رضا قلى خان ( هدايت )
370
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و بر اين قياس درآئيد و دراينده و اصل در آن درآئيدنست فرخى كفته كسى كه ژاژ درآيد بدركهى نشود * كه چرب كويان آنجا شوند كند زبان و بمعنى امر از درآمدن نيز كذشت ياوه دراى يعنى ياوهكوى ديكر بمعنى پتك آهنى است حكيم فردوسى كويد ازآنرو است كاهنكران پشت پاى * هوشند هنكام زخم دراى دربا و دروا و در بايسته بمعنى ما يحتاج كه با آن حاجت باشد و ضرورى بود درپريش بفتح دال و باى پارسى بمعنى كدا كه بدر خانها رود و كدائى كند دربند قلعه را كويند زجاجى كفته بهر جاى در بندها كرده شاه * برآورده برجش بخورشيد و ماه ازرقى كفته بدربند سجستان او چها كرد * مثال كرده حيدر بخيبر و شهرى كه بر كذركاه دريا سازند نيز كويند و بندر مقلوب دربند است و دربند شهريست مشهور بر لب دريا از بناهاى انوشيروان شاه ايران كه چون در آن بندند مغل و تاتار را راه بآذربايكان و ايران نبود اكنون بباب الابواب مشهور است و در قديم آن را ايران دژ مىناميدهاند يعنى دروازه ايران كه چون آن را مىبستهاند راه آمدوشد با ايران از خارج بسته مىشده و بعضى كفتهاند ايران كويز يعنى دروازه آهنى و بتركى ترجمه آن تمرقاپى است درپه و درپين و در پى بفتح دال مهمله و سكون راء مهمله و كسر باى پارسى و زيادى نون در آخر بمعنى پيوند و پينه كه وصله جامه را كويند چون آن را در پس دريدكى جامه نهند در پى و درپين خوانند چنان كه شارح قاموس در لغت خلفه كويد و درپه مخفف در پى و درپين است حكيم سوزنى كفته سيه كليم خرى ژنده جلّ و پشم آكند * كه ژنده كيش نه در پى پذيرد و نه رفو سيف اسفرنكى كفته سلطان اوليا ديد قد تو در طريقت * از جامهء خضر زد بر جامه تو در پى حكيم اورمزدى كفته اى بهارى كه ابر زندهء تست * شمع عرفان ز مهرت افروزم كر بدرّد ز برق آن ژنده * در پى از مهر و مه بر آن دوزم اكر چه اصل آن در پى بوده بفتح باى پارسى اكنون بكسر با اعمى و موسى قافيه كنند درخت سنبه بمعنى همان مرغى است كه در دار برد و داركوب مرقوم شد و سنبيدن بمعنى سوراخ كردن است درختك دانا نام درختى است كه هر طرف آفتاب بكردد او نيز بكردد خاقانى كفته كه بر درش درختك دانا شدم چه بود * كاقبال او درخت كدو را چنار كرد اثير الدين كفته باصطناع تو ممكن بود بباغ زمانه * كه تخم بقله حمقا شود درختك دانا و بعضى درخت وقواق را كويند كه در جزيرهايست و در افسانها آوردهاند و نديدهاند خواندهاند درخش بضم اول و ثانى و سكون خاء و شين بمعنى برق و فروغ و روشنى و تابندكى هر چيز است منوچهرى كفته اكر درخش بهارى ز تيغ تو جهدى * ز خاك كوهر الماس رويدى نه كياه فردوسى كفته دورخشان درخشان چو شمس و قمر * دو لب شان در افشان چو شهد و شكر حكيم اسدى كفته درخشان شده تيغها نيمشب * چو زنكى كه بكشايد از خنده لب ديكر نام آتشكدهايست كه در شهر ارمنيه مردى پارسى ساخته و در جهانكيرى كويد او بانى ارمنيه و آتشكده درخش و شهر شيراز بوده و او را رأس البغل اعراب لقب كردهاند و درهم بغلى به او منسوب است و نام دهى است از قاين و قهستان كه در آنجا كليم نيكو بافند و بفتح راء و دال نيز كفتهاند و درخشان و درخشنده و درخشيده و بر همين قياس در صيغها مىآيد درخف بضم اول زنبور سياه را كويند درخواه با واو معدوله بمعنى التماس و درخواست و امر بدين معنى نيز هست درخور بمعنى لايق و سزاوار و آن را در خورد باضافه دال نيز كفتهاند دردا به وزن فردا لفظى است كه كاه افسوس و اسف بر زبان رانند و دريغا مرادف آن است كه كفتهاند افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيكانه نماند دردا و دريغا كه درين مدت عمر * از هرچه شنيديم جز افسانه نماند درداب بر وزن زرداب در برهان بمعنى دستنبويه نوشته دردار بر وزن سردار نام درختى است كه پشه بار مىآورد و آن را دارون كويند و نام ديكرش سپيددارست و آن را پشهدار نيز كويند و بمعنى دربان نيز مىآيد دردشت با اول مفتوح نام محلّهايست از محلّات اصفهان جمال الدين عبد الرزّاق كفته دى بكذشت ؟ ؟ ؟ بر در دشت * از بوى كلاب و كل دماغم تركشت كفتم كه چه حالتست