رضا قلى خان ( هدايت )
39
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
سقف خانه و نيز بياى تحتانى درآيد از آمد همچنين تبديل همزه بدال مهمله در بدان و بدين از به آن و به اين و ادغام كه عبارت از پوشيدن حرف ساكن است به حرف متحرّك در فارسى جز به صورت تركيب دو كلمه يافته نشد خواه حرف اخير كلمه اول و حرف اول كلمه ثانى هر دو متجانس باشند چنان كه در شب باز و فرخ چون در اينجا با و راى اول را در با و راى ثانى ادغام كردند شبّاز و فرخ كرديد و اين قسم ادغام را ادغام متجانسين كويند خواه آن دو حرف متقارب به مخرج بودند چنان كه بدتر و شبپر هركاه در اينجا حرف اوّل را بابدال از جنس حرف ثانى كردانيده در اين ادغام نموده بتّر و شپّر كشت و اين نوع ادغام را ادغام متقاربين خوانند بهر كيف چون تغيير بادغام در فارسى كمتر آمده زيرا كه خود تشديد در اين زبان بندرت وارد است بنا بر آن بيشتر در چنين صورتها حرف اوّل را كه همجنس ثانى يا قريب المخرج اين باشد حذف نمودهاند چنان كه در سپيديو و شرمنده كردهن و نيمن آوند و تبرز و وتر و يكانه كه در اصل سپيد ديو و شرم مانده و كرد دهن و نيم من و آبوند و بدتر و زودتر و يككانه بود و ظاهر آنست كه حصول تخفيف نسبت بادغام در حذف زياده بود و حذف عبارتست از دور كردن حرفى از لفظى مفرد باشد يا مركب و غرض از آن يا تخفيف لفظ بود يا بناى كلمه و يا ضرورت ديكر در صورت تخفيف لفظ محذوف عنه بمخفف تعبير كرده شود و ؟ ؟ ؟ وقوع آن برابر است كه در صدر لفظ باشد يا در وسط يا در آخرش پس حذف يك حرف ز صدر چنان كه بلفظ شيب از نشيب و كر از اكر و نوز از هنوز و نون از كنون همچنين است حذف همزه بر اين دستور حرف اول هر كلمه كه همزه باشد بعدش ساكن در صورت حذف همزهء اول حركتش را براى امكان تلفّظ نقل كرده بمابعدش دهند پس حذفش نمايند چنان كه بلفظ ستم از استم بمعنى جور و ستادن از استادن و ستوار از استوار و فتادن از افتادن و فسانه از افسانه و فراختن از افراختن همچنين بر اين دستور هر همزه كه در صدر لفظ بود و چون لفظى ديكر بر آن داخل كردد بنا بر فصاحت اوّل حركت آن را نقل نموده بماقبلش دهند سپس حذفش كنند چنان كه بلفظ از آن و از اين و از او بر آن و بر اين و برو دران و درين و درو همان و همين و همو كه در اصل از آن و از اين و از او بر آن و بر اين و بر او در آن و در اين و در او هم آن و ما هم اين وهم او بود و حذف يك حرف از وسط چنان كه بلفظ ار از اكر و برون از بيرون و بُد از بوده و چار از چهار و راندن از رواندن و زنهار از زينهار و ستدن از ستادن و فرخت از فروخت و كاشى از كاشكى و كه از كاه همچنين بغداد از باغداد و پرستان از پريستان و چرا از چه را و دشمن از دشت من از دشنام بمعنى بدنام و شاباش از شادباش و كرا از كه را و ورا از وى را و هندستان از هندوستان و ناخدا از ناوخدا و حذف يك حرف از آخر چنان كه بلفظ بو از بود و رمند از رمنده و سيا از سياه و فرو از فرود و كد از كده بمعنى خذ و كوا و كيا از كواه و كياه و ليك از ليكن و واو ولى از واى و وليك و هفتاد از هفتاد همچنين بلفظ آسيا از آسياب و پادشا از پادشاه و خوشآيند از خوشآينده و دست فرسود از دست فرسوده و سنك سود از سنك سوده و شكرخند از شكرخنده و نادهند از نادهنده دستور ليكن حذف ها از لفظ سياه موجب مزيّت فصاحت و از كواه و كياه و پادشاه مخلّ فصاحت باشد و بدستور مسطور بعضى جا از يك لفظ دو حرف محذوفند چنان كه بلفظ ستان از آستان و چنان و چنين از چون آن و چون اين و چنو و كو از چون او و كه او و كان و كين از كه آن و كه اين و با از باشد و نزد از نزديك و آسمان از آس مانند و بعضى جا سه حرف چنان كه بلفظ شيد از خورشيد و خنداخند از خندان خندان و كزو از كه از او و بام از بامداد و با از به او و زيادت كه عبارت از افزون شدن حرفست بلفظى و آن وارد است يا بضرورت اشتقاق و بنا مثلا زيادت ميم مفتوح در مكوى از كوى و نون مفتوح در زند از زد و واو مفتوح در شود از شد و هاى مختفى درآورده شد و آورده شود آورده و آورده شده از آورد و الف و نون ساكن در خندان از خند و نون ساكن و هاى مختفى در آرند از آرد و از اين قبيل بود زيادت الف در غمخوار و واو مجهول در برومند و نيوشند و ياى معروف در باغچه و دريچه يا براى دفع التباس چنانچه زيادت دال ساكن در بند و پيوند و از بست و پيوست چه اكر در اين هر دو لفظ بعد تبديل تا بدال و سين بنون فقط نونرا فتحه دهند بناى مضارع تمام شود ليكن التباس از بند و پيوند به سكون نون صورة لازم آيد لهذا در آخر آن دال دالى زياده نموده فتحه نونرا بر آن نقل كردند و يا بنا بر دفع اجتماع ساكنين ؟ ؟ ؟ دو قايه حركت چنان كه زيادت همزه مفتوحه و مكسوره