رضا قلى خان ( هدايت )

694

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آمده پس مرد بايد كه بكرم شكم بودن خوشنود نبوده روان شود اين فقره از سخنان جمشيد جم است از ترجمه دساتير كه ساسان از اولاد بهمن و جدّ ساسانيان بوده در اين مقام نقل شده مهين چرخ فلك نهم و دور اكبر را نيز كويند مهين‌نامه يزدانى نزد عارفان و اصل محقّقان كامل تمام عالم كتاب حضرت حق است چنان كه شيخ شبسترى كفته بنزد آنكه جانش در تجلّى است * همه عالم كتاب حق تعالى است چه اهل بصيرت كه مردمان حقيقت بينند پيوسته از اوراق ذرّات موجودات احكام اسرار تجليّات آلهى عزّ اسمه مطالعه مىكنند و همه عالم را از غيب و شهود كتاب ايزد تعالى مىدانند مشتمل است بر تمامى اسماء و صفات مقدس آلهى چنانچه محققى كفته از لوح جهان خط الهى خواندن * خوش تر بود از حرف و سياهى خواندن هر صفحهء كاينات خطّى است كزان * اسرار ازل توان كما هى خواندن مهينه بمعنى مهين و بزرك است حكيم فرخى در صفت رود كنك كفته چو چرخ بر سر كرد ابهاش كشته زمين * چو پشته روى زمين آبهاش داده نجار ز تيغ كوه درختان فروفكنده بموج * از او كهينه درختى مه از مهينه چنار شيخ عطار كفته مكر مىرفت استاد مهينه خرى مىبرد بارش آبكينه * يكى كفتش كه بس آهسته كارى بدين آهستكى بر خر چه دارى * چه دارم كفت دل بر پنج دارم اكر اين خر بيفتد هيچ دارم نمايش دوازدهم در ميم با ياى حطىّ مى بر وزن كى بمعنى شراب انكوريست و كاهى بمجاز پياله مى را نيز كويند چنان كه كويند يك مى و دو مى يعنى يك پياله چنان كه حكيم فرّخى كفته پنج شش مى بخورد و پر كل كشت * روى آن روى نيكوان يكسر راست كفتى رخش كلستان بود * مى سورى بهار كل‌پرور و در جهانكيرى بمعنى كلاب آورده كه فردوسى كفته همه يال اسب از كران تا كران * براندوده مشك و مى و زعفران ميامار يعنى در شمار ميار زيرا كه امار و اماره بمعنى شماره است سوزنى كفته ميدان همه افعال من و هيچ ميامار مىتواند بود كه اصل آن ميان مار بوده باشد يعنى در ميان ميار ميان بالكسر معروف و بتازى وسط كويند و آنچه بر ميان بندند از خنجر و شمشير و شال و زنجير و امثال آن آن را كمر و كمربند كويند حكيم فرّخى كفته آن كمر باز كن بتاز ميان و هم او كفته نتابد همى تار موى ميانش * كرا ديدهء چون ميانش ميانى قطران كفته عشق من از سرين تو دزديد فربهى * صبر من از ميان تو آموخت لاغرى و بمعنى وسط هر چيز مانند ميان مجلس و يا ميان شهر يا ميان باغ و امثال آن چنان كه حكيم قطران كفته نركس ميان باغ چو شمعى بشش چراغ * يا چون ميان پروين تابنده مشترى يا همچو چشم آن صنم مشترى جبين * كش من شدم بجان و دل و ديده مشترى ديكر بمعنى غلاف شمشير و كارد و خنجر كه به نيام مشهور است همانا نيام و ميان مقلوبند مسعود سعد سلمان كفته شاهى كه رخش او را دولت بود دليل * شاهى كه تيغ او را نصرت بود ميان مولوى كفته چون زبانم كرفت خونريزى * همچو شمشير در ميان كردم مخفف هميان نيز آمده است سراج الدّين كفته ررى كه روى من از هجر او زراندود است * بر غم من همه در سيمكون ميان افكند و بلغت هندى لفظ تعظيم است چنان كه در تركى آقا و در پارسى خواجه كويند و در عربى شيخ و در توران ايشان و كشمير جو مثل احمد جو و على جو يعنى احمد آقا و على آقا و لغت اهالى كشمير لغتى است خاص به غير همه لغتها ميانبوى بضمّ با و كسر واو بياء زده يعنى در ميان و وسط بودن بدون افراط و تفريط ميان‌بودان بمعنى كاينات جوّ است يعنى آنچه در ما بين زمين و آسمان متكوّن كرد و مثل ابر و باد و باران ميان رودان از اعمال بصره و در آنست عبّادان و دجله بر آن احاطه دارد ميانه‌كير با كاف پارسى آنكه از افراط و تفريط دور باشد و حد وسط اختيار نمايد ميانه بمعنى وسط و ميان است و نام قصبه‌ايست در ميان شهر زنكان و تبريز كه ميان و وسط اين دو شهر است و منسوب بدانجا را ميانجى كويند و از آنجا بوده زين المحققين عين القضّاة مشهور بهمدانى كه بالاخره او را كشتند و ازو است كتاب زبدة الحقايق مشهور بتمهيدات و عقد و مرواريد كه زنان بر كردن كنند