رضا قلى خان ( هدايت )

43

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اين كلستان هميشه خوش باشد و كاهى متضمن معنى ملازمت بوده بواو ملازمت ناميده شود چنان كه در اين قول نظامى سخن كفتن و بكر جان سفت است يعنى سخن كفتن را بكر جان سفتن لازم است و كاهى در محل استبعاد و انكار مستعمل شده بواو استبعاد موسوم كردد چنان كه در اين قول قتيل از تو بركيرم و دل با دكرى يار كنم * اى بقربان تو صد دل من و اين كار كنم يعنى حاشا من اين كار نخواهم كرد و كاهى بنا بر ربط بر سر جمله حاليّه آمده بواو حاليّه ناميده شود چنان كه در اين نثر بازآمد و در دست او شمشير بود يعنى درحالىكه در دست شمشير داشت و تفصيل جمله حاليه در تقرير دويم در تحت تركيب اوّل ذكر خواهد شد ان شاء اللّه تعالى ديكر باى مختفى و اين بر شش نوع بود اوّل هاى تانيث كه براى تفرقه مؤنّث ببعضى اسماء ملحق است چنان كه بلفظ همخوابه و همشيره دويّم هاى تحقير كه به آخر بعضى اسماء متصل كشته مفيد مفهوم تحقير باشد چنان كه بلفظ پسره و دختره مثلا بكوئى اين پسره كسى را بخاطر نمىآرد و بعضى جاهاى دختره بجاى ضمير منفصل وارد است مثلا اكر دختر زيد قابل عروسى شده باشد و زيد از غم آن شك آيد عمر و از راه غمخوارى خطاب بديكرى كند كه زيد را دختره حيران كرده است يا خطاب بزيد كند كه دختره ترا از غم و اندوه هلاك خواهد كرد يا زيد خودش بكويد كه دختره وقتىكه روبرو آيد از خجالت مىميرم پس هاى لفظ مزبور در قول اوّل بجاى او و در دويم بجاى تو و در سيّم بجاى من افتد در اين هر سه استعمال دختر بىالحاق‌ها و با يكى از ضماير مسطوره فصيح نبود سيّم هاى تشبيه كه در آخر اسم آمده افاده معنى مانند دهد چنان كه بلفظ برادرانه و دوستانه دانش كفته برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب * جهان و هرچه در او هست از تو يار از ما و بر اين قياس باشد حقيقت هاى و هانه و دسته و زبانه و كونه و اكرچه بجهة شدت اتّصال جزو لفظ مىنمايد چهارم هاى عطف كه بمعنى واو عطف ميان دو فعل متغاير كه فاعل آنها يكى بود درآيد چنان كه بلفظ آورده و او ديده فرستاد و شنيده كفتى و آمده رفتى عالى كويد چون دانه تسبيح بدست اى دُر يكتا * آخر به صد آمين و دعا آمده رفتى پنجم هاى لياقت كه در آخر اسم واقع كشته مفيد معنى لايق باشد چنان كه بلفظ درويشان و شاهانه در اين نثر آن‌كس جامه درويشانه در بر و كلاه شاهانه بر سر دارد و اين نوع باشد هاى لفظ كاره در اين نثر من اين‌كاره نيستم ششم هاى نسبت كه به آخر اسم آمده افاده معنى ياى نسبت دهد چنان كه بلفظ يكشبه و دوباره سه ماهه و چهار ماهه و چهار ساله واله كفته آب حيات و كيميا عمر دوباره وفا * اين‌همه مىرسد بهم يار بهم نمىرسد و از اين قبيل بود هاى مهرهانه و نذرانه بدانكه مىتواند كه هاى درويشانه و شاهانه نيز در حقيقت هاى نسبت باشد ديكر ياى ساكن و اين معروف بود يا مجهول پس ياى معروف و اين بر شش قسم است اول ياى مصدرى كه باسم صفت لاحق شده فايده معنى مصدرى دهد چنان كه بلفظ توانكرى و درويشى خرّمى و خوشدلى بمعنى توانكر و درويش بودن خرم و خوشدل شدن سعدى فرمايد نثر درويشى بقناعت به از توانكرى ببضاعت و هم بعضى جا اين يا بمصادر عربى ملحق است چنان كه بلفظ خلاصى و صفائى ليكن اين صورت از روى تحقيق صحّت ندارد دويّم ياى فاعلى كه به آخر اسم متّصل كشته مفيد معنى اسم فاعل باشد چنان كه لفظ جنكى و چنكى بمعنى جنك‌كننده و چنك‌نوازنده همچنين بلفظ بودنى و بخشودنى در اين قول نظامى كه در حمد فرموده توانا و دانا بهر بودنى * كنه بخش و بسيار بخشودنى سيّم ياى مفعول كه باسم لاحق شده فايده معنى اسم مفعول دهد چنان كه بلفظ سفارشى و سندى مهرى و لغتى بمعنى سفارش و سند كرده شده مهر و لغت كرده شده بدانكه چون هريك از ياى مصدرى و فاعلى و مفعولى بلفظى ملحق شود كه حرف اخيرش هاى مختفى باشد در اين صورت واجب است كه هاى موصوف را بكاف فارسى بدل كنند چنان كه بلفظ آواركى بمعنى آواره شدن و نظاركى بمعنى بيننده و تيركى بمعنى پوشيده چهارم ياى نسبتى كه به آخر اسم متصل كشته مفيد معنى اسم فاعل با اسم مفعول بود و دلالت كند بر چيزى كه به آن منسوب باشد چنان كه بلفظ سندى دهندى و مجموع لفظ سندى و هندى را منسوب و تنها لفظ سند و هند را منسوب اليه كويند دستور هر ياى نسبتى كه بعد الف يا واو مدّه افتد براى دفع اجتماع ساكنين همزه و قايه مكسوره بيش از آن يا زياده نمايند چنان كه بلفظ طلائى و كبريائى تكلوئى و كمبوئى و به همين دستور است الحاق هر ياى معنوى كه بعد حرفين مذكورين آمد و در لفظ بخارى وقت الحاق آن يا الف را بر خلاف قياس حذف كردند و آن يا اكر بعد ياى معروف افتد اين يا را بواو بدل و ماقبلش را