رضا قلى خان ( هدايت )
366
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
دامغان بوده و از كثرت استعمالها از ميان رفته دمغان كفتند و بجاى ها الف آوردند وجه تسميه آن اين بوده كه مغان باعث آبادى آن شدهاند يعنى آتشپرستان حكيم ابو الحسن لامعى كركانى در صفت سرماى زمستان كفته كردد بهر ديار در اين فصل روزكار * آتشپرست خلق چو در دامغان مغان و چشمه باد اين ولايت مشهور است كه آن را بادخوانى كويند يعنى چشمهء باد زيرا كه خانى بمعنى چشمه و چاه آب است دامغول بمعنى غول و دانهء كه به مقدار جوز از كلو و و اعضاى مردمان درآيد و درد نكند و به عربى سلعه كويند دامن و دامان طرف چيزى باشد مانند دامن جامه و دامن كوه و صحرا شيخ محمد على حزين كفته مجنون صفت از وحشتم دامان صحرا تنك بود * روزى كه منهم داشتم با خود دل و ديوانه دامنى مخفف دامانى و آن پارچهايست سرانداز كويند و زنان بر سر اندازند و به عربى مقنعه كويند و از شعر شاهد آن كه خسرو دهلوى كفته يحتمل اصطلاح هند باشد مر اين شه را حق آن شاه افكنى داد * كه بر سرهاى شاهان دامنى داد داموز بفتح واو و سكون را در برهان كفته سله و سبديست بزرك كه دو چوب بر دو طرف آن بندند و بدان سركين و امثال آن كشند اما در سامى و امور بضم ميم و سكون واو ديده شده داميدن بر وزن ماليدن بر بالا رفتن و برابر چيزى شدن و از بيخ و بن بركندن و تخم افشاندن و بردن باد خاك را و داميده بر اين قياس بر بالاى چيزى شده دان دانه باشد حكيم سوزنى كفته دان است و دام خال و خم زلف آن صنم * من سال و ماه بسته بدان دان و دام دل و بمعنى تخم هر چيز كه بكارند و برويد و دانهزن بمعنى زن ساحره است خاقانى كفته هر زن هندى كه آن را دانه بر دست افكند * دانه زن بىدانه بيند خرمن سوداى من و آشى از نخود و باقلا و امثال آن پزند آن را آش هفتدانه كويند و آش عاشورا نيز خوانند و دان بمعنى داننده مثل نكتهدان و عربىدان و زبان دان و امر بدانستن يعنى بدان و بمعنى ظرف نند كلابدان و شرابدان و كتابدان و بمعنى دانه حبوب چنان كه كذشت شيخ نظامى كفته فراخى در جهان چندان اثر كرد * كه يك دان غله صد دان بيشتر كرد داناى مينو در جهانكيرى نام نسكى است از بيست و يك نسك زند و پازند زنديكان بمعنى زند خوانان دانهدان بمعنى موضعى كه در آن تخم بسيار كاشته باشند چون نهال شود بجاى ديكر برند و بنشانند آن را تخمدان نيز كويند و بمعنى دانهدانه نيز آمده سيف اسفرنكى كفته خرمن مه را چو سوخت خرمن تيغ آفتاب * خوشه پروين چو اشك ريخت فرو دانه دان بعضى كفتهاند دانهدان و دان دان يعنى پريشان و پراكنده و همين شعر را شاهد آوردهاند داند بمعنى تواند و دانم بمعنى توانم در فارسى بسيار آمده زيرا كه دال و تا بيكديكر بدل شوند حكيم نزارى كفته مكر خود اين شب يلدا بروز داند برد * كدام يلدا كاين شب هزار چندان است مولوى كفته توئى جان من بيجان ندانم زيستن بارى * توئى چشم من و بىتو ندارم ديده بينا دانستن معروف است و بمعنى توانستن و قدرت داشتن در نظم و نثر بسيار است و در جميع صنيع بر اين قياس است دانش مصدر دانستن و دانائى و آن را بتركيب دانش پژوه يعنى تفحصكننده دانش و دانشپسند و دانشجوى و دانشور و دانشمند يعنى صاحب دانش و دانشكر و دانشكه و دانشكاه يعنى محلّ دانش كفتهاند و مشهورند دانشى نيز به همان معنى است يعنى دانا چنان كه فردوسى كفته سزد كر بر اين بوم زابلستان * نهد دانشى نام غلغلستان و دانشمند را دانشومند باضافه واو نيز كفتهاند فردوسى كفته بشد دانشومند از پيش شاه * سخن كفت با پهلوان سپاه دانش اشكار پنشى بكسر رابع علم حضورى حضرت عزّت و اعيان ممكنه جميعا دفعه واحده كه موقوف بيكى از ازمنه ثلاثه يعنى ماضى و مستقبل و حال نبوده باشد دانشسار بمعنى محل دانش و كثرت علم زيرا كه زار و سار جاى انبوه بودن چيزيست و نام كتابيست از تاليفات شاه منوچهر پيشدادى دانشمند معروف است يعنى صاحب دانش و نام