رضا قلى خان ( هدايت )

36

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بمناسبت اينكه هريك در اسم همديكر حرف وسط افتاده است و هر واحد از واو و يا كاهى متحرك و كاهى ساكن مىباشند پس هر واو ساكن ما قبل مضموم و هر ياى ساكن ما قبل مكسور كه ضمّه ما قبل آن و كسره ما قبل اين اكر بر خوانده شود بمعروف و اكرنه بمجهول موصوف كردد و چنين ضمه و كسره را هم مجازا بمعروف و مجهول تعبير نمايند و ياى معروف را ياى عربى و ياى مجهول را ياى فارسى نيز كويند و واوى كه بعد خاى معجمهء مفتوح و قبل يكى از نه حروف يعنى ا پ د ر ز س ش ن ه ى واقع شود آن را واو معدوله خوانند از اين جهت كه آن معدول و متجاوز است از تلفظ و به خواندن نبايد چنان كه در لفظ خواب بر وزن تاب بمعنى مشهور و خود بر وزن صد كه نقيض غير است و خور بر وزن سر بمعنى آفتاب و خوزم بر وزن عزم بمعنى بخار و خوسته بر وزن خسته بمعنى بركنده و خوش بر وزن وش بمعنى خوب و خوند بر وزن چند بمعنى خداوند و خوهل بر وزن سهل بمعنى كج و خوى بر وزن مى بمعنى عرق و بر مفتوح بودن ما قبل آن واو فرهنكهاى معتبره و قوافى اشعار استادان دال است و بندرت آن واو بعد خاى مضموم و مكسور نيز وارد است چنان كه در لفظ ااخور بضم ثالث جاى علف خوردن دواب و خويش بر وزن پيش بمعنى خود و اقربا و واو لفظ تو و چو و دو را محض براى بيان ضمّه ما قبل موضوع دانسته واو بيان ضمه ناميد و نونى كه بغنّه ملفوظ كردد بنون غنّه ناميده شود چنان كه بلفظ زبان و زبون و زمين و اعلان نون چنين كلمات نزد فصحاى متاخّرين بسيار قبيح است مكر در صورت مضاف يا موصوف يا معطوف عليه بواو يا ملحق بضمير و لفظ است شدن آنها و حرف ها بر دو نوع بود يكى هاى ظاهر كه خوب بتلفظ درآيد چنان كه بلفظ راه و ماه زره و كره ديكر مختفى كه خوب بتلفظ نيايد بلكه بمنزله حركت باشد يعنى وضعش جائى بنا بر بيان فتحه ما قبل چنان كه بلفظ جامه و خامه چَه و نَه و جائى براى بيان كسره ما قبل بود چنان كه بلفظ چه و سه و كه بدين وجه اين نوعها را بحسب مقام بهاى بيان فتحه و بهاى بيان كسره موسوم سازند و اظهار آن را مخل فصاحت دانند خصوصا در آخر مصراع و همزه در فارسى هميشه متحرك باشد و اكر اصلى بود جز در صدر كلمه نيايد و اكر عارضى باشد جائى در صدر لفظ و جائى در آخرش آورده شود و در صدر بهيئت الف مرقوم كردد چنان كه در انجام و اندرون و ابيداد و اپرويز و در وسط به شكل ياى بىنقطه چنان كه در تنهائى و كمبوئى و در آخر به صورت سرعين بالاى حرف اخير نوشته شود چنان كه در پستهء و خورده‌تر ؟ ؟ ؟ و آن را بعضى جا با وجود وقوعش در وسط لفظ همچنان بهيئت الف نويسند چنان كه بلفظ رساله‌ايست مثلا و از نوشتن آن به شكل سر عين در حروف تهجّى ميان لفظ يا و حرف يا اشارت بر همين صورتهاى آنست و متاخّرين همزه را كه در صدر كلمه افتد و مابعدش الف باشد چنان كه در آباد و آزاد به شكل خطك كج عرضى بالاى آن بدين نمط انكاشته‌اند و آن خط را مدّ و چنين الف را الف ممدود خوانند و اطلاق الف بر همزه كه بهيئت الف بود طريق مجاز باشد بالجمله چون همه حروف تهجّى محض بنا بر غرض تركيب و بناى كلمات موضوع هستند لهذا بحروف مبانى ناميده شوند چنان كه حروف اصطلاحى بسبب وضع خود براى افاده معانى بحروف معانى موسوم كردند دستور دانستنى است كه هر حرف بمثابهء ذاتست و هريك از تحرّك و سكون و تشديد بمنزله حالى از حالات پس تحرّك عبارت از متحرك بودن حرفست بحركتى از حركات ثلاثه كه در عربى بفتحه و كسره و ضمّه تعبير كرده شوند و در فارسى بزبر و زير و پيش بدين جهت كه در ايّام سلف وقت ضرورت حرف مفتوح را نقطه بر زبر و حرف مكسور را نقطه در زير و حرف مضموم را نقطه در پيش آن از شنكرف يا ازرنك ديكر كه مغاير زنك ؟ ؟ ؟ حرف بود مىدادند تا آنكه خليل بن احمد عروضى براى هر حركت نشانى بجاى همان نقاط بر اين صورت مقرّر كرد سپس هر واحد از اين نشانها باسم محلّ خود موسوم و مشهور كشت و نشان حركت پيش را مثل نشان زبر بالاى حرف نوشتن اختراع متاخرين است و حركت مناسب ما قبل واو ساكن ضمّه است و چنين حرف علت را بسبب ملفوظ شدن اينها بمدّ صورت حروف مدّه كويند و سكون كه عبارت است از عدم تحرّك علامت آن بوقت حاجت به شكل هاى مدوّره منفرده بر حرف ساكن مرقوم كردد و وقوع آن در صدر كلمه متعذّر و در آخرش به فارسى واجب است زيرا كه شروع در سخن جز به حرف متحرّك و توقّف بر آن به غير حرف ساكن صورت نه‌بندد پس چاره نيست اواخر كلمات فارسى را از ساكن و موقوف بودن مكر بعروض عوارض مانند مضاف