رضا قلى خان ( هدايت )

352

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و بمعنى بوى تيز ظهير كفته ز باد كرزش هامون همه پر از آشوب * ز تف تيغش كردون همه پر از خنجر خنداخند بفتح هر دو خا بمعنى خندان خندان نظامى كفته درهم آميختيم خنداخند * من و چون من فسانه كوئى چند خندان بر وزن دندان معروف است كه شكفتكى باشد و هر چيز كه آن شكفته شود مانند غنچه كل و انار و پسته و امثال آن و كويند نام شهريست در حوالى چين خندستان جاى تمسخر و هزل و مجلس سخره و لاغ و كنايه از لب و دهان معشوق خنده خريش بفتح خاء خنده كه بر كسى از روى هزل و استهزا كنند و كسى كه بر او خنده زنند و ريشخند كنند و بمعنى فاعل و مفعول تمسخر هر دو آمده و آن را خنده ريش نيز كويند و ريشخند نيز به همين معنى است خنشان بر وزن برهان بمعنى فرخنده و مبارك رودكى كفته باد بر تو مبارك و خنشان * جشن نوروز و كوسفندكشان خنك بكسر اسب سفيد و موى سپيد و خنك سفيد سر را كويند و چون اسب سفيد بسبزى مايل باشد سبز خنك كويند و چون بسرخى مايل سرخ خنك كويند يك خارا حذف كنند سرخنك خوانند و چون سپيدى خالص باشد نقره خنك كويند و خنك‌سار بمعنى سپيد سر است چون موى زال سپيد بوده كفته‌اند زال زر اندر ازل زلزال شمشير تو ديد * در ازل شد خنكسار از بيم آن زلزال زال خداى تيغ ترا در ازل بزال نمود * ز بيم تيغ تو نازاده خنك شد سر زال خنك بضمتين هر دو بمعنى خوشا كه به عربى طوبى كويند خنك نسيم معنبر شمامه دلخواه * خنك آن رنج كه يارم بعيادت بسر آيد اى خنك چشمى كه آن كريان اوست و در عربى نيز بارد سرد و ثابت و عيش بارد يعنى عيش خوش و آن را خنكا نيز كويند خنكال بكسر اول در برهان و بضم و فتح در رشيدى بمعنى فرجه و سوراخ كه هدف تير سازند چه خن بمعنى سوراخ و گال بكاف فارسى موضع است عنصرى كفته چو ديلمان زره‌پوش شاه مژكانش * به تيز روبين بر پيل ساخته خنكال خنك بت و سرخ بت در كوه باميان دو صورت است از عجايب صنايع روزكار شصت زرع طول و شانزده زرع عرض و درون تمام آنها مجوّف است چنان كه تا سر انكشتان نيز توان رفت و تفصيل آن در لغت باميان مرقوم شده كويند يعوق و يغوث به عربى نام آنها است و در رياض السيّاحه سيّاح شيروانى رحمة الله آمده كه در آن كوه شش‌هزار خانه عالى از سنك تراشيده‌اند و آن دو صورت بزرك را بعضى شمامه و سلسال مىنامند نر و مادهء آن ظاهر است خنك‌بيد در فرهنك و رشيدى بمعنى خارپشت سفيد و در برهان نيز بمعنى خار سپيد كفته و اين شعر رودكى نيز شاهد اين معنى است كه كفته تن خنك بيدار چه باشد سپيد * به ترّى و نرمى نباشد چو بيد و ازين بيت معنى خارپشت اصحّ است خنك زيور بكسر اول و سكون ثانى و كاف فارسى و زاء بتحتانى رسيده و واو مفتوح براء زده اسب ابلق را كويند كه از سپيدى زينت يافته باشد مسعود سعد كفته با جامهء كردان كارزارى * با مركب تازى خنك زيور خنك‌سار بكسر اول بمعنى كسى است كه تمام موى سر او سپيد باشد چه خنك بمعنى سپيد و سار بمعنى سر است خنكل بر وزن انكل جوشن را كويند و آن سلاحى است براى حفظ بدن در روز جنك پوشند وقتى كفته‌ام به پيش خدنكش چه سندان چه سوسن * بپاى خلنكش چه اعلا چه اسفل تو كوئى كه شيداست بر چرخ پويان * چو بر خنك جوشنده پوشنده خنكل خنور بضمّتين ظرف مطلقا از كوزه و كاسه و خم و سبو و مانند آن و بفتح خاء نيز كفته‌اند خواجه سنائى كفته از آن دشمن و دوست نارم به خانه * كه خالى است از خشك و از ترخنورم خنيا بضم اول بر وزن دنيا بمعنى سرود و ساز و نغمه و خنياكر فاعل و صاحب آن و خيناكر نيز درست است چنان كه بينا بمعنى بيننده و دانا داننده و خينا خواننده منوچهرى كفته فروبرده مستان سر از بيهشى * برآورده آواز خنياكران خنيده بر وزن دويده ماضى خنيدن است و بمعنى صدا و آواز كه در كوه و صحرا و كنبد پيچد و آوازى كه از طاس و امثال آن برايد شيخ نظامى كفته بكيتى ازين خوب‌تر داستان