رضا قلى خان ( هدايت )

380

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و آن را دستورى نيز كويند دستور كريه دادم چشم كهرفشان را ديكر بمعنى طرز و روش ديكر بمعنى پيشواى ملت زردشت كه بمنزلهء وزير معنوى باشد هاتف اصفهانى كفته مغ و مغزاده مؤبد و دستور * خدمتش را تمام بسته ميان شيخ نظامى كفته در معنى رخصت هر سخنى كز ادبش دوريست * دست بر او مال كه دستوريست رشيدى كفته بمعنى هر قاعده و قانون كه اصل و حسابى باشد و از ان قاعده قواعد اقتباس نمايند و استنباط كنند و ازين جهة دستور كويند چوب كنده دراز را كه بر بالاى كشتى بعرض نهند و ميزان كشتى به آن نكهدارند و اين لغت را عرب تصرف كرده اول آن را كه مفتوح است مضموم ساخته استعمال نمايند دسته بمعنى دسته تبر و تيشه و دسته كل و كاغذ و امثال اينها و دسته جاروب زيرا كه چند چوب با هم بسته دسته كنند مولوى معنوى كفته كهى چو فكرت نقاش نقشها بندى * كهى چو دستهء فراش فرشها روبى و كفته‌اند بضم سنك و بفتح كستاخ و بمعنى يارى و معاونت نيز آمده رودكى كفته نيست از من عجب كه كستاخم * كه تو كردى با دلم دسته ناصر خسرو كفته چون از فساد باز كشيدى دست * آنكه كند صلاح ترا دسته دستى بمعنى ظرفى كه بدست توان برداشت و استعمال توان كرد دستيج معرب آنست و بمعنى دستينه يعنى پاره نيز آورده‌اند دستينه حكمى كه از جانب حاكم براى محكومى نويسند و بدست او دهند درين ايام برقم و فرمان معروف شده و آنچه بزركان به خط خود نويسند دستخط كويند منجيك كفته مرا بباغ تو دستينه نوشت چنان * كه تيره كردد ارتنك مانوى از وى و بمعنى دست رنجن ملا جامى كفته ز دستينه دو ساعد ديده رونق نظامى كفته مسى كز آن مرا دستينه سازند * به از سيمى كه در دستم كذارند و دستينه رباب و عود ابريشم و جز آنكه بر دستهء رباب بندند زيرا كه بمنزله دست برنجن است مر ساعد رباب را و بمعنى دسته كارد و شمشير نيز آمده خاقانى كفته دل بكيسوى چنك بربنديد * جان به دستينهء رباب دهيد دسكره بمعنى شهر و ده و مخفف دستكرد و دستكرده يعنى قلعه و حصار و نام چند جاى متعدد است و شهرى بوده در عراق عرب نزديك دجله فيما بين بغداد و واسط و آن را شهر وان مىكفتند نزارى قهستانى كفته بكهپايه دارم يكى دسكره * كه بر دست كاريش باد آفرين استاد لبيبى كفته كاروانى همى از رى بسوى دسكره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد كله دزدان از دور چو آن مىديدند * هر يكى ز ايشان كفتى كه يكى قسوره شد صاحب قاموس كفته است كه دسكره قريه و صومعه و زمين هموار و خانه بزرك كه كرد او خانهاى ديكر باشند و خانهاى عجم كه در آن اسباب شرب و آلات غنا باشد و دهى است ميانه بغداد و واسط و دهى بخوزستان و دوده ديكر نيز كفته‌اند دسمه بر وزن تسمه نوعى از غله است دسين و دسينه بالضّم و سين مكسور خم باشد سيف الدّين كفته تازه بعهد تو باد كلشن دولت * تا دل كل تازه از زهاب دسين است نمايش هشتم در دال با شين دش بفتح اول بمعنى خودآرائى و خودسازى مولوى معنوى كفته از فش خود و زدش خود بازره * كه سوى شه يافت آن شهبازره دشبل بضم اول بر وزن مقبل كرههائى را كويند كه در ميان پوست و كوشت بهم رسد معنى تركيبى آن دشت بيل يعنى كره بدست و بيل بمعنى كره و تا را انداخته‌اند دشبل شده است همچو دشمن كه دشت من بوده يعنى بددل و زشت دل چه من بمعنى دل هم آمده و دشنام هم ازين ماخوذ است يعنى نام زشت و بد و دشم نيز بمعنى دشمن است چنان كه ياس و ياسمن و براهام زردشت را چون بزر ميلى نبوده و از مال دنيا قبول نمىكرده به اين لقب ملقّب كرده بودند يعنى دشمن زروبراهام را اكنون اعراب ابراهيم كرده‌اند و ابراهيم عربى نيست و پيروان براهام را برهمن كويند و اعراب بر آنها براهمه جمع بسته‌اند و در معنى دشت وصال شيرازى رحمه اللّه كفته زان باده كز آن خمكده عيسويان را * فرقى ننهد باصره از معبد زردشت زان باده كه كر برد بخيلى بمذاقش * همواره تو بينيش به او يار و بزردشت و دشوار كه اصلش دشت‌وار و دشخوار كه دشت‌خوار بوده ماخذش ازينجا است و دشت پيل هم به اين معنى است