رضا قلى خان ( هدايت )

379

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

حنظل مخطّط بسرخى و سبزى و زردى و آن را دستنبويه خوانند خاقانى كفته دستنبوئى است خلدابور دست‌بند بمعنى دستينه زنان معروف است ديكر به معنى رقصى است كه دست يكديكر را كرفته برقصند حكيم اسدى كفته بهر بر زن آواى رامشكران * بهر كوشه دست‌بند سران نظامى در صفت عيش و رقص كفته ساعتى دست‌بند مىكردند * بر سمن ريشخند مىكردند مختارى بمعنى اول كفته ارغوان بينى چو دست دلبران پر دست‌بند دست‌پيمان بمعنى آماده كردن اسباب دامادى و در فرهنك بمعنى مهر معجّل آورده اسدى كفته مر او را ز بهر نريمان بخواست * همه دست پيمان او كرد راست و معرب آن دستفيمانست دست‌خوش بفتح خا در برهان بمعنى مسخركى و عاجز و زبون و زيردست آورده و كار سهل الحصول و آسان كفته دست‌خون بكسر تاء آخر بازى نرد را كويند كه كسى همه چيز را باخته و كرو بر جان بسته و حريف شش در ساخته و داو بر هفده كشيده باشد در جهانكيرى تفصيلى نوشته كه حاصل اينست كه بازنده در چنين هنكام بايد به خون خود تن در دهد چنان كه خاقانى كفته دست‌خون است و هفده خصل حريف * آه در شش در خطر مائيم ابن يمين كفته به احتياط رواى دل كه دست‌خون است اين * كه روح در كرو است و حريف بس طرّار خاقانى كفته پار اين دل خاكى را بردند بدست خون * امسال همان خواهد از پار نينديشد دست‌رس بمعنى قدرت و توانكريست دست‌رنج پيشه و حرفتى كه بدست خود كنند دستره بر وزن مسخره بمعنى دستر كه داس كوچك دندانه‌دار است و يكدسته دارد و در اصل دست ارّه بوده يعنى ارّه كوچك كه بيك دست كار مىكردند سوزنى كفته خيز و بردارتش و دستره و بيل و كلنك دستكار بمعنى ساخته و معمول هركس كمال اسمعيل كويد چون آستين ز دست كذشته است كار من * او در نمىكشد ز چنين دستكار دست و استاد چابكدست ماهر كه دستكارى چيزها كند چون جرّاح و كحال و روشنكر چنان كه فلكى كفته كل چون طبيب دستكار * آراسته بر جويبار آيد كه نركس را بخار * از ديده بردارد سبل حكيم ازرقى در صفت باد سرد كفته باد خوارزمى چو سنكين دل پزشك دستكار * دست پر مسبار دارد آستين پر نيشتر دستكاه و دستكه بر وزن تختكاه بمعنى قدرت و جمعيت و سامان و ثروت آمده سعدى كفته چه خلاف عهد ديدى كه وفاى ما بريدى * مكر آنكه ما فقيريم و تو دستكاه دارى و بمعنى جاى كه بالش و مسند را در آنجاى كذارند چه دست بمعنى مسند است دست‌زن بمعنى مطرب و سازنده و آن را دست زنان نيز كويند چنان كه مولوى كفته من اكر دست زنانم نه ازين دست زنانم دست‌كش بفتح كاف قايد نابينا را كويند و كدا را نيز كفته‌اند كه دست پيش مردم برده چيزى بخواهد شيخ نظامى كفته دست‌كش كس نيم از بهر كنج * دست‌خوشى مىخورم از دست‌رنج هم او كفته ساقى شب دست‌كش جام تست * مرغ سحر دست‌خوش نام تست دستكير بمعنى مددكار و اسير كرده را نيز كفته‌اند چه دست‌كير شده بمعنى فاعل و مفعول هر دو مىآيد دست‌لاف بمعنى سودا و معاملهء اول معروفى كفته دستلافى كه جود او كرده * كرو از بحر و كان برآورده ظهورى كفته تا شب در سوداى طرب بسته شود * با غم روزى كه دست لافى نكنم دست‌مزد معروفست و بمعنى مكافات نيكى و بدى نيز هست دست‌نشان كسى كه شخصى او را بكارى نصب كرده باشد دست‌واره بمعنى عصا و چوب‌دستى شبانان كمال كفته وقت قيام هست عصا دستكير من * بيچاره آنكه او كند از دست‌واره پاى ابو الفرج رونى كفته بر پاى ظلم هيبت او پايبند شد * در دست عهد دولت او دستوار كشت و دست‌واره يعنى دست مانند و مقدار دستى اوحدى كفته چه خورى نان دستواره او * نظرى كن بدست‌واره او دستوانه آنچه از آهن سازند و روز جنك بر دست كشند و بتازى آن را قفاز كويند بضم قاف و تشديد فاء و زاء معجمه در آخر و در نسخه انبارى بمعنى ياره دست كفته مرادف دستينه دستور بالفتح بمعنى صاحب مسند و صدر يعنى وزير انورى كفته آفرين بر حضرت دستور دستور باد و در اصل دست‌ور بود يعنى صاحب مسند چنان كه كنج‌ور و رنج‌ور يعنى صاحب كنج و رنج و جيم را مضموم كرده كنجور و رنجور به وزن مستور خواندند ديكر بمعنى رخصت آمده