رضا قلى خان ( هدايت )

378

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

قديم را كويند و قديميان را بپارسى باستانيان خوانند و باساتير حقايق ازمنه كذشته را كويند كه از پيغمبران سابق بمردم رسيده و داساتير بمعنى دهنده حقايق و معارف است كه يزدان باشد و نورند ترجمه تازه‌ايست كه از حكما بر نامهاى يزدانى قديم نكاشته شود و كفته است ساسان پنجم در نامه ساسان نخست كه ما بدين فروكذاريم چه ما را خواست آنست كه بباساتير كه در داساتير نكاشته‌ايم و هركس نيارد خواند پس اين نورند را هر يزدانى در آغاز خواند تا لختى از دادار بديد آورنده ياد كيرد مولف كويد اينكه بعضى اين لغت را معرب و جمع دستور دانند اساطير است نه دساتير و شاعرى در مدح شعر خود كفته بر درّ درى زيبد اكر مؤبد نماز آرد نه براستاى زردشت دساتير مه آبادى دست معروف و بمعنى قدرت چنان كه كويند فلان در اين كار دستى دارد و يك نوبت بازى نرد و شطرنج و صدر و مسند را كويند سعدى شيرازى كفته دست بر خون عاشقان دارى * حاجت تيغ بركشيدن نيست انورى در مدح وزير كفته زهى دست و زارت از تو دستور * چنان كز پاى موسى پايهء طور و مسند و صدر كوچك را نيم‌دست كويند و در عربى نيز به همين معنى آمده همانا معرب باشد كه در تعريب بسيار دست دارند و بمعنى طرز و قسم ازين دست يعنى ازين نوع و قسم مولوى معنوى كفته من اكر دست زنانم نه ازين دست زنانم * نه از نيم نه از آنم من از آن شهر كلانم شمس الدين محمد حافظ بطريق ايهام كفته ساقى ار باده از اين دست بجام اندازد * عارفان را همه در شرب مدام اندازد و بر چيز تمام نيز اطلاق كنند مانند يكدست خانه يعنى خانهء كه همه چيز داشته باشد يا يكدست خلعت يعنى از سر تا پاى دست‌آب بمعنى آب دست يعنى وضو خاقانى در تحفه كفته دست آب ده مجاورانش دست ابرنجن بمعنى دست برنجن است كه دستينه زنان باشد و آن ميلى است از طلا و نقره دستادست يعنى نقد دست بدست دادن دستار بمعنى شال سر و دستا مرخم و دستار است چنان كه كمال اسمعيل كفته بسكه مىشويم و همى كويم * جبه خويشتن و دستارا ريزه‌ريزه شدى ز زخم كدين * پوششم كر ببودى از خارا دستاران بمعنى شاكردانه استاد عسجدى كفته بستى قصب اندر سراى دوست بمشتى زر * يك بوسه بده ما را امروز بدستاران دستارچه بمعنى رومال و سفره كوچك خاقانى كفته دستارچه بين ز برك شمشاد * طوق غبب سمنبران را دستارخوان بمعنى سفره درازست دست‌آس بمعنى آسى كه بدست كردانند دست‌آموز مرغى را كويند كه با صاحبش رام كشته بپرد برود و بازآيد چنان كه كفته‌اند ريسمان بر پاچه حاجت مرغ دست‌آموز را دستان جمع دست و مكر و حيله و لقب زال پسر سام نريمان از اولاد كرشاسب و جمشيد كه بواسطهء شاكردى حكيم سيمرغ و آموختن علوم غريبه از نادانان او را بمكر و حيله منسوب مىكرده و جادو مىخوانده‌اند فردوسى از قول اسفنديار بعد از زخمهاى تير و بهبود يافتن رستم ديكر روز كفته تو از جادوى زال كشتى درست * و كرنه كنارت همه دخمه جست و بمعنى نغمه و آواز آمده بنابرين بلبل را هزار دستان كفته‌اند حكيم فرخى بكنايه در مدح خود كفته هزار دستان دستان زدى بوقت بهار * كنون همى نزند تا در آمدست خزان هزار دستان امروز در خراسانست * به مجلس ملك اينك همى زند دستان شيخ سعدى بمعنى مقامات آواز نغمه كفته كويند مكو سعدى چندين سخن از عشقش * مىكويم و بعد از من كويند بدستانها زيرا كه دستان نشانى باشد بر سواعد آلات ذوات الاوتار كه دلالت كند بر مخرج نغمهء معيّن از نغمات سوزنى كفته زنند از فضل و عدل تو ببستان بلبلان دستان و زال را دستان زند نيز مىكفته‌اند معنى تركيبى آن را فكر و دستان بزرك يافته‌اند چه زند كه نام نامه پارسيان است بمعنى بزرك است و آن را مه زند نيز مىخوانده‌اند فردوسى از قول سيمرغ حكيم كويد نهادم ترا نام دستان زند * كه با تو پدر كرده دستان و بند دست انبويه غلوله مركب از عطريات كه در دست كيرند براى بوئيدن و هر ميوهء خوش‌بو كه در دست كرده ببويند بخصوص ميوه شبيه بخربزه كوچك كه بوى خوش دارد و مزه ندارد صاحب قاموس كفته شمام به وزن شداد خربزه‌ايست بهيئات