رضا قلى خان ( هدايت )

696

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

مىزده را هم بمى داروى مرهم بود و او را شراب زده نيز كفته‌اند چنان كه بيت فرخى كذشته تو در كناره درياى سبز خيمه زده شهان شراب زده در كنارهاى شمر و ميژد بزاى پارسى در بعضى كتب بمعنى معشوق و محبوب ديده‌ام ميستى بكسر اول و ياى مجهول در فرهنك و برهان بمعنى پيس يعنى ابرص كفته ظاهر آنست كه بيستى را كه بمعنى پيس بودنست ميستى خوانده‌اند و ميم با ما مشتبه شده ميشما با اول مكسور و ياى مجهول درختى است كه آن را هميشه‌بهار كويند و هميشه سبز مىباشد و بتازى آن را حىّ العالم خوانند و ميشما و ميشبا مخفف هميشه‌بهار است ميش بهار كلى است زرد كه آن را كاوچشم خوانند ميسبه آب انكور كه با به بجوشانند مىسوس آب انكور كه به آب سوس بجوشانند و براى دفع علّت جوع البقر بخورانند ميشته بالكسر و ياى مجهول و شين موقوف بمعنى معلّم جهودان نوشته شاعرى كفته ديدم بت ماه‌روى رعنا يك را * سرمست به پيش ميشته بنشسته ميغ بر وزن تيغ بخارى باشد كه در هوا زمستان بديد آيد و اطراف زمين را تيره كند و بمنزله ابر تنك است و آن را ماغ و نژم و تار ميغ بمعنى ابر هم كفته‌اند حكيم اسدى كفته ز درد خنوان در دل زاغ زيغ * هوا بسته از لشكر ماغ ميغ هم او كفته جهان كفتى از كرزو از تيغ شد * چو دريا زمين كرد چون ميغ شد ميك بر وزن نيك بمعنى ملخ كفته‌اند و بكاف تصغير ميكك نيز آمده احمد اطعمه كفته احمدا پيش سليمان مىبرد پاى ملخ * هركه پيش اطعمه تحسين ميكك مىكند ميلاد بكسر اول نام پدر كركين بوده و كفته‌اند نام شهرى بوده در ملك سند ميلان و ميلاو بمعنى شاكرد و رشيدى ميلاوه را بمعنى شاكردانه كفته يعنى اجرتى كه بشاكرد دهند ابو الخير كفته او ستاد زمانه ميلاو است * شير كردون ز هيبتش كاو است شمس فخرى كفته كر بنامت بر فلك كارى كنند * جان دهند انجم بهر ميلاوه ميلرام بكسر اول نام فرشته‌ايست كه رب النوع باد است ميله بكسر اول به وزن حيله نام پهلوانى قوىجثه عظيم الخلقه از اهالى همدان و معاصر او كتاقا آن خان بن چنكيز خان مغول بوده و او را خان از همدان بتركستان خوانده پهلوان دركاه كرده او همه پهلوانان عصر را بيفكنده در خرم بهشت در صفت او كفته‌ام به بالا بلند و به بازو سطبر * پى او به خاك و سر او بابر دو رانش چو ران هيونى بزرك * بهيكل چو گرك و بدندان چو كرك به قوت چو پيل و بچشمان چو كاو * بابرو چو قوس و به بينى چو ناو بكردن زرافه به سينه هزبر * سرين چون كوزن و منيان همچو ببر قاآن با وزنى داده كه اولاد قوىهيكل از او در آن ولايت بسيار شود او با زن نزديكى نكرده كه قوت او نكاهد چون مقصد قاآن را دريافت يكى از اقرباى خود را بخواند و بمنصب خود نصب و بر وفق امر قاآن از او تخم‌كيرى كردند ميمند بفتح اول نام قصبه‌ايست از اقليم سيّم بزابلستان هم قصبه‌ايست بفارس كه ميوه‌هاى خوب دارد و آب روان دارد و انكور و خرماى آن موفور است و حاصل آن وقف است براى مخارج امامزاده بزركوار سيد مير احمد بن امام موسى الكاظم ع كه در شيراز بشاه چراغ معروف است كويند موضعى است بغزنين و از آنجا بوده خواجه حسن ميمندى وزير سلطان محمود كه عنصرى در تعريف باغ و خانه او قصيده كفته و از آنجاست كه كفته بدان صفاست بميمند باغ خواجه ما * كه كدخداى جهانست و سيد احرار ميميز بمعنى مويز آورده‌اند حكيم خيام نيشابورى كفته آنها كه اسير عقل تمييز شدند * در حسرت هست و نيست ناچيز شدند رو با خبرى ز آب انكور كزين * كين بيخبران بغوره ميميز شدند مينا بر وزن بينا آبكينه الوان كه شبيه بياقوت و زمرّد و ساير جواهر سازند شيخ ابو سعيد ابو الخير بمعنى شيشه آبكينه كفته من دوش دعا كردم و باد آمينا * تا به شود آن نركس باد امينا از ديده بدخواه ترا چشم رسيد * بر ديده بدخواه تو باد امينا ميناى مى بمعنى شيشه مى است كه بيشتر برنك سبز استعمال شود چنان كه انورى در صفت بهار و سبزه كفته اين عجب نيست بسى كز اثر لالهء خويد * كفتى آهوبره ميناسم و بيجاده لب است