رضا قلى خان ( هدايت )

41

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

پندارند ياى اصلى است كه در صورت الحاق الف براى اسكان تلفظ عود كرده مفتوح كشت ششم الف مصدر كه باسم صفت لاحق كشته فايده معنى مصدر دهد چنان كه در پهنا و ژرفا و درازا و فراخا بمعنى پهن و ژرف شدن دراز و فراخ بودن ظهورى در مدح پادشاه كفته در كمالات خرد پهنا ببين * كم ز رشحه پيش او دريا ببين يعنى پهن شدنش ببين هفتم الف فاعل كه به آخر صيغه واحد امر مخاطب معروف متصل شده مفيد بمعنى اسم فاعل بود چنان كه در بينا و دانا و شنوا و كويا بمعنى بيننده و داننده و شنونده و كوينده طغرا بتوصيف رزم ممدوح خود كفته نثر زبان خنجرش از سينه معاندان كويا * و كوش سپرش بصداى شكست مخالفان شنوا و جائى چنين الف مفيد معنى اسم مفعول نيز باشد و بر اين تقدير بالف مفعول موسوم كردد چنان كه بلفظ پذيرا درين ع پذيرا باد عرض عاشق زار يعنى پذيرفته باد هشتم الف تاكيد كه بنا بر تاكيد مفهوم دعا آورده شود چنان كه در بادا و مبادا و رسادا و مرسادا هلالى كفته از يار دور مانده‌ام و از وطن جدا * كس از ديار و يار مبادا چو من جدا يعنى هيچ‌كس همچو من از يار و ديار كاهى جدا مباد نهم الف مبالغه كه باسم صفت لاحق كشته افاده معنى بسيار دهد چنان كه در بدا و خوشا و خنكا و فرّخا جامى كفته خوشا حال آن زيرك پندكير * كه از مرك غير است عبرت‌پذير ديكر باى مفتوح و اين بر اسما داخل كردد و متنوّع بر شانزده نوع بود اول بمعنى بركه بباى استعلا ناميده شود چنان كه در اين قول صايب هيچ همدردى نميابم سزاى خويشتن * مىنهم چون بيد مجنون سر بپاى خويشتن دويم بمعنى دركه بباى ظرفيّه موسوم كرد و چنان كه در اين قول غنى فراغتى به نيستان بوريا دارم * مباد راه درين بيشه شير قالى را دستور هرجا كه باى استعلا بر لفظ بر و باى ظرفيّه بر لفظ در مقدم شود بايد كه از هر دو با معنى كيرند و برودر را براى تزئين كلام يا بضرورت شعر زايد شمارند و بعضى ديكر برودر را بر سبيل تفسير دانسته هريك با را باى مفسّره نامند چنان كه در اين قول جامى كه بنعت فرموده بتن درپوش عنبربوى جامه * بسر بربند كافورى عمامه سيّم بمعنى براى چنان كه در اين قول حافظ اكر بسير چمن مىروى قدم بردار * كه همچو رنك حنا مىرود بهار از دست و اين نوع با بعضى جا افاده معنى اضافت دهد چنان كه در اين قول رفيع كسى بزاده خود خصم نيست حيرانم * كه سنك بهر كرديد دشمن بينا يعنى هيچ‌كس خصم زادهء خود نيست چهارم بمعنى ته و زير چنان كه در اين قول نظامى چنين تا به مقدار هفتاد مرد * به تيغ آمد از روميان در نبرد يعنى به اندازه هفتاد مرد از روميان ته تيغ شدند و ممكن است كه در اينجا مدخول با لفظ ضرب مقدر باشد پس بر اين تقدير آن تا بمعنى در بود پنجم بمعنى را چنان كه در اين قول واعظ كه در حمد كفته عطا كرده از كنج انعام خويش * بدل ياد خويش و بلب نام خويش ششم بمعنى طرف چنان كه در اين قول عرفى زهى صفاى عمارت كه در تماشايش * بديده بازنكردد نكاه از ديوار هفتم بمعنى مقابل و عوض چنان كه در اين قول حافظ پدرم روضهء رضوان به دو كندم بفروخت * ناخلف باشم اكر من بجوى نفروشم هشتم بمعنى مانند كه بباى تشبيه موسوم كردد چنان كه در اين قول صايب بوى سر زلف تو بشيدائى من نيست * آوازهء حسن تو برسوائى من نيست نهم بمعنى مع و اين بيشتر بنا بر افادهء مصاحبت و الصاق آيد و موافق مقام بباى مصاحب و باى الصاق ناميده شود اوّل چنان كه در اين قول مظهر چو كم عمرى بهم عمرى بكلشن شاد مىآيد * مرا بىاختيار ايام طفلى ياد مىآيد ثانى چنان كه در اين قول جامى مىنالم از جدائى تو دمبدم چونى * وين طرفه تركه از تو نيم يك نفس جدا و كاهى آن با متضّمن معنى با وجود هم باشد چنان كه درين قول حزين سرت كردم به اين بىالتفاتى * چرا بسيار مىخواهد تراول دهم بمعنى مقدار چنان كه در اين قول سعدى اكر با رفيقان نباشى شفيق * بفرسنك بكريزد از تو رفيق يازدهم بمعنى موافق چنان كه در اين قول دانش شايد بمدعاى تو كويم حكايتى * يك بار عرض حال مرا مىتوان شنيد دوازدهم بمعنى نزديك چنان كه در اين قول نوعى يك روز صبا بوى كلى برد بيعقوب * بكريست كه اين نكهت پيراهن ما نيست سيزدهم بمعنى از چنان كه در اين قول صايب نماند ناله دل درد بيشه ما را * بسنك سرمه شكستند شيشهء ما را و نيز اين جائى متضمن معنى سبب و جائى مفيد معنى استعانت