد بوده چنان كه شيخ نظامى كفته چو بر كفتى سرود نوبهارى * عرق كشتى كل از بس شرمسارى نوتاش بفتح اوّل بمعنى سرمد است يعنى هميشه و جاويد و دايم نوج با اوّل مضموم و واو معروف درخت كاج است و آن را نوژ و ناژ نيز كويند مجد همكر كفته زيب زمانه باد ز تاج و سرير تو * تا هست زيب بستان از سرو و بيد و نوج نوجيه بضمّ و جيم و يا هر دو مفتوح سيلاب را كويند رودكى كفته مر ترا جويد همه خوبى و زيب * آن‌چنان چون نوجيه جويد نشيب در جهانكيرى چنان آمده و فى مقاصد للّغة العدّ نوژيه وعد بكسر عين و تشديد دال در قاموس بمعنى آبى كه ماده داشته باشد و منقطع نشود چون آب چشمه و مانند آن و كثرت و بسيارى در چيزى در اين صورت بمعنى سيلاب كه در جهانكيرى و برهان آمده صحيح نيست نوداران بفتح اول پولى است كه آنان كه لباس نو دوزند و شاكرد خياط بياورد بوى دهند و آن را نودارانه نيز كويند و نودارانى بمعنى شاكردانه است نودر بر وزن كوثر چيز نودر آمده و تازه پيدا شده و فرزند عزيز و كرامى و نام پسر منوچهر كه به همين معنى نام كرده بودند و بنوذر مشهور شده و آن غلط محض است زيرا كه ذال در پارسى نيامده خاصه در اين مقام كه نام از معنى بيفتد و چون نو و نيو مانند كو و كيو بمعنى دلير و پهلوان آمده معنى تركيبى نودر بمعنى دليرزاده و پهلوان‌زاده مفهوم مىشود و آن را نودره نيز كويند و نودر عاقبت بدست افراسياب كشته شد حكيم سوزنى كفته اى شهنشاه فريدون فردا را دار و كير * جم نكين تو در سنان قارن تبر بهرام تير شمس فخرى كفته نودر منش سكندر ثانى كه در جهان * چون او ؟ ؟ ؟ مادر ايّام نودره نوراسپهبد به فارسى نفس ناطقه را كويند و تبديل آن نوراسفهبد و واو و يا نيز با يكديكر تبديل مىيابند نوراسفهود مىشوند نوراهان بر وزن همراهان بمعنى راه‌آورد كه چون كسى از جائى بيايد براى دوستان تحفه آورده باشد يعنى تازه از راه رسيده خاقانى كفته صبح آمده زرّين سلب نوروز نوراهان طلب * زهره شكاف افتاده شب و ز زهره صفرا ريخته و آن را نور ره نيز كويند چنان كه حكيم سنائى در نعت نبى كفته پس چو آمد ز شاهراه عدم * نورهى خواست مصطفى زادم آدمش نورهى چو پيش كشيد * جان او جام اصطفى بچشيد نورد چند معنى دارد اوّل بمعنى بيچ و تابى كه از نور ديدن يعنى بيچيدن در چيزى افتد شيخ سعدى كفته هر نوردى كه ز طومار غمم باز كنى * حرفها بينى آغشته به خون جكرم ديكر برابر و شبيه و مانند را كويند شيخ نظامى كفته بسار عنازنى كو شيرمرد است * بسا مردا كه با زن درنورد است ديكر چوبى است مدوّر كه پارچهء كه بافته‌اند بر آن چوب مىپچند خاقانى كفته همه آفاق آكهند كه باز * كار خاقانى از نورد كذشت ديكر بمعنى جنك و خصومتست كه آن را ناورد نيز كويند و بمعنى پسنديده و درخور و مناسب نيز آمده چنان كه حكيم كسائى مروزى كفته نورد بودم تا ورد من موزّد بود * براى ورد مرا ترك من همى پرورد كنون كران شدم و سرد و نانورد شدم * از ان سبب كه بخيرى همىبپوشم ورد و بمعنى اندوخته و جمع آمده شيخ نظامى كفته در انبار آكنده خوردى نماند * همان در خزينه نوردى نماند در اين بيت بمعنى در خورد و مناسب نيز مناسب است و بمعنى نوردنده نيز آمده چنان كه نظامى كفته شه عالم آهنج كيستى نورد * در آن جاى يك‌ماهه كرد آبخورد و امر از نورديدن نيز آمده و دامن پيراهن كه به‌پيچند و بمعنى شكننده نيز آورده‌اند و با اوّل مضموم و واو مجهول و راى موقوف نام شهر كهنه كازرون بفارس بوده نورده بفتحتين بمعنى پيراهن و قباله و سجّل زيرا كه هر دو نورديده مىشوند نورستار بضم اول و كسر را فرقهء سلاطين و كروه حكام و ارباب اسلحه و سپاه پيشه را كويند و به پهلوى رتيشتار و جمع آن رتيشتاران و نوراستاران جمع نورستار كه سلاطين