رضا قلى خان ( هدايت )

695

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و جواهرى كه در وسط آن كذارند و به عربى واسطه العقد كويند و بپارسى ميانه خوانند فلكى شبروانى كفته شاهى كه دركهش را چرخ آستانه زيبد * عقد جلال او را كردون ميانه زيبد مىپخته دوشاب انكور كه چندان بجوشانند و بپزند كه غليظ شود و بعضى كويند جوهر شرابى است كه با داروى چند بجوشانند تا قوى كردد و مىپختج معرب آنست و مىپخته مى كهنه را كويند و نو را خام كويند كه هنوز نرسيده چنان كه كفته‌اند كرمى پخته نيست خام بيار * كهنه كر نيست نو مدام بيار مىبه اسم فارسى شراب به است كه با شراب يا آب انكور مرتب سازند و آن مفرّح و منبسط و مقوى معده است ميستين بر وزن پيشين ميلى است آهنين كه سنك‌تراشان بدان سنك تراشند و سوراخ كنند حكيم فرخى كفته چندانكه بشمشير تو بدخواه فكندى * فرهاد كمر كه نفكند است بميتين ميخ بر وزن سيخ معروفست چه ميخ آهنين و چه چوبين شيخ اوحدى مراغه خوب كفته سرو را پاى فروشد به زمين همچون ميخ * پيش بالاش ز بس دست كه بر سر زده بود و بمعنى سكّه درم نيز آمده چنان كه فردوسى كفته از ان پس دكر كرد ميخ درم مسعود سعد در صفت زر مسكوك كفته كرده مرهم دل فكار مرا * چهرهاى بميخ كرده فكار ميختن بالكسر و ياى مجهول و خاى موقوف بمعنى شاشيدن كه مىزيدن نيز كويند و بر اين قياس ميخت و ميخته عميد لومكى كفته پلنك هجر زد چون پنجه بر من * چو موش از بام بر من ميخت ايام حكيم فرخى كفته چو كويند اينك آمد مير تا با مرد بستيزد * زد و لشكر نماند هيچ سالارى كه نكريزد كسى كز مرك ننديشد نه از كشتن بپرهيزد * ز بيم و هيبت شمشير او بر اسب خون مىزد ميخك بكسر ميم و فتح خا بمعنى ميخ كوچك و قرنفل را نيز كويند چه بميخ كوچك شباهت دارد و اصل در آن كرن پهول بوده قرنفل معرب آنست هست از همه به كل قرنفل ميخكده خانهء كه در آن سكّه زنند آن را دار الضرب و ضرابخانه نيز كويند ميخوش نار ترش و شيرين و متوسّط ميدن بر وزن ديدن بمعنى مجدّد و نو بودن ضدّ كهنه ميدان بفتح اول بر وزن كيوان نام چند محل است يكى نام قريه‌ايست بسمرقند ديكر نام محلّه‌ايست بنشابور و آن را ميدان زياد كويند و ميدان در اصل پارسى بود و اعراب بر آن جمع بسته ميادين كويند چنان كه فرمان را فرامين كرده‌اند و ميدان بمعنى ظرف مى است چنان كه كلدان ظرف كل و شمعدان جاى شمع سلمان ساوجى كفته كميت قله نژادت كه داغ جم دارد * سبك ور آر بميدان و كرم كردانش نقره خنك صبح را در تاخت سلطان ختن ساقيا كلكون كميتت را بميدان درفكن ميرك كازرونى نام نباتى است كه آن را به عربى خدا و به فارسى آن را دينار رويه نامند و تخم آن را زو فراد كوخر نيز كويند و در مازندران اناريجه كويند شبيه بكرفس و اندكى از آن بزركتر و صاحب تحفه كفته كه بعضى نوشته‌اند كه در مازندران آن را جعفرى كويند و كفته‌اند جعفرى از قسم برّى آن است و آن بستانى است و از مخزن نقل شده ميده بمعنى نان و ميده سالار بمعنى نان‌پز و ناظر و طباخ خاقانى كفته آفاق را از جرم خور هم قرص و هم آتش نكر * هم مطبخ و هم خوان زر هم ميده سالار آمده بكسر ميم و ضمّ راء ميروك بمعنى مورچه باشد و بدل مورك است ميره بر وزن خيره خواجه و بزرك باشد خاقانى كفته چون خاصه خدمت تو شايم * زى ميره و مير چون كرايم ميز بالكسر ميهمان و ميزبان شخصى كه ميزبانى يعنى ميهمانى كند حكيم اسدى كفته اكرچه بود ميزبان مهربان * پزشكى نه نيك آمد از ميزبان خورش نه بر ميهمان كونه‌كون * مكويش كه زين كم خورد زو فزون فخرى كفته بكام نعمت تو باد ميزبان كرم * بخوان جود تو صاحبدلان و شاهان ميز و كرسى كه بر سر آن خوان كسترند و طعام نهند و خورند نيز ميز كويند و اكنون متداول است و طعام و شراب را برآن چيده و بر اطراف آن صندليها نهاده بر آن نشينند و طعام خورند و مىزيدن بمعنى شاشيدن مرقوم شده در ميختن پوربهاى جامى كفته بر خويشتن بميزى از بيم همچو موش * هركه كه چون پلنك درايم بخرخره مىزد بفتحتين و سكون زاء معجمه مجلس شراب و عشرت و بزم را كويند حكيم فرخى كفته اى بميزد اندرون هزار فريدون * وى نبرد اندرون هزار تهمتن حكيم سنائى كفته كه خروشان چو در نبرد تو ناى * كاه نالان چو در مىزد تو چنك و مىزد بر وزن ريزد شمس فخرى كفته دلى در جاى ديكر ديده نشده مىزده بر وزن ميكده كسى را كه بسبب كثرت مىخوردن نتواند شراب و طعام خورد كويند چنان كه منوچهرى كفته مصرع