رضا قلى خان ( هدايت )
42
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بوده در صورت اول بباى تعليل و در صورت ثانى بباى استعانت موسوم كردد اميد كفته به آب ديده ز بس پاى در كل است مرا * سفر ز كوى تو بسيار مشكل است يعنى بسبب آب ديده سعدى كفته پيرى كه ز جاى خويش نتواند خاست * الا بعصا كيش عصا برخيزد چهاردهم باى انحصار كه بمعنى تاى انتهائى در دو اسم يك جنس واقع شده فايده مفهوم همه و تمام دهد چنان كه در اين قول جويا سربسر چون قفسم چاك كريبان كردند * كار را بر من ديوانه چو آسان كردند پانزدهم باى قسم كه متضمن معنى قسم بود چنان كه در اين قول هلالى منم در عشق دردى كه اكر بكوه كويم * به خدا كه نرم كردد دل سخت سنك خارا يعنى قسم مىخورم بنام خدا در اينجا با حرف قسم و نام خدا مقسم به است و از كاف تا آخر جمله جواب قسم شانزدهم باى ابتدا كه مفيد معنى ابتدا باشد چنان كه در اين قول بادل بنام خداوند بسيار بخش * خرد بخش و دين بخش و دينار بخش يعنى ابتدا مىكنم اين كتاب را بمدد نام خداوند بسيار بخشنده دستور از اين تفسير اشارتست بر اين معنى كه باى ابتدا در حقيقت باى استعانت است و بجهة متعلّق بودنش بفعل مقدر مشتمل بر معنى ابتدا مجازا بدان اسم موسوم كرديد و بر اين قياس است وجه تسميهء باى قسم كه بحقيقت باى الصاق بود و تفسير مثالش بر آن مشير است و مخفى نباشد كه اكثرى از باهاى مرقومه در نثر هم وارد و مستعملند ديكر شين ساكن كه به آخر صيغهء واحد امر مخاطب معروف متصل كشته مفيد معنى مصدر بود و بشين مصدرى ناميده شود و حركت ماقبلش نزديك جمهور كسره مقرّر است چنان كه بلفظ بخشايش و فرمايش و پرسش و كوشش نوا كفته مدعى آمد عيادت از زبان يار كرد * آه اين پرسش مرا بار دكر بيمار كرد ديكر كاف ساكن كه باسم لاحق شده بر مفهوم تقليل يا تحقير دال باشد و بكاف تصغير موسوم كردد و ماقبلش مفتوح كردد چنان كه بلفظ پسرك و دخترك زنك و مردك سعدى كفته پيرمردى لطيف در بغداد * دخترك را بكفش دوزى داد مردك سنكدل چنان بكزيد * لب دختر كه خون از او بچكيد و كاهى آن كاف مجازا در مقام تعظيم و ترّحم هم استعمال يابد و بحسب آن بكاف تعظيم و بكاف ترحّم ناميده شود چنان كه در خوبك و مامك خردك و طفلك ديكر ميم ساكن و اين بر دو قسم است اول ميم فاعلى كه باواخر اسماى عدد متصل كشته فايده معنى اسم فاعل دهد و ماقبلش مضموم باشد چنان كه در دويم و سيم و چهارم و پنج كه ترجمه ثانى و ثالث و رابع و خامس بود آنچنان كه دو و سه و چهار و پنج ترجمه اثنان و ثلاث و اربع و خمس باشد و غرض الحاق اين ميم به آن اسماء بيان حال و مرتبهء معدودات آنهاست باعتبار ترتيب و تفصيلش بنكارش سيم در ضمن تبيين پنجم بيايد ان شاء الله المستعان دويّم ميم تانيث كه براى تفرقه مؤنّث ببعضى اسما ملحق است و ماقبلش مفتوح بود چنان كه بلفظ بيكم و خانم كه مؤنّث بيك و خان است و اين هر دو لغت تركى هستند اوّل بمعنى صاحب من و ثانى بمعنى امير بزرك من ديكر نون مفتوح و اين بنا بر نفى افعال بر سر آنها آيد و بنون نفى موسوم كردد چنان كه بلفظ بخست و بخويد كفت و نكويد و آن كاهى به محل نهى درآمده بنون نهى ناميده شود چنان كه درين قول سعدى معشوق هزار دوست را دل ندهى يعنى دل مده ديكر واو و اين ساكن بود به آخر اسم متصل شده مفيد معنى تصغير باشد و بواو تصغير موسوم كردد چنان كه در پسر و دختر و خواجو و شيخو شاعرى كفته بر ما نظرى نمىكند اى پسرو * چشم خوش تو كه آفرين باد برو و اكر مفتوح بود ميان دو لفظ واقع كشته افاده معنى عطف دهد و بواو عطف ناميده شود دستور هر واو عطف كه در صدر جمله افتد بحسب اصل مفتوحش تلفظ كنند چنان كه در اين قول جامى به قدر وسع در اصلاح كوشند * وكر اصلاح نتواند خموشند و چون در وسط جمله آيد براى فصاحت آن را ساكن ما قبل مضموم خوانند خصوصا در نظم چه مفتوح آوردنش ميان مصراع معيوب و مخلّ فصاحت است و اين در صورتى است كه حرف پيشش غير الف و واو مده و هاى مختفى باشد چنان كه در اين قول سعدى اكر تو نمانى بماند بجاى * پل و مسجد و چاه و مهمان سراى و جائى كه حرف پيشش يكى از حروف مذكوره بود خود آن واو را مضموم تلفّظ نمايند چنان كه در اين اقوال ديدم ترا و رفت ز دست اختيار دل * عالم پر است از تو و خالى است جاى تو رنك فصل لاله و كل ريخت ايّام فراق و هم اين واو بمعنى ياى ترديد آمده بواو ترديد موسوم كردد چنان كه در اين قول سعدى كل همين پنجروز و شش باشد