رضا قلى خان ( هدايت )

71

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

معنى اسم فاعل شده صفت معدود خود افتد لهذا اصل در اين صورت آنست كه اسم عدد از اسم معدود مؤخّر بود چنان كه در اين نثر از روزهاى اين ماه روز دويّم بسيار مباركست اينجا مراد از روز دويّم آن روز است كه در روزهاى آن ماه از روى ترتيب بمرتبهء ثانى واقع است نه روز مطلق و الحاق ميم مزبور بنا بر عرض مذكور بجميع اسماى عدد درست باشد ليكن مستحسن آنست كه با امكان بجاى يكم لفظ اول اختيار كنند و براى ضرورت شعر كاهى اسم عدد را در صورت اول از اسم معدودش مؤخّر و در صورت ثانى بر آن مقدّم كردانند چنان كه در اين قول فردوسى بسى رنج بردم در اين سال سى * عجم زنده كردم بدين پارسى و در اين قول سعدى ديم باب احسان نهادم اساس * كه منعم كند فضل حق را سپاس و كاهى اسم معدود را بهر دو صورت بر قرينه فحواى كلام محذوف دارند چنان كه درين قولين منه اى كه پنجاه رفت و در خوابى * مكر اين پنج‌روزه دريابى يعنى پنجاه سال رفت دو بامداد كر آيد كسى به خدمت شاه * سيم هرآينه در وى كند بلطف نكاه يعنى بامداد سيم و در نثر نيز بنا بر اختصار به صورت ثانى حذف نموده شود كاهى اسم معدد تنها ؟ ؟ ؟ چنان كه در اين دوستان بر سه نمطند اوّل جانى دويم نانى سيّم زبانى يعنى دوستان نمط اول جايى هستند و كاهى با هم عدد چنان كه در اين كلمه بر سه قسم است اسم و فعل و حرف يعنى قسم اوّل از آن سه قسم اسم است و قسم دويّم فعل الخ بينش ششم [ در بيان اسم كنايه ] در بيان اسم كنايه و آن عبارت از لفظى است كه بدان تعبير كنند چيزى را كه مدلول صريحش نبود و غرض از ذكر آن ترك تصريح است چنان كه لفظ عمرى بياى مجهول بمعنى مدّت دراز درين قول حزين اى دل احوال مروت را چه مىپرسى ز من * كان عزيز القدر عمرى شد ز عالم رفته است و لفظ فلانى بياى معروف بجاى اسم ظاهر در اين امروز چه شد كه فلانى نيامد و لفظ كسى بياى مجهول بجاى نام شخص مطلوب در اين قول حزين جان ز تن رفت و هنوزم نفسى مىآيد * اى اجل يكدو نفس رو كه كسى مىآيد [ در بيان مركبّات ] كفتار دويّم در بيان مركبّات و آن محتويست بر يك تقريب و دو تركيب و يك تميم تقريب [ در معناى تركيب ] در مقدّماتى كه كلام را به غير آنها چاره نيست بايد دانست كه مركب عبارتست از لفظى كه بتركيب دو كلمه يا زياده حاصل كردد و اسناد عبارات از نسبت كردن كلمه‌ايست به كلمه به نوعى كه مفيد افاده تام باشد يعنى سامع از آن خبرى يا طلبى دريافته ساكت ماند و كلمه را كه بطرفش كلمه ديكر اسناد كرده شود مسنداليه كويند و اين كلمه اسناد نموده را مسند نامند و از اقسام كلمه اسم هم صالح مسنداليه شدنست و هم صالح مسند بودن و فعل صلاحيّت مسند شدن دارد نه صلاحيّت مسنداليه بودن و حرف نه صالح مسنداليه شدنست نه صالح مسند بودن بلكه هميشه تعلّق فعل با اسم صفت بود بنا بر آن در تركيب ثنانى عقلى فعل فعل و حرف حرف و اسم حرف و فعل حرف اسناد اصلا متحقق نكردد مكر در اسم و اسم و اسم و فعل تركيب اوّل [ در تعريف و تقسيم كلام ] در تعريف و تقسيم كلام و اين در لغت بمعنى سخن است اندك باشد يا بسيار و در اصطلاح عبارت است از مركبّى كه از مسنداليه و مسند تركيب يابد برابر است كه هر دو مذكور باشند يا يكى مذكور و ديكرى مقدّر بود و چنين مركب را بسبب حصول فايده تام مركب مفيد و مركب تام نيز كويند و جمله هم خوانند و جمله باعتبار اصل منقسم بر چهار قسم اوّل اسميّه و اين مركب شود از دو اسم كه يكى مسنداليه و ديكر بواسطه رابط مسند افتد و اسم مسنداليه بمبتدا و مسند بخبر موسوم كردد سزاوار مبتدا و خبر آنست كه مبتدا اسم غير صفت و خبر اسم صفت يا بتاويل اسم صفت باشد و نيز سزاوار مبتدا و خبر آنست كه خبر نكره و مبتدا معرفه بود چنان كه در اين نثر زيد كريان است يا نكرهء مخصّصه و تخصيص خواه باضافت باشد چنان كه در اين نثر آب در كرم است خواه بصفت چنان كه در اين ديده بيشرم پسنديده نيست و مبتدا جائى اسم صفت و جائى نكره هم وارد است اول چنان كه در اين قول سعدى نثر رونده بىمعرفت مرغ بىپر است و ثانى چنان كه در اين قول واعظ كاشى خاموشى بهتر از سخن بد است و هر جمله كه در تركيب يابد از معرفه و نكره مخصّصه معرفه را مبتدا سازد چنان كه درين نثر جمعه روز نيك است و همچنين درين قول صايب روى تو برق خرمن آسايش دل است * زلف تو تازيانه دلهاى غافل است در اينجا برق را بمعنى سوزنده و تازيانه را بمعنى تنبيه‌كننده تاويل بايد كرد و هر جمله كه از دو اسم مساوى در تعريف يا در تخصيص مركب شود بهر صورت اسمى كه مناسب خبر است آن را خبر و ديكر را مبتدا كردانند چنان كه در اين نثر زال پدر رستم است كوى كريبان ستاره سحر است