رضا قلى خان ( هدايت )
363
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كه زيبق يكرطل و سم الفار يك وقيه باشد و تصعيد بعد از سحق بليغ كرده باشند در چهارم كرم و خشك و از سموم قتّاله است و يك قيراط آن كشنده است و در مصر دواء الشعث خوانند و در تحفه مرقومست كه آن را به عربى سلمانى كويند داران بر وزن باران نام قريهايست از معارف قراى دمشق و از آنجا بوده ابو سليمان عبد الرحمن بن احمد عيسى دارانى از مشايخ صوفيّه دارفزين و دارافرين و دارپزين هر سه لغة بمعنى تكيهكاه و محجر تخت و صفه و بام و تكيهكاه مطلق آمده و دكه كه در پيش در خانه براى نشستن بسازند ابو الفرج رونى كفته تكيه بر بالش اقبالش دار * كه ز تائيدش دارافزين است حكيم روحانى سمرقندى كفته نجيره چشمى سوراخهاى دارافزين * بسرخ روئى ديوارهاى آتشدان امير معزى كفته سقف بتخانه ز قسطنطين كشد سوى عراق * باركاه مملكت را تخت و دارافزين كند حكيم سوزنى كفته هست مر بخت ترا قدرت كه تختت را كند * پايه از ياقوت و صحن از سيم و دارافزين ززر دارافرين كه صاحب جهانكيرى كفته و شعر عبد الواسع در آن ضمن شاهد آورده تصحيف شده ايزد دادآفرين است چنان كه كذشت دادافرين و داد اپزين هر دو بيك معنى و بزاى معجمهاند عميد لومكى كفته صدر قدرم بمقامى است كه هر لحظه زحل * چشم روشن كند از چشمهء دارافزينم و آن را برندار با اول مفتوح و ثانى مكسور نيز در لغات زند و پازند بمعنى پنجره آورده است دارباز ريسمان باز را كويند كه بر چوب بلند سوار شود و بازى كند و آن را بند باز و رسنباز و ساروباز نيز كفتهاند چه سارو رسنى است از ليف خرما داربر و داركوب بضم با و كاف مرغيست كه بر درخت نشسته و بمنقار درخت را كوبد و سوراخ كند و آن مرغ سبزرنك است دارپرنيان چوب بقم باشد كه پرنيان و اقمشهء نفيسه را بدان رنك كنند و آن را دار نهال نيز كويند حكيم مختارى غزنوى كفته در چين و هند لشكر فغفور و چش راى * آثار خرم و عزم تو ديدند ناكهان تا ز استخوان سوخته و خون بستهشان * زين دارچينى آمد و زان دارپرنيان داربوى بمعنى چوب عود باشد يعنى درخت بويا و بوى دار رودكى كفته تا صبر را نباشد شيرينى شكر * تابيد را نباشد بوئى چو داربوى دارتو بر وزن داربو به عربى طرطير كويند و آن درد شراب است و منضج اخلاط است و معروف است دارچينى با راى موقوف شاخهاى درختى است كه منبت آن جزيره سيلان است كه بسرنديب مشهور است و شمالى آنست تا كوكن كه جزيرهايست از جزاير دكن و آنچه در سيلان مىشود بهتر از ساير جايها است قلمهاى آن راست و سرخ رنك و خوشبوى تا دو سه زرع مىشود و آنچه ضخامت آن كم است غرفه و هرچه بيشتر است سليخه و هر دو را بهندى نخ نامند و دار صينى معرب دارچينى است و خواص آن در مخزن مفصّل است دارخال بر وزن پارسال نهال نوشانده و نهال پيوند ناكرده و كفتهاند قلمهاى درست كه براى نشاندن از جاى بر جاى برند شهاب الدين كفته تو كفتى مكردار خال بهشت * بياورد رضوان در اين باغ كشت و آن را داردان و تخمدان نيز كويند دارزرد بر وزن لاجورد زردچوبه را كويند دارپلپل كويند شكوفه و بهار فلفل است بعضى كفتهاند غير آن است و آن را فلفل دراز نيز كويند دارساس بتركى الاكلنك و باصفهانى سن و به عربى ذراريح است دارش خسروى يعنى محافظة قواعد ملك و پادشاهى داركدو چوبى بلند بوده كه بر آن سلاطين كدوهاى سيمين و زرّين آويختندى و تيراندازان اسب تاختند و تير انداخته هركه زدى آن كدو او را شدى و آن را بتازى برجاس كويند چه نشانهايست كه بر بلندى است و هدف آنكه بر پستى است داركوش در جهانكيرى بمعنى نكهدار آورده و شعر حافظ را مويد مغنى كرده اى ملك العرش مرادش بده * وز خطر چشم بدش داركوش چنان بخاطر مىرسد كه دار جزو كلمه نباشد و كوش بمعنى حفظ و پناه باشد يعنى از خطر چشم بد نكاهش دار حكيم اسدى كفته نخستين تن از دشمنت دار كوش * پس آنكاه بر زخم دشمن بكوش حكيم فردوسى كفته يكى را