رضا قلى خان ( هدايت )
351
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
خمخانه و خمستان و خمدون و خمكده بمعنى ميخانه است خمك بضم اول و فتح ثانى مشدد بمعنى خم كوچك و دف كوچك كه چنبر آن روئين باشد و آن را نوازند و در خنبك كفته خواهد شد خموش معروف است خمينه بر وزن كمينه باران تند غير موسم بيوقت نمايش چهاردهم در خاء با نون خن بمعنى خانه چه در نشيب و چه در فراز مانند كلخن كه در زير است و بادخن كه در هواست و آن را بادكير هم كويند و خانه زير كشتى را نيز خن كفتهاند ابو المفاخر رازى بمعنى سوراخ و فرجه و راه كفته چون تف آتش فتاد از خن مشرق در آب * زلف بنفشه برست از كله ياسمن خناده بر وزن قلاده به زبان كيلان كسى كه فرمان سپهسالار را بلشكر رساند خناك كرفتكى و درد كلو و خناق معرب است رودكى كفته با دو سه بوسه رها كن اين دل از درد خناك و بعضى مصحف خياك دانند خنام بفتح مرضى است خر و اسب و استر را خنبانيدن بفتح اول بمعنى تقليد كردن و حركات و سكناتى بعنوان تمسخر نمودن چنان كه در خماند مذكور شد خنب و خنبره تبديل خم و خمره است چنان كه بيان شد كه دم را دنب و سم را سنب و قم را قنب كفتهاند شيخ اوحدى كفته بدكان مىفروشان كرو است هرچه دارم * همه خنبها تهى كشت و هنوز در خمارم حكيم ناصر خسرو كفته در خنبره بماند دو دستت براى كوز * بكذار كوز و دست برآور ز خنبره من كويم از حمق نبود در ازر چشم خلق * سقراط نهان شد بخنبره خنبك تبديل نون بميم است چنان كه در خنب مذكور شد و آن بمعنى دف كوچك آمده كه چنبرش روئين باشد و دست بر پوست او زنند و صدائى برايد شيخ نظامى كفته درآمد بشورش دم كاودم * به خنبك زدن طاس روئينه خم درين ايام به تنبك و دنبك مشهور شده و تبديل خا در دال و تا در پارسى متداول است و خنبك زدن انكشتان را بر هم زدن نيز كويند و در هر حال خنبك زدن بمعنى دست زدن و اظهار فرح و سرور و سرمستى است و كاه افاده معنى طعنه زدن و تماخره كردن نيز مىكند چنان كه مولوى در مثنوى كفته كه اولياء اللّه صفتشان چنين است مشورت مىرفت در ايجاد خلق * جانشان در بحر قدرت تا به حلق چون ملايك مانع آن مىشدند * بر ملايك خفيه خنبك مىزدند در محلّى ديكر كويد شاه از اسرارشان واقف شده * همچو بوبكر ربابى تن زده در تماشاى دل بد كوهران * مىزدى خنبك بر آن كوزهكران هم مولوى كفته ستر چه در پشم و پنبه آذرست * تا همى پوشيش آن پيداتر است چون بكوشم تا سرش پنهان پنهان كنم * سر برارد چون علم كانيك منم كويمش روكر چه بر جوشيدهء * همچو جان پيدائى و پوشيده كويد او محبوس خنب است اين تنم * چون مى اندر بزم خنبك مىزنم و بمعنى جامه درشت و خشن كه درويشان پوشند نيز آمده و نام دهى است از بدخشان خنج بر وزن كنج بمعنى نفع و سود و عيش آمده ازرقى كفته كرت من ستايش نكويم مرنج * كه بهره ندارم ز كنج تو خنج عنصرى كفته مرا هرچه ملك و سپاه است و كنج * همه زان تست و ترازونت خنج و در نسخه وفائى بمعنى ضايع و باطل آمده و نام بلوكىست در فارس خنجر بر وزن سنجر حربهايست معروف و مشهور و در مقام شمشير نيز استعمال مىشود چنان كه كفتهاند بخنجر ميانش به دو نيم كرد * دل مرد بددل پر از بيم كرد اكر چه در اشعار پارسى بسى مشهور است اما عربيست و دشنه پارسى آن است خنجك بر وزن اندك خار خسك را كويند و آن خارى باشد سه پهلو از آهن كه در روز جنك براى مجروح شدن دست اسبان در ميدان ريزند چنان كه كفتهاند خسك در كذركاه كين ريختند * نقيبان خروشيدن انكيختند فتحعلى خان ملك الشعراء خطاب به خنجر كفته اى در پاى ستاره خنجك * اى بخت سپهر را فرنجك خنجه بر وزن پنجه آوازى باشد كه هنكام جماع كردن خاصه در وقت انزال از بينى آدمى برآيد آن را خنج نيز كويند و بعضى بضم خاء كفتهاند خنجير بر وزن دلكير بمعنى بوى تيزى كه از پشم و استخوان سوخته و چراغ مرده و امثال آن برآيد و هر چيز تندوتيز را كويند و بمعنى نيزه هم هست همانا بواسطه تيزى نوك نيزه كفتهاند اسدى كفته همه آسمان كرد لشكر كرفت * همه دشت خنجير و خنجر كرفت