رضا قلى خان ( هدايت )

709

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چون باغ فضلش پركل و نسترن رودكى كفته از كيسوى او نيمك مشك آيد * وز زلفك او نسيمك نسترون و كويند آن كل اقسام دارد پنج برك و صد برك و كل مشكيجه و كل كوزه و نسرين را هم از انواع كل نسترن دانسته‌اند نستك بالكسر و فتح تا پنبهء زده و پجيده را كويند نستوه با اوّل مفتوح بثانى زده و تاى مضموم و واو مجهول بمعنى جنكى و ستيزنده كه از جنك ستوده نشود و اصل در آن ناستوده بوده حكيم فردوسى كفته جهانديده نستوه سالارشان * چوشيده دلاور نكهدارشان نستهن و نستيهن در لغت اوّل بفتح اول و سيّم و چهارم در ثانى بكسر تا نام برادر پيران ويسه بوده فردوسى كفته چو نسيتهن آن شير شرزه بجنك * كه روباه بودى به پيشش پلنك نسر بر وزن سفر بمعنى نسا و نساراست كه كذشت يعنى جايى كه آفتاب نتابد شمس فخرى كفته ملك در تاب آفتاب ستم * سازد از عفو تو هميشه نسر و بمعنى سايبان كه بر سر كوه از چوب و خاشاك سازند نيز آمده چنان كه رودكى كفته دور ماند از قرين و خويش و تبار * نسرى ساخت بر سر كهسار نسرد بفتح نون و ضم سين و سكون را بضمتين نيز آورده‌اند و در اعراب اختلاف كرده‌اند و در هر صورت بمعنى شكارى نوشته‌اند سندى در دست ندارند نسرم نام بتى است به صورت زنى پير در بتخانه ناميان در پيش سرخ بت و خنك بت كه سابقا مرقوم شده نسرين چنان كه كذشت كلى است سفيد كه آن را مشكيجه نيز كويند و نام جزيره‌ايست كه عنبر از آنجا بياورند فخر كركانى كفته حرير نامه بدز ابريشم چين * چو مشك از تبّت و عنبر ز نسرين و چون عنبر عربى است و عنوان نمىشود در اين مقام ضمنا تعريفى لازم است عنبر اشهب موم است كه به روى بحر عمان بمرور زمان از تربيت آفتاب معطّر مىشود در انتهاى ملك يمن چند جزيره واقع شده در شش ماه كه آب دريا به طرف قطب شمالى ميل دارد آن جزاير خشك است و شش ماه ديكر كشش آب به طرف قطب جنوبى است زمين آن چند جزيره را آب كيرد و بر اشجار آن جزاير آشيانه مكس عسل بيشمار است و آن عسل به دريا مىرود و بعد از چندى بتربيت آفتاب و پرتو سهيل اين رنك و بوى و خاصيّت در او ظاهر مىشود و از جنبش باد جنوب دريا در حركت آمده موجه آن وصل وصله عنبر را بكنار سواحل مىآورد و جمعى كه مواظبند آن را اخذ مىنمايند نوشته‌اند كه مىتواند بود كه يك قطعهء آن بيست من وزن داشته باشد و آن بر چهار نوع است شمامّهء و خشخاشى و فستقى و اشهب و چون خشك شود سفيد شود مثل خشخاش ريزه باشد و بهترين آن اشهب است و خاصيّت آن تر داشتن دماغ و دفع سودا و ماخوليا و عدم درد چشم و ساير امراض است و آن طبقه بطبقه است كه بر روى هم محكم شده است نسرين‌نوش نام دختر پادشاه سقلاب بوده كه بهرام كور او را بنكاح آورده نسك بالفتح عدس باشد و در نرسك مذكور شد مولوى كفته كر بخواهم از كسى يك مشت نسك * مر مرا كويد خمش كن مرك و جسك و بمعنى خار و خسك كه بهندى كوكره كويند بدر جاجرمى كفته نسك در چشم آنكه نشناسد * از مس سوخته زبرجد را و بالضم قسمى باشد از بيست و يك قسم كتاب زند منسوب بزردشت كه هر قسم را نسك نام نهاده و هر نسك را به اسمى موسوم ساخته بدين تفصيل اول ايتا دويم اهو سيّم دير چهارم يوا پنجم تار ششم توش هفتم ناد كه در علوم نجوم و هيئات است هشتم اشاد نهم جيد دهم هجا يازدهم و نكهويش دوازدهم دزد امنكهو سيزدهم ستينا چهاردهم نام پانزدهم انكهيش شانزدهم مزدا هفدهم خشرمچا هجدهم اهرا نوزدهم آيم بيستم دركوبيو بيست و يكم واستارم اكنون چهارده نسك از اين جمله تمام است و در ميان مجوس يافت شود و هفت نسك ناتمام بود كه در جنكها و فتنهاى ايران از ميان رفته و در كتاب زند صد حكم از فروعات و اصول دين مندرجست كه نخستين آن ايمان برسالت زردشت است و آن احكام كه در كتاب زند مطابق كلمات مه‌آباد است مه‌زند خوانند و هرچه مخالف بود كه زند كويند و عجمان بدان عمل نكنند اكرچه ايمان دارند و كويند