رضا قلى خان ( هدايت )

44

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

مفتوح كردانند چنان كه بلفظ دهلوى و بنوى و همچنين است تبديل يائى كه به صورت الف بود وقت الحاق آن يا چنان كه در مرتضوى و مصطفوى جامى در منقبت امير المؤمنين على عليه السلام كفته بود سرّ كمال مصطفوى * كشت ختم خلافت نبوى و اكر آن يا بعد ياى ساكن ما قبل مفتوح آيد اين يا را بهمزهء مكسوره بدل كنند چنان كه در كئى و مئى و اكر بعد هاى مختفى افتد جائى اين ها را بجيم تازى بدل كنند چنان كه در ساوجى و جائى بكاف پارسى چنان كه در خانكى و جائى بواو چنان كه در كنجوى و جائى حذفش كنند چنان كه در بنكالى و جائى پيش آن بنا بر رفع التقاى ساكنين همزه وقايه مكسوره زياد كرده بقاعده رسم الخط آن را در كتابت نيارند و براى دلالت تلفّظش همزه باقى دارند چنان كه در پستهء و سرمهء و بر اين قياس است رسم الخط هر ياى معنوى كه بعد هاى موصوف آيد پنجم ياى لياقت كه بصدر لاحق شده مفيد معنى لايق و سزاوار بود چنان كه بلفظ ديدنى و شنيدنى شيفتنى و كفتنى اميد كفته راز دل من شنفتنى نيست بدانكه در حقيقت هر واحد از ياى فاعلى و مفعولى و ياى لياقت همان ياى نسبتى باشد ششم ياى متكلم كه بمعنى من آيد در پارسى بيشتر بالفاظ القابى ملحق كردد چنان كه بلفظ قبله كاهى و نور چشمى ضيائى كفته نويسد نور چشمى آفتاب آن صفحه رو را * مه نو قبله كاهى خواند آن محراب ابرو را و امّا ياى مجهول بر دو نوع بود اول ياى استمرارى كه به آخر صيغهء واحد و جمع غايب و واحد متكلّم ماضى مطلق متصّل كشته فايده معنى استمرار و هميشه كى دهد چنان كه بلفظ خوردندى و خوردمى سعدى در مذمّت بخيلى كفته نخوردى كه خاطر برآسايدش * ندادى كه فردا به كار آيدش دويم ياى وحدت كه باسم نكره لاحق شده مفيد معنى واحد باشد چنان كه بلفظ زنى و مردى و سوارى و كردى دستور هركاه اين يا بعد يكى از الف و واو مدّه و هاى مختفى و ياى معروف افتد بنا بر دفع اجتماع ساكنين همزهء وقايه مكسوره پيش آن زياده كنند ليكن در صورتين اخيرتين جهة رسم الخط آن يا را از خط دور نموده براى دلالت تلفّظش همزه را بر حالش بكذارند چنان كه در اين اقوال هستى قطره دليل است كه دريائى هست * كرفتارم بچنك تندخوئى مثل رخسار تو در كلشن نباشد لاله * پريشان خاطرم دلدارئى كن و درصورتىكه آن يا بعد هاى موصوف و قبل لفظ است آيد حذفش ننمايند چنان كه درين ستاره‌ايست دُر كوش آن هلال ابرو و هم آن يا جائى متضمّن معنى بعض بوده بياى تبعيض ناميده شود چنان كه بلفظ جائى و كاهى و جائى مفيد معنى تنكير كشته بباى تنكير موسوم كردد چنان كه در اين قول واقف دل نمىدانم كه دور از من كجا افتاده است * اين‌قدر دانم كه جائى در بلا افتاده است و جائى متضمن معنى عجب بوده بياى تعجب ناميده شود چنان كه در اين قول پيام چشم بد دور عالمى داريم * من و مجنون و دامن صحرا و جائى مفيد مفهوم تحقير و تعظيم شده بر وفق مقام بياى تحقير و تعظيم موسوم كردد چنان كه در اين قول سعدى جوى بازدارد بلاى درشت * عصائى شنيدم كه عوجى بكشت يعنى شنيدم كه عصاى حقير عوج بزرك را كشت و جائى متضمن معنى مقدار بوده بياى مقدارى ناميده شود چنان كه در اين قول سنه اكر كنجى كنى بر عاميان بخش * رسد مر هر كدائى را برنجى آئين دويّم [ در بيان حروف معانى مركّبه و الفاظى كه بانضمام ديكر كلمات مفيد معانى هستند ] در بيان حروف معانى مركّبه و الفاظى كه بانضمام ديكر كلمات مفيد معانى هستند و اين كزارش محتوى بر هيجده نكارش است نكارش اوّل [ در بيان انواع حروف متفرقه ] در بيان انواع حروف متفرقه من جمله اينها يكى ارست يعنى الف و راى ساكن و آن به صيغه واحد غايب ماضى مطلق مثبت معروف ملحق كشته فايده سه معنى دهد اول معنى مصدر چنان كه در رفتار و كفتار بمعنى رفتن و كفتن دويّم بمعنى اسم فاعل چنان كه در پرستار و خريدار بمعنى پرستنده و خرنده سيّم معنى اسم مفعول چنان كه در كرفتار و مردار بمعنى كرفته شده و مرده شده ديكر آن يعنى الف و نون ساكن و اين دو كونه بود اول الف نون جمع كه به آخر اسم واحد متّصل شده آن را اسم جمع كرداند و تفصيلش در نكارش هژدهم بيايد ان شاء الله المستعان دويّم الف و نون نسبت ببعضى اسماء ملحق است چنان كه در ايران و توران بمعنى شهرهائى كه بايرج و تور پسران فريدون منسوبند ديكر لفظ با و اين بيشتر براى افادهء مصاحبت بمعنى مع آيد چنان كه در اين قول وحيد دمى با حق نبودى چون زنى لاف شناسائى * تمامى عمر با خود بودى و نشناختى خود را و كاهى متضمن معنى مقابل نيز باشد چنان كه در اين قول صايب با اختيار حق نبود اختيار ما * با نور آفتاب