رضا قلى خان ( هدايت )

54

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و بجاى هركز اصلا و كاهى نيز مستعمل است و تعريف و تقسيم تاكيد در ضمن تتميم بيايد ان شاء الله المستعان نكارش شانزدهم [ در بيان حرف ايجاب ] در بيان حرف ايجاب و چون غرض از ايراد آنها تصديق قول سابق است بنا بر آن بحروف تصديق هم ناميده شوند از آنها يكى آرى است بالف ممدود و ياى مجهول چنان كه در اين قول حافظ حسنت باتفاق ملاحت جهان كرفت * آرى باتفاق جهان مىتوان كرفت بلى بياى پارسى چنان كه در اين قول شوكت پريشان روزكارم طرهء محبوب مىداند * بلى حال پريشان را پريشان خوب مىداند نكارش هفدهم [ در بيان الفاظى كه بمعنى افسوس در محلّ تاسّف و اندوه مستعملند ] در بيان الفاظى كه بمعنى افسوس در محلّ تاسّف و اندوه مستعملند از جمله آنها يكى آوخ كه بمدّ الف و فتح واو است چنان كه در اين قول جامى آوخ كه زمانه دشمنم شد ديكر آه چنان كه در اين قول حافظ آه كز طعنهء بدخواه نديدم رويت ديكر دردا چنان كه در اين قول حزين دردا كه نكيرند ز عاشق دل و جان هيچ و همچنين است حال آيا و دريغا و اى هاى زنهار و هيهات بمعنى مزبور نكارش هجدهم [ در بيان حروف جمع ] در بيان حروف جمع از آنها يكى آن يعنى الف و نون ساكن است و بيشتر جمع اسم ذى روح به همين حرف آمده مثل زنان و كودكان و اسبان و پيلان بدانكه هركاه اسمى را كه حرف اخيرش الف يا واو مدّه يا هاى مختفى بود بدان حرف جمع كنند براى دفع التقاى ساكنين واجب كردد كه در صورت اول و ثانى بعد الف و واو ياى وقايه مفتوح زياد نمايند چنان كه در دانايان و آشنايان و بدخويان و يكسويان و در صورت ثالث هاى موصوف را بكاف پارسى مفتوح بدل كنند چنان كه در آيندكان و مردكان ديكر ها كه اكثر جمع اسم غير ذى روح به همين حرف آمده مثل كارها و خارها و راهها و ماهها دستور هراسم را كه حرف اخيرش هاى مختفى باشد چون بدان حرف جمع نمايند بايد كه هاى موصوف را بنا بر تخفيف حذف كنند چنان كه در پيالها و جامها و در بعضى اشعار استادان جمع ذى روح به حرف ثانى و جمع غير ذى روح به حرف اول نيز آمده صايب كفته اى زبون در حلقهء زنجير زلفت شيرها * سر بصحرا دادهء چشم خوشت نخجيرها سعدى كفته پيراهن سبز بر درختان * چون جامهء عيد نيكبختان و اين صورت بعضى جا بسبب غرابت محلّ فصاحت افتد چنان كه در چمنان و كلان و در اژدرها لفظ ها را بعضى جزو اصلى و بعضى محض براى دلالت بر عظمت جثّه مدلولش جزو عارضى دانسته‌اند كفتار [ در بيان حروف معانى محذوفه و مقدّره ] در بيان حروف معانى محذوفه و مقدّره بدانيد كه مراد از محذوف لفظى است كه آن را بجهة اختصار و مزيّت فصاحت يا بنا بر ضرورت شعر از ظاهر عبارت حذف كرده باشند بر خلاف مقدر كه اين بحسب محاوره در كلام عام و خاص بىاراده ايشان محذوف و مستتر بود پس اطلاق محذوف بر هر مقدّر درست باشد نه به عكس از جمله آن حروف يكى حرف با است يعنى از انواعش سه نوع با محذوف و مقدر بود اوّل باى استعانت چنان كه درين نثر دست خود اين كتاب نوشته‌ام يعنى بدست خود ديكر با بمعنى عوض چنان كه درين قول سعدى خانهء را كه چون تو همسايه است * ده درم سيم كم‌عيار ارزد يعنى بده درم سيم كم‌عيار ديكر باى قسم چنان كه در اين نثر جان شما من در اينجا نمىمانم يعنى بجان شما ديكر نون نفى و اين كاهى محذوف كردد از فعلى كه بعد تاى انتهائى آيد چنان كه در اين نثر تا من از اين سفر معاودت كنم شما به جائى نخواهيد رفت يعنى تا من از اين سفر معاودت نكنم ديكر واو عطف و حذفش در نثر براى اختصار و مزيد فصاحت و در نظم بضرورت وزن روا باشد اوّل چنان كه در اين قول وضعى كه بتعريف عاشق و معشوق كفته نثر با عشق جفت در حسن طاق چون كل و بلبل شهرهء آفاق نثر زبان دان چشم سخنكو معنى فهم مصرعهء كيسو ثانى چنان كه در اين قول عبد الواسع كه بمدح ممدوح خود كفته بنان او است در بخشش * سنان او است در كوشش لقاى اوست در مجلس * لواى اوست در ميدان ديكر آيا با الف ممدوده و اين اكثر در مقام ترديد مقدر بود چنان كه در اين نثر شما ديروز سوار بوديد يا پياده يعنى آيا ديروز شما سوار بوديد الخ ديكر بر و حذفش هم بعضى جا بضرورت وزن وارد است چنان كه در اين قول حزين كر ترا روى زمين خواهش ماواى خوشى است * خانه در كوشهء دل كن كه عجب جاى خوشى است يعنى بر روى زمين ديكر براى و حذف اين جز صدر لفظ كه و چه كه مفيد معنى استفهام باشد جائى به نظر نرسيده باذل كفته مىكند چشم تو در صيد دلم دير كه چه * بر سر تير شكار آمده تاخير كه چه يعنى چشم تو براى كه و براى چه در صيد دل من