رضا قلى خان ( هدايت )

369

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

دخمه فريدون كويند در استخر جائى است بدين نام معروف و خانه‌ايست كه آن را خانه زردشت كويند و بعضى كعبه زردشت كفته‌اند و آن را نديده‌ام نمايش سيّم در دال با دال دد بفتح اول و سكون دويم درندكان را كويند مانند شير و پلنك و كرك كاوس ديلمى كفته اى دل رفتى چنان كه در صحرا دد * نه‌انده من خوردى و نه‌انده خود سعدى كفته نه هر آدمى زاده از دد به است * كه دد زادمى زاده بدبه است فردوسى كفته دد و دام را ساليان هزار * خورش ساخت شمشير اسفنديار و آن را دده نيز كويند اسدى كفته دل هر دو بيدادكرشان بسوز * كه هركز نه بينند جز تيره‌روز بداغى جكرشان كنى آژده * كه بخشايش برايشان دده و باصطلاح اهالى روم پير و مرشد را دده كويند و آن در اصل مشتق از داداه بود كه بمعنى خدمت‌كار پير باشد و مخفف آن دده مانند اشتقاق لله از لالا نمايش چهارم در دال با راء بىنقطه در در خانه و بمعنى دره كوه عبد الواسع جبلى كفته ايا ميرى كه از كرز و سنان و تيغ و پيكانت * بود پيوسته اندر پيشه و دريا و كوه و در هژبران را شكسته تن * نهنكان را كفيده دل پلنكان را كسسته دم * كو زنان را دريده بر ديكر بمعنى مرتبه و بونت باشد مانند يك بار و ديكر بمعنى باب عربى كه بمعنى درست و در كتابها نويسند چنان كه كتابى از حكماى عجم كه پيرو زردشت بوده‌اند هست مشتمل بر صد باب و آن را صد در كويند و بمعنى دريدن و پاره كردن چنان كه اژدر درو صفدر و پرده درو اين بيشتر تركيب خواهد و بمعنى درون نقيض بيرون چنان كه در خانه رفت يعنى درون خانه رفت و بمعنى نوع و جنس فردوسى كفته من از هر درى كفته دارم بسى * شنيدست كفتار من هر كسى و اين نيز بمعنى باب است چنان كه من نيز كفته‌ام داورى را دوش ز انجم انجمن كرد آفتاب * وز سر انديشه از هر در سخن كرد آفتاب و ازين در يعنى ازين قسم و ازين نوع و كاهى بمعنى درون و ظرف چون كويند بائى بر آن بيفزاييد مانند آنكه ببستان در با بباغ دريا به خانه دريا بجام دريا به پيمانه درو شواهد آن در اشعار بسيار است و كاهى براى زينت الف و نونى بر آن بيفزايند بباغ اندر كويند سرو نديدم چو تو بكاشمر اندر من كفته‌ام لؤلؤ ناسفته بين و بشكرش اندر * لاله بشكفته بين بعنبرش اندر و از اين در شواهد در ابيات بسيار است درا بر وزن سرا يعنى درون آى انورى كفته مرحبا مرحبا دراى دراى ديكر بمعنى زنك و جرس است كه با كاروان بود و كفته‌اند همچو نواى نى ز دل غم نبرد كه بارها * كم شده و شنيده‌ام زمزمه دراى را درا و دوزا يعنى درنده و دوزنده كه به عربى راتق و و فاتق كويند كه رتق و فتق يعنى بستن و كشادن امور متعلق به او باشد كمال اسمعيل اصفهانى براى پسر خياطى كفته خه‌خه‌اى دلبر درادوزا * نيك مىدرى و خوش مىدوزى درازا بمعنى درازى چنان كه فراخا بمعنى فراخى و آن را درازناى و فراخناى نيز كويند چنان كه سعدى كفته كه شبى نديده باشى * بدرازناى سالى درازخوان يعنى دستار خوان كه سفره دراز باشد كه در مهمانىهاى بزرك كسترند درازدم يعنى ميمون و سك و در خراسان كاو را نيز كويند و درازكوش بمعنى خر خاقانى كفته دراز كوش نديم و درازدم بوات درافس در برهان كفته به وزن حوادث بلغت اهل شام شفتالو باشد و آن ميوه‌ايست كه به عربى خوخ كويند و در دنبال آن نوشته كه در افق با فاء بر وزن خلايق بمعنى درافس است كه شفتالو باشد بلغت اهل شام و اين غلط فاحش است ازو چه صحيح بدين معنى دراقن با قاف و نون است چنان كه صاحب قاموس كفته الدّراقن مشدّد المشمش خوخ شاميّه آن نيز لغت عربيست و بجهة تصحيح غلط اين لغت بدان اشارتى رفت دراى چند معنى دارد اول جرس باشد كه مذكور شد ديكر بمعنى كفت و امر از كفتن است و درايد يعنى كويد