رضا قلى خان ( هدايت )
55
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
دير مىكند ديكر بلكه و حذفش بنا برعايت وزن جايز است چنان كه در اين قول جامى خوش آن چشمى كه بينائى از او يافت * به بينائى توانائى از او يافت يعنى بلكه توانائى الخ همچنين در اين قول آفرين ديوانكى و مستى از بوى تو مىخزد * هر فتنه كه مىخيزد از كوى تو مىخيزد ديكر لفظ تا يعنى از اقسامش سه قسم تا بعضى جا محذوف و مقدور بود اوّل تاى انتهائى چنان كه در اين نثر چند از درد تو نالم يعنى تا چند دويّم تاى تعليلى چنان كه در اين نثر وضو بكلاب نمىكنم نكويند كه كلاب آب مضافست يعنى تا نكويند الخ سيّم تاى نتيجيّه چنان كه در اين قول سعدى بفرمود جستند و بستند سخت يعنى تا جستند و سخت بستند ديكر ترد حذف اين از بعضى اسماء سماعى است چنان كه از لفظ به در اين قول منه نثر اندكى جمال به از بسيارى مال همچنين از لفظ عزيز در اين قول صايب داغ فرزندى كند فرزند ديكر را عزيز * تنكتر كيرد ز مجنون در بغل صحرا مرا يعنى عزيزتر از آن همچنين از لفظ نازك در اين نثر تن سيمين آن نازنين از برك كل نازكتر است ديكر چون بمعنى مانند و حذفش هم روا باشد چنان كه در اين قول ظهورى كه بتوصيف ممدوح خود كويد نثر نزديكى تدبيرش بصواب نزديكى نور بآفتاب دورى رايش از خطا دورى مغرب از ختا و مىتواند كه در اين مثال بجاى چون لفظ مانند را محذوف دارند همچنان لفظ چنان كه و كويا بعضى جا محذوف بود حزين كفته دل مىرمد ز خنجر جلّاد بىوقوف * وحشت كند شكار ز صيّاد بىوقوف اسير كفته قاصد آمد نوشتهء آمد * وحى آمد فرشتهء آمد ديكر در و اين مقدّر بود بيشتر بر ظروف زمان چنان كه در اين قول ظهورى كه بتعريف پادشاه كفته نثر كوتاه دستان بلند سودا آنچه شب بخواب بينند سحر از باغ سخايش كل مراد چينند و كاهى بر بعضى ظروف مكان نيز چنان كه نثر آنكس امروز براى ديدن من آمده بود حيف كه خانه نبودم يعنى در خانه ديكر را و حذف اين واقع است اكثر از اسماء غير ذى روح بوجه اختصار چنان كه در اين نثر تمام ديوان صايب بمطالعهء درآوردم يعنى تمام ديوان صايب را و كاهى از اسماء ذى روح هم براى رعايت وزن چنان كه در اين قول سعدى دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد ديكر زيرا كه حذفش نيز بضرورت وزن جايز است چنان كه در اين قول كليم تا چشم تو ديديم ز دل دست كشيديم * ما طاقت تيمار دو بيمار نداريم يعنى زيرا كه ما الخ ديكر لفظ كه يعنى كاف بيان و اين بعد هرچه و هركه مقدّر بود اوّل چنان كه در اين قول سعدى نثر هرچه زودتر برآيد دير نپايد يعنى هر چيز كه زودتر برآيد الخ و ثانى چنان كه در اين قول صايب لايق مجلس نباشد هركه خندد بىمحل يعنى هركس كه بىمحل خندد و هم كاهى بنا بر حفاظت وزن حذف نموده شود از آخر فعلى كه مقتضى بيان باشد چنان كه درين قول قتيل خواهم آئينه ببزم تو رسيدن ندهم * رشك بنكر كه ترا سوى تو ديدن ندهم يعنى مىخواهم كه آئينه را ببزم تو رسيدن ندهم ديكر ليكن و حذفش نيز بقرينهء ذكر اكرچه روا بود چنان كه در اين قول سعدى نثر رزق اكرچه مقسوم است باسباب حصول آن تعلّق شرط است ديكر مى كه مفيد معنى استمرار باشد و حذف آن هم بضرورت وزن بر قرينه جايز است چنان كه در اين قول سليم چشمت كه بخونريزى عشاق سرى داشت * مىكشت يكى را و نظر بر دكرى داشت همچنين در اين قول شفيعاى ابرو صبح پيرى شد سفيد و غفلت ما كم نشد كاش بيدارى نصيب ما به قدر خواب بود يعنى مىبود ديكر هرو اين در بعضى اشعار استادان بر لفظ كه و چه محذوف است چنانچه در اين قول سوزنى او بدين خير هست رهبر تو * چه ميسّر شود به او برسان يعنى هرچه ميسّر شود به او برسان و در اين قول سعدى خدا را ندانست و طاعت نكرد * كه با بخت و روزى قناعت نكرد يعنى هركه با بخت و روزى قناعت نكرد ديكر از يعنى از انواعش حذف دو نوع از در بعضى اشعار استادان به نظر آمده اوّل آنكه براى افاده بيان آيد چنان كه در اين قول سعدى قبا كر حرير است اكر پرنيان * بناچار حشوش بود در ميان يعنى قبا خواه از حرير باشد خواه از پرنيان آنكه بر معنى ابتدا دال بود چنان كه در اين قول طغرا زمين و آسمان در راك و رنك است * خموشى را مقام جلوه شك است يعنى از زمين تا آسمان الخ ديكر است و حذف آن نيز روا باشد در نثر بنا بر اظهار حسن سجع و احتضار چنان كه در اين قول سعدى نثر كداى نيك سرانجام به از پادشاه بدفرجام و در اين قول واعظ كاشفى بجمله لاحق بر قرينه جمله سابق صحبت نيكان سبب مزيد دولت و مسرّت است و مخالطت بدان موجب ملال و ندامت و در نظم برعايت وزن چنان كه