رضا قلى خان ( هدايت )
364
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كه بدنامش آذركشب * كز آتش نه بركاشتى در تك اسب به فرمود تاكوش دارد بنه * كند ميسره راست با ميمنه بخاطر مىرسد كه ماخذ اين لغة در تعليم پند يا علم يا نصيحت بوده يعنى كوش بده و حفظ كن و مفهوم داركوش حفظ است شيخ نظامى كفته كلاغى تك كبك را كوش كرد * تك خويشتن را فراموش كرد داركير كيسه ماننديست كه ثمر بعضى از درختها است و درون آن پشه پر است و آن را پشهدار نيز كويند دارمك نوعى از مروست و مرو جنسى است از رياحين دارنهال بكسر نون چوب بقم را كويند كه بدان چيزها رنك كنند دارنى نام موضعى است در هندوستان داروبرد يعنى بدار و دور شو و بركرد زيرا كه برد بفتح اول مخفف بكرد و بركرد و اين هاىهوى روزبانان و فرّاشان پادشاهان است كه در وقت سوارى پيشاپيش مردم را منع و اخبار نمايند و آن را كرّوفر كويند و بضم باء خطا است فردوسى كفته بپوشيد رستم سليح نبرد * بآورد كه رفت با دارو برد انورى كفته مسرع حكم تو صد راه فزون * چرخ را كفته بود كز ره برد و در تحقيق اين لغت حق با صاحب جهانكيرى است داريوش بمعنى درويش و نام يكى از بزركان فارس كه از جانب رهام كودرز حكمران فارس بهمدان حكمرانى داشته پادشاه بابل با سپاه بر سر داريوش آمده دست نيافته بركشت چون لهراسب بشنيد برآشفته داريوش را به تسخير بابل فرستاد و او بابل را مسخر كرده به حكم لهراسب پادشاه بابل شده استقلال تمام يافته با دانيال خلوصى داشته و اينكه بعضى او را دارا دانستهاند نه چنين است پس از وى داماد او كورش حكومت بابل يافت و در سلاطين كلدانى سه داريوش نام بودهاند داريوش دويم پسر احشوروشى بوده از جانب لهراسب بپادشاهى بابل مىپرداخت سيم از جانب كشتاسب مامور بود مدت بيست سال باستقلال پادشاهى داشته داراىكونه بكسر يا و ضم كاف فارسى ترجمه لفظ رب النوع عربيست زيرا كه دارا بمعنى دلدنده و حافظ و مربى است و كونه بمعنى نوع و رب النوع ترجمهاش به فارسى پروردكار است و آن را پروردكار كونه نيز كويند داس و داسه معروف است كه بدان علف برند و حيوان كشند و مرغ سر برند چو كورى بودم اندر مرغزاران * نديدم دام و داس دامياران تو بودى داميار و داسدارم * نهادى دام و داست در كذارم ديكر بمعنى خسهاى سر تيز كه بر سر خوشه دانهاى جو و كندم است خاقانى كفته بشكند سنبله بپاى چنانك * داس در چشم اختر اندازد داسار و داستار يعنى دلال كه بتازى سمسار كويند داسخاله و داستغاله و داستكاله داس كوچكى كه سبزى و تره و امثال آن درو كنند و عصاى سركج را نيز كفتهاند فخرى كفته براى ديده بدخواه جاهت * بود مريخ در كف داستكاله و معنى تركيبى آن داسى كه كالنده يعنى دروكننده و برنده علف و تره است داس و دلوس بمعنى سفله و دون و اين از اتباع است مانند تارومار و سست و مست و شل و مل و شغل و مغل فردوسى كفته مرا رنج پيوسته داس آمد است * مرا راى رفتن بكاس آمد است و بعضى كفتهاند هرچه از پس چيزى بود داس كويند و بمعنى دون و سفله نيز شمس فخرى كفته صفات حاسد او نيست غير داس و دلوس داستان قصه و سر كذشت و افسانه و شهرت و مثل ليكن بطريق مجاز و داستان كه لقب زال است دستانست بجهة ضرورت الف افزودهاند و چون دستان بمعنى مكر و حيله است و او در خدمت حكيم عصر خود سيمرغ علم و فضل آموخته بود اين لقب به او دادند خاقانى كفته هر داستان كه او نه ثناى محمّد است * دستان كاهنان شمر آن را نه داستان داش جائى كه خشت و كاسه پزند شيخ عطّار فرموده زاهد خام خويشبين هركز * نشود پختهكر نهى درداش داشات و داشاد و داشن عطا و بخشش كه پارسيان روز عيد بمردم مىدادهاند منوچهرى كفته ز داشاد تو شاد كردد ولى * ز كين تو غمناك كردد عدو فردوسى كفته بفرمود داشاد دادن به دو فخر الدين كركانى در مثنوى