رضا قلى خان ( هدايت )
67
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
يار من يار تو و بر اين قياس است امثله باقى ضماير مسطوره دستور هركاه بر سبيل انكسار لفظ بنده و فقير و مخلص و مثلها بجاى من مستعمل كردد بهتر اين است كه فعل مسند ان لفظ مانند فعل مسند اين ضمير بر صيغهء واحد متكلّم آورده شود واقف كويد كناره كرد دل از من كنون صلاح اين است * كه بنده نيز از آن بيوفا كناره كنم و اكر برعايت ظاهر لفظ فعل را بر صيغه واحد غايب آرند بكرامت روا بود و اكر لفظ جناب و حضرت و صاحب و نحوها بجاى شما استعمال يابد فعل مسند آن نيز مثل فعل مسند اين ضمير بر صيغهء جمع مخاطب مىشايد و هم جايز است اطلاق بر ضمير جمع بر واحدش بارادهء تعظيم اما از شش لفظ ضمير متصل ميم ساكن براى واحد متكلّم يا و ميم ساكنين براى جمع متكلّم و تاى ساكن براى واحد مخاطب يا و دال ساكنين براى جمع مخاطب و سين ساكن براى واحد غايب نون و دال ساكنين براى جمع غايب مقرّر است و بعضى جا براى واحد مخاطب ياى معروف آمده بنا بر آن چنين يا بياى خطابى موسوم است پس م و اين اكر ضمير فاعل بود يا ضمير مضاف اليه و در هر حالت بمعنى من باشد ليكن در حالت اوّل بفعل لاحق كردد و نيز علامت صيغه واحد متكلّم افتد چنان كه درآمدم و رفتم و در حالت ثانى باسم ملحق شود چنان كه در اين نثر دلم در اضطراب جانم در تبوتاب و اكر ضمير مفعول بود بمعنى مرا باشد و بعد فعل آيد چنان كه در بردم و دهدم و ت اين يا ضمير مفعول بود يا ضمير مضاف اليه در حالت اول بمعنى ترا بوده بعد فعل افتاد چنان كه دردهدت و فرستمت و در حالت ثانى بمعنى تو باشد و باسم لاحق كردد چنان كه در اين دهنت غنچه خوبى سخنت نكهت آن و ش اين هم يا ضمير مفعول بود يا ضمير مضاف اليه در حالت اوّل بمعنى او را بوده بعد فعل آيد چنان كه در زدش كفتندش و در حالت ثانى بمعنى او باشد و باسم ملحق شود چنان كه رخش دلفريب و لبش جانفزاى و ى اين بمعنى تو بوده بفعل لاحق كردد و ضمير فاعل و نيز علامت صيغهء واحد مخاطب افتد چنان كه درآمدى و رفتى و يم بمعنى ما و يد بمعنى شما و ند بمعنى ايشان اين هر سه لفظ همچو ميم ضمير فاعل و ياى خطابى بفعل لاحق كشته ضمير فاعل و هم علامت صيغه واقع شوند اكر فاعل آن فعل لفظ ديكر نبود چنان كه درآمديم و رفتيم آمديد و رفتيد آمدند و رفتند و هركاه لفظ ديكر فاعل آن فعل باشد در اين صورت هر واحد از آنها فقط علامت صيغه اعتبار نموده شود چنان كه در ما آمديم و شما آمديد و ايشان آمدند مثلا لفظ ما و شما و ايشان فاعل فعل و يم علامت صيغهء جمع متكلم و يد علامت صيغه جمع مخاطب و ند علامت صيغه جمع غايب است و بس و كرنه مسند شدن يك فعل بد و فعل لازم آيد و اين خلاف واقع و ممنوع است بههرحال همه ضماير مذكوره بارز باشند و كاهى ضمير متصّل واحد مخاطب و غايب كه معبّر است بلفظ تو و او بحسب مقام در صيغهء واحد امر مخاطب و نهى مخاطب در صيغهء واحد غايب ماضى و مضارع فاعل بوده مستتر بود به شرطى كه فاعل فعل لفظ ديكر نباشد چنان كه در اين بيا و منشين و در اين قول ميلى خواست كويد سخنى ديد زمانى در پى * تا ببيند كه نباشد نكرانى در پى فايده از تفصيل مزبور واضح كشت كه هريك از تا و شين ضمير فاعل نكردد و هر واحد از ى و يم و يد و ند ضمير مفعول و مضاف اليه نشود و بضرورت روا بود كه هريك از م و ت و ش را خواه ضمير مضاف اليه باشد خواه ضمير مفعول از كلمه ملحق بحقيقى آن جدا كرده بغيرش لاحق كنند درصورتىكه اين غير و آن ملحق نه از اجراى يك كلام باشند و مثال هر واحد به ترتيب از اين اشعار ظاهر است سعدى كفته تولّاى مردان اين پاك بوم * برانكيختم خاطر از شام و روم يعنى برانكيخت خاطرم هلالى كويد چنان از پا فكند امروزم آن رفتار و قامت هم * كه فردا برنخيزم بلكه فرداى قيامت هم سعدى كفته كرت ز دست برآيد چو نخل باش كريم * ورت ز دست نيايد چو سرو باش آزاد واعظ كفته كم مباش از درخت سايه فكن * هركه سنكت زند ثمر بخشش دانش كفته هيچكس در عهد رخسار تو با كل خوب نيست * باغبان از دشمنى در زخم آبش مىدهد فيضى كفته اينجا شجرى نشد برومند * كش باد فنا ز پا نيفكند و لفظ كش كه مخفف كه اش هست در اين لفظ اكر همزه را بعد از آلة ها و نقل حركت آن بر كاف حذف نمايند بفتح كاف ملفوظ كردد و اكر بعد دور كردن ها آن را به غير نقل حركت بيندازند بكسر كاف خوانده شود ليكن طريق تخفيف اول موافق قياس است بر خلاف ثانى درين صورت ضرورت كاهى نيز بر مرجع خود مقدم كردد چنان كه درين قول عرفى آسمان دريوزه كردد و آفتابش كرد نام * لعلى از آويزه گوش شب يلداى من و در اين قول طغرا ز بس قمرى بهر سويش كشيده