رضا قلى خان ( هدايت )

377

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نكذرد شير دژآكاه به صد عمر از بيم * اندران بيشه كه يك چاكر او كرده كذر حكيم اسدى در صفت اژدهائى كه كرشاسب كشته كفته دژآكه ددى سهمكين منكر است * به زور و دل از هر ددى برتر است دم آهنج كوهيست نخجير نيست * بر آن كاركر نيزه و تير نيست دژاهنك به همان معانى است كه مذكور شد حكيم عنصرى كفته به يك خدنك دژاهنك شك درى اشك * تو بر پلنك شخ و بر نهنك دريا بار دژبراز بمعنى خشم‌آلوده و خام‌طمع و عيب‌جو دژبرازان جمع آنست ابو شكور است پلنك در برازى ديد بر كوه * كه شير چرخ شد از كينش استوه دژبرام يعنى زشت‌خو كه زشت‌خوئى او طبيعى و ذاتى باشد فخر كركانى در رامين ويسه كفته نياراميد ديو دژ برامش * همان استيزه خوى خويش كامش دژبرو يعنى برابر و كره‌زده و قهرآلوده و بد خشم زيرا كه برو بفتح اول بمعنى ابرو است ابو شكور بلخى كفته يكى دژ برويست پرخاشخر * كز او هست شير ژيان را حذر دژپسند بمعنى بدپسند و بزه‌كار و مشكل‌پسند آمده هم فخر كركانى كفته مكر دژخيم ويسه دژپسند است دژپه و دژپى بمعنى كرههائى است كه در ميان كوشت و پوست آدمى و حيوانات بهم مىرسد و به عربى آن را غده و غدو مىكويند و بدشمل مشهور است دژخم و دژخى و دژخيم بمعنى بدخو و تندمزاج چه خيم بمعنى عادت و خو و در عربى نيز همين معنى دارد و اين نام بيشتر بر جلاد مردم‌كش اطلاق شود فردوسى كفته بدژخيم فرمود كاينرا بلوى * بدار اندر آويز و برتاب رو هم او كفته بدژخيم فرمود تا تيغ تيز * برار و تنش را كند ريزريز دژك بكسر تين آبله و كرهى كه بريسمان از بافتن افتد دژم بضم اول يعنى ترش و آشفته و غمكين و اين در اصل دژن بوده بنون يعنى خشمكين و بمعنى مخمور و رنجور و انديشه‌مند نيز آمده و اين معنى را بر غير آدمى نيز اطلاق كنند او را دژمان نيز كويند دژن و دژند بمعنى تندوتيز و بدطعم و خشمكين آمده دژواخ و دژوان بمعنى غلظت و درشتى و تاسّف و حسرت و امثال آن دژوند يعنى فاسق و بدمذهب و معنى تركيبى آن زشت مانند چه وند بمعنى مانند باشد زراتشت بهرام كفته درود از ما به‌به دين خردمند * كه دور است از ره آئين دژوند دژهوخ و دژهخت و دژهوخت نام بيت المقدس است يعنى قلعهء افراخته مبارك و آن را دژهوخ كنك نيز كفته‌اند و وقتى بخت النصر به خرابى آن مامور شد چنان كه كفته‌اند كعبهء نظم سخن خراب شد از تو * همچو ز بخت النصر خطيرهء دژسخت حكيم اسدى كفته بدژهخت كنك آمد از راه شام * كه خوانيش بيت المقدس بنام بتازى كنون خانه پاك خوان * برآورده ايوان ضحّاك دان هم او كفته چو نوح آمد و ساخت ايدر درنك * كشيد استخوانش به دژهوخت كنك فردوسى كفته كنون سلم را راى جنك آمد است * كه يادش ز دژهوخت كنك آمد است نمايش هفتم در دال با سين دس بفتح اول بمعنى شبيه و نظير و مانند است عنصرى كفته نديد و نه بيند ترا هيچ‌كس * كه رزم مثل و كه بزم دس فرخى كفته يكى خانه كردند فرخار دس و آن را ديس نيز كويند دساتير بكسر اول و بفتح نيز كفته‌اند بعقيدهء پارسيان قديم ايران نام كتابيست آسمانى كه بر مه آباد اول پيغمبر ايشان نازل شده و در آن زبانى ديكر كونه كه نتوان فهميد و ساسان پنجم آن را بپارسى قديم پاى چمى يعنى ترجمه تحت اللّفظ نوشته در توحيد و تجريد و حكمت و طاعت است و آن چهارده صحيفه است كه بر چارده بزركوار نازل و وارد شده است و آن را در بندر ممبئى باسمه و بانكريزى ترجمه كرده‌اند و بايران رسيده و لغات آن نيز با آنست همانا ابن خلف تبريزى صاحب برهان آن را ديده و بعضى لغاتش را ذكر كرده اينك حاضر است و مطالب خردپسند در آن بسيار است و در نزد پارسيان بس عزيز است و آن را تمجيد كنند و در معنى و حقيقت آن پارسيان كويند اصل در آن داساتير است يعنى دهنده روشنى زيرا كه تير بمعنى روشنى و اعلى و بهتر هر چيز است يعنى حقايق اين نامه روشنى و نوردهنده قلوب خوانندكان آن است و باساتير يعنى روشنى و نور قديم زيرا كه باس زمان