رضا قلى خان ( هدايت )

40

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

در خانه‌ام و نامه‌اش رسوائى و يكسوئى و ياى مفتوح در كدايان و تندخويان اما زيادت تا در بالشت و رامشت بمعنى بالش و رامش و نون در پاداشن و زيبان بمعنى پاداش و زيبا و واو معروف در پوختن و سخون بمعنى پختن و سخن و ها در ديباه و شناه بمعنى ديبا و شنا اغلب كه بضرورت شعر باشد زيرا كه استعمال چنين الفاظ باشعار بعضى صاحب‌زبانان متقدمين جائى در نظر نيامده بدانكه نقريس ؟ ؟ ؟ عبارت است از تغييرى كه فارسيان بطور خود در الفاظ عربى و هندى اختيار كردند و هر واحد از آن الفاظ متغيرهء بمفرس موسوم كردد و آن واقع است يا بابدال تنها چنان كه در ليكن و بلى بياى مجهول از لاكن و بلى همچنين در افعى و ليلى بياى معروف از افعى و ليلى يا بزيادت فقط چنان كه در طلبيدن و فهميدن از طلب و فهم يا بابدال و حذف بهر دو چنان كه در تنكه بفتح تاى فوقانى و كاف فارسى از تكّه بفتح تاى هندى و كاف عربى بمعنى فلوس همچنان تعريب عبارت از تغييريست كه عربان در الفاظ عجمى بر اسلوب تلفّظ خود جارى نمودند و هريك از آن الفاظ متغيّره بمعرّب ناميده شود و آن وارد است بيشتر يا بدال تنها چنان كه در ابلق از ابلك و بط از بت و ترياق از ترياك و جوهر از كوهر و ديباجه از ديباچه و شصت از شست بمعنى ستّين و صد از سد بمعنى مائه و طوطى از توتى و فرسخ از فرسنك و قانون از كانون بمعنى قاعده و رسم و لعل از لآل بمعنى جوهر معروف و مسك از مشك بمعنى مشهور و صحيح آنست كه تبديل سين بصاد و در شصت و صد بمعنى مذكور از تصرفات فارسيان است بر سبيل رسم الخط يا براى رفع التباس شست ماهى و سدّ بمعنى حايل و مانع و كاهى بحذف فقط چنان كه در دبستان از بوستان و فهرس از فهرست و كاهى بزيادت تنها چنان كه در ديباج از ديبا بمعنى قماش معروف و كاهى بتغيير حركت فقط چنان كه در ايوان بكسر همزه از ايوان بفتح آن بمعنى صفه بزرك و كاهى بابدال و حذف و تغيير حركت بهر سه چنان كه در جاموس از كاوميش دانش [ در بيان حروف معانى ] دويّم در بيان حروف معانى يعنى حروف اصطلاحى بدانيد كه حرف در اصطلاح كلمه‌ايست كه بذات خود بر معنى دلالت نكند يعنى بدون منضم شدن باسم يا بفعل مفيد معنى نبود خواه به صورت حروف تهجى منفرد باشد خواه مركب از دو حرف يا زياده از آن و اين دانش مشتمل بر دو آئين است آئين اوّل [ در بيان حروف معانى منفرده ] در بيان حروف معانى منفرده از اينها اول الف است و اين بر نه قسم است اول الف دعا كه بنا بر حصول مفهوم دعا در صيغه واحد غايت فعل مضارع معروف پيش حرف اخير آورده شود چنان كه بواد و دهاد و رساناد و كرداناد و چون براى تخفيف از بواو بعد دور كردن ضمهء به او نقل نمودن فتحه واو بر آن واو را حذف كردن باد باقى ماند و مستعمل جمهور همين لفظ مخفّف است حافظ فرمايد حسن تو هميشه در فزون باد * رويت همه‌سال لاله‌كون باد ليكن در صورت منفى بودن آن فعل نون نفى را بميم نهى بدل نمايند بدين مناسبت كه دعا نيز بمانند نهى دلالت كند بر معنى طلب چنان كه بلفظ مباد و مكناد و مبيناد و مريزاد سعدى فرمايد جوانمرد را تنكدستى مباد * كه سفله خداوند هستى مباد دستور اين الف را در مثل فتد و نهد نبايد آورد چه بر تقدير آوردنش التباس به صيغه كه فتاد و نهاد است لازم آيد دويم الف عطف كه در دو كلمه متغاير واقع شده مفيد معنى واو عطف باشد چنان كه در تكاپو و سالا ماه شبا روز و كمابيش بزركى فرمايد هشيار كسى بود كه محاسبه شبا روز خود در نظر آورد سيم الف الصاق كه بمعنى مع در دو اسم متجانس آمده افاده الصاق و اتصال دهد چنان كه در دمادم و دوشادوش و سالاسال و شباشب شاعرى كفته دمادم ز دست تو خون مىخورم يعنى دمبدم چهارم الف انحصار كه بمعنى تاى انتهائى ميان دو اسم واقع كشته مفيد مفهوم همه و تمام بود چنان كه در سراسر و سراپا بمعنى از يكسر تا سر ديكر و از سر تا پا هلاكى كويد يار ما هركز نيازارد دل اغيار را * كل سراسر آتش است اما نسوزد خار را پنجم الف ندا كه به آخر اسم غير صفت متصل شده بمعنى اى باشد چنان كه در خدايا و صنما و بزركا و بزركى دها صايب كفته خدايا درپذير اين نغمهء مستانهء ما را دستور ياى تحتانى در مثال خدايا بر مذهب آنان كه لفظ خدا را اسم غير صفت مفرد دانند ياى وقايه است كه بنا بر دفع اجتماع ساكنين و وقايه فتحه ميان الفين زياده نموده شد و بر مذهب كسانى كه آن را صفت مركّب يعنى مخفف خود آى