رضا قلى خان ( هدايت )
365
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ويس و رامين كفته ترا نز بهر داشن خواستارم * كه من خود خاسته بسيار دارم توئى چشم مرا خورشيد روشن * مرا ديدار تو بايد نه داشن و بمعنى اجر و پاداش نيز آمده است داشته بمعنى كهنه و فرسوده حكيم ناصر خسرو كفته اى كه شد زرد و كهن پيرهن جانت * پيرهن باشد جان را و خرد را تن عاريت داشتمى از تو تا يكچند * پيش تو بفكنم اين داشته پيراهن و اين لغت را در جهانكيرى ديدهام با اين شاهد و در رشيدى نيافتم كمانم كه صاحب جهانكيرى داشته را بمعنى كهنه و فرسوده قياس كرده و صاحب برهان نيز به دو اقتفا نموده داشخار و داشخال بر وزن آشكار چرك آهن باشد كه آن را ريم آهن نيز كويند و به عربى خبث الحديد كويند داغ بر وزن باغ بمعنى نشان است شيخ نظامى كفته صيد چنان خورد كه داغش نماند * روغنى از بهر چراغش نماند و داغى كه مىسوزانند بجهة آنكه نشان است داغ مىكويند چنان كه در حوض يا آب انبار يا آبكير مىكويند داغ آب تا فلان حد پيداست يعنى نشان آب و آهنى كه اسب را بدان داغ كنند يعنى نشان كنند داغى داغ دل داغ بناكوش معروفند سعدى شيرازى كفته طرفه مىدارند مردم صبر من بر داغ و درد و داغ كردن كنايه از سوختن و كداختن و داغك بمعنى نقطه كوچك كه مصغر داغ يعنى نشان است و داغ سر كسى را كويند كه پيش سر او موى ندارد پندارى كه آنجا را داغ كردهاند كه موى نمىرويد و آدم سرنيز مىكويند و نيز نام مرغيست كه كاكل بر سر دارد و آن را چكاوك نيز كفتهاند و بعضى كفتهاند داغى كه مىسوزانند معنى حقيقى است و بمعنى مطلق نشان مجازى و اول اصحّست حكيم اسدى كفته بكشت آنهمه مرغ و كنداب نى * نديد از ددان هيچ جز داغ پى هم او كفته به هنجار ره چون در افتى ز راه * همى كن بره داغ هر پى نكاه داغول بروز مجهول با واو مجهول بمعنى عيّار و مكار و محيل و حرامزاده آمده و آن را خشوك و جامغول و سند نيز كويند داغينه كهنه و مستعمل را كويند داكه نام شهرى بزرك بوده از ولايات هند در كنار رودى بزرك واقع شده جهانكير بن اكبر شاه بابرى در آبادى آن كوشيده و وسعت داده بجهانكيرى نكر موسوم نموده زيرا كه نكر بهندى بمعنى شهر است از كثرت استعمال جها از ميان رفته نكير نكر كويند پارچهاى لطيف سفيد ممتاز در آنجا بافند و به اطراف برند شهر سلخت بفتح سين و سكون لام و فتح حاى مهمله و سكون تاء منقوط از توابع داكه و حصير ممتاز در آن بافته و عود سلحتى منسوب به آن شهر است و تباشير اعلى از آنجا حاصل شود و در داكه بيست هزار خانه عالى است و حاكمش از انكليس است دال مرغيست سياه بزرك شكارى كه پر آن را بر تير خدنك نصب نمايند سراج الدين سكزى كفته بقاف عنقا در عين خود دهد جايش * از آن شرف كه بود پرّ تير او از دال وقتى كفتهام از تير دال پر كه به بالا همى پريد * سيمرغ بال ريخت ز بالا و دال پر نيز كفتهام به پرّ دال رسد * هم خدنك بر پر دال ناصر خسرو كفته يك روز عقابى بدر شهرى برخاست و اين قطعه معروفست و مصراع اخير مثل كرديده كفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست منظور از نكارش اين بيت آنكه معلوم شود كه دال را به عربى عقاب كويند چنان كه فردوسى كفته يكى تير بكزيد پيكان چو آب * نهاده بر آن چار پرّ عقاب دالبزه و دالبوز و دالبوزه هر سه نام يك مرغ است كه باندك تفاوتى در برهان سه جا بيك عبارت مكرر كرده و آن نوعى از وطواط است و پرستوك و پرستوك اصحّ است دال مينوفر نام نسكى بوده از بيست و يك نسك كتاب زند دام بر وزن جام معروف است انورى كفته اكر از جود تو كيتى به مثل دام نهد * طاير و واقع كردونش درآيند بدام ديكر بمعنى ضد درنده است كه دد كويند و دامى و داميار و داميانه صياد را كويند اسدى طوسى كفته جهان دامياريست نيرنك ساز * هواى دلش چينه و دام آز دامغان رشيدى كفته شهريست معروف در قهستان مؤلف كويد از شهرهاى قديم است و برزخ بين عراق و خراسان در شاهنامهء فردوسى نامش مكرر مذكور شدهء و اصل در آن