رضا قلى خان ( هدايت )
693
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
همچون آدمم * وين خران در چين صورت راست چون مردم كيا و آن را استرنك نيز كويند مهرماه نام ماه هفتم است از سال شمسى و بودن آفتاب در برج ميزان وقتى كفتهام مرو كنون كه رود مهر سوى خانه ماه * به مهر ماه مبر مهرماه سيم ذقن مهره چند معنى دارد و اغلب مشهور است و صاحب جهانكيرى كفته معنى غير مشهور آن پتك است و اين بيت عبد الواسع جبلى را شاهد كرده بسايد زخم كرزا و چو سرمه پيكر خارا * بسنبد نوك رمح او چو مهره نازك سندان و رشيدى كفته جهانكيرى خطا كرده و اين غلط است منظور جبلى پتك نبوده همين مهره متعارف بود يعنى سوراخ مىكند نوك نيزه او سند آن را چنان كه مهره را سوراخ كنند و حق با رشيديست پتك سند آن را سوراخ نمىكند و سپندن بمعنى سوراخ كردنست نه سائيدن مهره جاندارو بمعنى مهرهء مار آوردهاند كه ترياق زهرهاست حكيم خاقانى كفته بهترين جائى بدست بدترين قومى كرو * مهرهء جاندار و اندر مغز ثعبان ديدهاند مهرهء مار مشهور است و به عربى حجر الحيّه كويند در مخزن الادويه كفته آن را اقسام است قسمى معدنى و آن را مارمهره كويند و بعضى كفتهاند در معدن زبرجد بهم مىرسد و آن زبرجدى رنك مايل بسياهى و خاكسترى است به شكل نكين مربعى از يك مثقال تا دو مثقال دويم حيوانى كه در عقب سر بعضى افاعى هست و در بعضى نيست چون از كوشت جدا كنند نرم و بعد حجريّت پيدا كند و بتفاوتست مجعول نيز مىباشد امتحان اينكه بر جاى كزيده مار بچسبد و چون شير بران ريزند شير منجمد و متغير شود و چون جذب تمام سم كرده باشد ديكر نچسبد و شعرا در اين باب مضامين خياليّه كفتهاند حكيم ازرقى در مدح ممدوح خود كفته كر اژدها برود بر طريق لشكر تو * نهان كند ز نهيب تو مهره در دنبال ملك الشعراى كاشانى صباى مرحوم كفته اكر ز فضل تقدم سخن رود ديديم * شرنك در دم ماران و مهره در دنبال بعضى به كلى انكار كردهاند مهرى بمعنى صره زر و سيم مهر برنهاده چنان كه فتوحى در مذمّت انورى كفته كه هر سال كيسه پانصد تومانى از جلال الوزرا مىكيرى و باز ادّعاى كدائى مىكنى از پس آنكه ز انعام جلال الوزرا * به تو هرساله رسد مهرى پانصد كانى نظامى عروضى در چهار مقاله كفته كه امير علاء الدّوله فرامرز مرا صد دينار عطا كرد در حال مهرى بياوردند صد دينار نشابورى در وى ديكر بكسر چنك است كه مطربان مىنوازند چنان كه خاقانى كفته مهرى يكى پير نزار آوا برآورده بزار * چون شد اندر مرغزار مهشيد بفتح اول و كسر شين بمعنى ماهتابست چو شيد بمعنى نور و پرتو است چنان كه پرتو آفتاب را خورشيد كويند مهك بالفتح كياهى است كه پنج آن را به عربى اصل السّوس خوانند و در دواها به كار برند مهلند بر وزن فرزند تيغ هندى را كويند نجم سمنانى كفته مرا كه صورت فضلم جكر پر از خون كرد * دكر كه هيكل مهلند داد آب زلال مهواره همان ماهواره يعنى ماهيانه است مهمان معروفست و معنى آن بزرك خانه باشد مهمرد بكسر اول و فتح ثالث يعنى مرد بزرك و در برهان كفته بمعنى كدخدا و ريشسفيد بازار است در دساتير آمده كه كنايه از ما سوى اللّه است كه هر دو جهان باشد بلى افلاك و ارواح را انسان كبير كويند و آدمى را انسان صغير مهير بالفتح و كسر ها و ياى معروف بمعنى ماه باشد كه قمر كويند شيخ عطّار كفته چو پشت آينه است اجسام اينجا * شود چون روى آئينه مصفّا نه شمسى ماند آنجا نه مهيرى * نه ظلمى بينى آنجا نه زهيرى مهين بيمبر يعنى فرستاده و رسول بزرك كنايه از حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و نزد محققان بمعنى عقل و دانش است مهين جهان بمعنى مهمرد است كه هر دو جهان باشد و آن را مهين مردم نيز كويند در نامه جمشيد آمده كه سراسر جهان يك كس است تنى دارد از همه تنها و آن را تهم كويند و ردانى دارد از همه روانها و آن را روان كرد نامند خردى دارد از همه خردها كه آن را هوش كرد خوانند به مردم كه آن را مهين مرد نيز خوانند چون در نكرى جهانى بدين شكر فى يك پرستار اوست كر چشم دل كشائى بهبينى كه آسمان پوست اين كس بزركست و كيوان سپرز و برجيس جكر و بهرام زهره و خورشيد دل و ناهيد يمينه و تير مغزينه و ماه شش و ستاركان برجا و خانهاى روشنان رك و پى و آتش كرمى رفتار او ايزد و بادوم و آب خوى و زمين كرد پا در رهروى و درخش خنده و آسمان غريو آواز و باران كريه و پيوستكان كرم شكم و او را روانى است چنين كه آن كزارش از روانان فرودين و بر اين است و خردى اينكونه كه آن هم كزارش از هوشهاى نشيبين و فرازين