رضا قلى خان ( هدايت )

56

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

در اين قول ظهورى كه بمدح ممدوح خود كفته طينتش باج‌خواه طينتها * نيّتش پادشاه نيّتها ديكر اكر و حذفش هم براى اختصار و وزن در نثر و نظم وارد است اوّل چنان كه در اين نثر خدا خواهد باصفهان مىروم يعنى اكر خدا خواهد و ثانى چنان كه در اين قول سعدى سخن آخر به دهان مىكذرد موزى را * سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن ديكر اكرچه و حذف اين نيز قرينهء ذكر ليكن جايز است چنان كه در اين قول سعدى نثر نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست ولى كوش كردن رواست تا بخلاف آن كار كنى و ممكن است كه در اينجا بجاى اكرچه لفظ هرچند را محذوف كيرند ديكر اى و حذفش هم بضرورت روا باشد چنان كه در اين قول حزين خاموش حزين كه بر نتابد * افسانهء عشق را بيانها ديكر لفظ يا كه افاده ترديد دهد و حذف آن بنا بر اختصار جايز است چنان كه در اين نثر آن‌كس برود من بروم كفتار [ در بيان حروف زايد ] در بيان حروف زايد كه براى ضرورت شعر يا برعايت سجع يا بنا بر تحسين لفظ بر اوايل يا در اواخر كلمات زياد كرده شوند و در معنى مقصود دخلى ندارند از آنها يكى الف است كه محض ضرورت شعر ببعضى اسماء و افعال ملحق است چنان كه بلفظ كشورا و كوهرا رفتا و كفتا ديكر باى موحّده و اين را بر اسماء حروف مفتوح خوانند چنان كه در لفظ بتنها و بمانند بجز و تا يكى و بر افعال اكر حرف اول اينها مفتوح يا مكسور باشد بهر دو صورت آن را مكسور كردانند چنان كه در بديد و برفت ببيند و برود اكر حرف اوّل اينها مضموم باشد آن را مضموم سازند چنان كه در بكفت و بكويد و بكو تنبيه ليكن از روى تحقيق زيادت يا بر ماضى مخلّ فصاحت و بر امر موجب مزيّت و مزيد فصاحت است چه استعمال هيچ صيغه ماضى با اين حرف جز بنظم در نثر فصحاى صاحب‌زبان يافته نشد و اكر يافته شد بتصرّف ناسخان است بر خلاف استعمال امر با اين حرف كه هم در نظم و هم در نثر ايشان وارد و مطرّد است پس مقصود از زيادت آن بر ماضى رعايت وزن بود نه تحسين لفظ ديكر واو مفتوح كه داخل كردد بر لفظ ليكن و كلمه يا كه مفيد معنى ترديد باشد همچنين بر لفظ در و دكر بمعنى اكرچه ديكر هاى مختفى و اين نيز در صورت ضرورت باسماء و افعال ملحق شوند اول چون جانانه و جاودانه سواره و شماره و بر اين قياس بود حقيقت هاى پارينه و ديرينه زنكه و مردكه و ثانى همچو آمده و رفته دريده و شكسته كه بجاى آمدورفت و دريد و شكست ديكر همزه مفتوحه كه براى حفاظت وزن در اشعار متقدّمين بر بعضى الفاظ آمده است چنان كه بلفظ ابا و ابى و ابيداد و اپرويز بجاى با و بى و بيداد و پرويز ديكر ياى مجهول و اين ملحق است جائى بلفظ يك چنان كه در اين قول جامى كه در توحيد فرموده يكى بين و يكى دان و يكى كوى * يكى خواه و يكى خوان و يكى جوى و جائى بمدخول لفظ هرچنانكه در اين قول سعدى بر مرد هشيار دنيا خس است * كه هر مدّتى جاى ديكر كس است و از اين قبيل است يائى كه لاحق است بما بعد طرفه و عجب چنان كه در اين نثر زيد طرفه كسى است خالد عجب مرديست و به ما قبل چند چنان كه در اين قول حافظ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند و بلفظ خوب و درست چنان كه در اين نثر فلانى مرد خوبى و آشناى درستى است و بلفظ چندان درين كاستم از درد چندانى كه شيون ماند و بس و كاهى اين حرف را بنا بر رعايت وزن زياد كنند در آخر لفظى كه حرف اخيرش الف بود چنان كه در اين قول قتيل چند به ياد آشنا دل طپد آشناى را * قوّت پاده‌اى خدا مرك شكسته پاى را ديكر آن يعنى الف و نون ساكن چنان كه در بامدادان و جانان سحركاهان و ناكهان ديكر بر چنان كه در برخواند و برزد و بركفت و بررست ديكر در چنان كه در درآويخت و درپيچيد ديكر را كه بضرورت وزن بعد كلمه براى آيد چنان كه در اين قول خسرو بىجرم اكرچه ريختن خون بود و بال * تو خون من بريز براى ثواب را ديكر فرا چنان كه در اين قول سعدى اى پادشاه وقت چو وقتت فرارسيد * تو نيز با كداى محلّت برابرى ديكر لفظ كه يعنى كاف عربى بهاى بيان كسره و اين را در آرند كاهى بعد از لفظ تا چنان كه در اين جهد نما تا كه به جائى رسى و كاهى بعد لفظ يا چنان كه در اين قول سعدى خيالى است پنداشتم يا بخواب و بر اين قياس است حال كافى كه بعد لفظ بس و بل و چرا و زيرا و اكر و چه و يعنى و بر سر جمله دعائيه افتد چنان كه در اين قول منه چو پاكان شيراز خاكى نهاد * نديدم كه رحمت بر آن خاك باد هم كه بعد كلمه نيز آيد چنان كه در اين قول حافظ دردم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم بدستور در لفظ همچون و همچو ديكر همى چنان كه در اين قول