رضا قلى خان ( هدايت )
48
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بريدم سر دشمن را از خنجر و جائى مفيد معنى بعضى چنان كه در اين نثر سخاوت از شمايل كريمه است و بخل از خصايل ذميمه و جائى متضمّن معنى سبب بود چنان كه درين قول سعدى نثر كربه در خانه ايمن است از كمآزارى و كرك در صحرا سركردان است از بدكردارى و جائى مفيد معنى اضافت و ظرف چنان كه در اين نثر اين آدم از كيست و در اين قول خسرو لبى دارى شرابآسا دلى دارم كباب از تو * بيا بنشين حريفانه كباب از من شراب از تو و راى مكسور كه باكثر معانى مذكوره در نظم مستعمل است اغلب كه مخفف همان لفظ باشد ديكر لفظ يا كه افاده ترديد دهد يعنى دال بود بر يكى از دو امر بهطورىكه اكر يكى مسلم باشد ديكر رد كرده شود كاهى بمقام تخيير استعمال يابد چنان كه در اين قول واقف يا به من ده دل غمين مرا * يا شنو نالهء حزين مرا و كاهى به محل تفصيل چنان كه در اين قول سعدى نثر عمل پادشاهان چون سفر درياست سودمند و خطرناك يا كنج بركيرى يا در تلاطم امواج بميرى و كاهى بمقام تشكيك چنان كه درين قول خواجوى كرمانى آن شوخ پريچهره مكر لعبت چين است * يا ماه شب چارده بر روى زمين است و ظاهر است كه ذكر آن در يك جا از ذكر دو جا احسن و نيكوتر بود ديكر ين يعنى ياى معروف و نون ساكن و آن بيشتر در آخر اسم آمده فايده معنى نسبت دهد چنان كه در جوين و چوبين زرين و سيمين و كاهى ببعضى صفات لاحق كشته مفيد معنى اسم تفضيل باشد چنان كه در اين قول سعدى نثر بهين درويشان آنكه كم تو نكران كيرد و مهين توانكران آنكه خدمت درويشان كند و كاهى باسم تفضيل متصّل شده افاده مبالغه تفصيل دهد چنان كه در اين قول آزاد عيب مردم فاش كردن بدترين عيبها است * عيبكو اوّل كند بىپرده عيب خويش را فايده و از جمله حروف مسطوره شش حرف يعنى هريك از باى موحّده و لفظ با و بر و براى و در و از را وقت تركيب نحو فارسى بنا بر امكان ضبط آن بدستور تركيب نحو عربى مجازا بجار و اسم مدخولش را مجرور تعبير كنند نكارش دويّم [ در بيان الفاضى كه مفيد و متضمّن معنى اسم فاعلند ] در بيان الفاضى كه مفيد و متضمّن معنى اسم فاعلند از اينها يكى ار است يعنى الف و راى ساكن ديكر لفظ با و تفصيل هر دو در تفصيل اول نكارش يافت ديكر بان و اين باسما لاحق كردد چنان كه در مهربان و نكهبان باغبان و دربان بمعنى دارنده و نكهدارنده محافظتكننده باغ و محافظتكننده در و بر اين قياس است حقيقت و آن ورينوان و پهلوان ديكر بى بياى مجهول و اين هميشه بر اسماى غير صفات داخل شود چنان كه در بىزر و بىسر بىخار و بىكار بمعنى زر ندارنده و سر ندارنده و كار ندارنده ديكر كار و اين هم به آخر اسما و هم به آخر بعضى افعال مانند ماضى مطلق و امر مخاطب متصّل كردد اوّل چنان كه در خدمتكار و ستمكار و كامكار و كهنكار بمعنى خدمتكننده و ستمكننده و كاميابنده و كنهدارنده و ثانى چنان كه در آفريدكار و پروردكار آمرزكار و آموزكار بمعنى آفريننده و پرورنده و آمرزنده و آموزنده ديكر كر و اين باسماء لاحق شود چنان كه در حيلهكر و دريوزهكر شيشهكر و كوزهكر بمعنى حيلهكننده و دريوزه كنند شيشهسازنده و كوزهسازنده ديكر كين و اين نيز به آخر اسماء متصّل كردد چنان كه در خشمكين و شرمكين و غمكين و اندوهكين بمعنى صاحب خشم و صاحب شرم صاحب غم و صاحب اندوه و همچنين است حال لفظ مند در آرزومند و خردمند دردمند و هنرمند و وند در دولتوند و طالعوند و ور در پيشهور در سخنور و كينهور و هنرور بدانكه معروف خواندن واو ديجور و رنجور و مزدور بعد از إله فتحهء آن و ضمّه دادن ماقبلش سماعى است ديكر نا و اين هم بر بعضى اسماى غير صفات و هم بر امر مخاطب داخل شود اوّل چنان كه در نافرجام و ناكام ناچار و ناهنجار بمعنى بىآخر و بىمقصد بيچاره و بيقاعده و ثانى چنان كه در ناانديش و ناتوان و نادان و ناشناس بمعنى انديشه ندارنده و دانائى ندارنده و شناسائى ندارنده و نيز آن لفظ در اين صورت جائى مفيد معنى اسم مفعول بود چنان كه در ناپسند و ناخواه و نارس و ناياب بمعنى ناپسنديده و ناخواسته و نارسيده و نايافته ديكر ناك و اين باسماء لاحق كردد چنان كه در بيمناك و خشمناك غمناك و نمناك بمعنى بيمدارنده و خشمدارنده و غمدارنده و بر اين قياس باشد حقيقت لفظ نه در تشنه و كرسنه كه ترجمه عاطش و جايع است و وار در تقصيروار در سوكوار و سار در شرمسار نكارش سيّم [ در بيان الفاظى كه باسماء لاحق كشته فايده ظرف مكان دهند ] در بيان الفاظى كه باسماء لاحق كشته فايده ظرف مكان دهند من جمله آنها يكى لفظ بار است چنان كه در رودبار و هندوبار بمعنى جاى بسيارى رود و هند و ديكر زار چنان كه سبزهزار و لالهزار سنبلزار و كلزار بمعنى جاى بسيارى سبزه و لاله و سنبل و كل