رضا قلى خان ( هدايت )
35
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
در خود پسند قيامت خويش اشرفى سمرقندى كفته مرد از لقب بجدّ بلاغت كجا رسد * كز بهر حكم ظاهر مردم بود لقب آرايش دهم از فرهنك انجمنآراى ناصرى در مصطلحات ضروريه علم صرف و نحو و تعريف اين هر دو و در بيان موضوع و غايت اينها و تعريف و تقسيم كلمه اكرچه قدرى مرقوم شده بود چون اين علمى است مفيد و در پارسى صرف و نحو مفصل ننكاشتهاند كه با شواهد منثوره و منظومه باشد از تكرار و اطناب معذور دارند بايد دانست كه معنى لغت اصل زبانست و اصطلاح قرارداد جماعتى خاص بعضى كلمات تنها معنى لغوى دارند بعضى معنى لغوى و اصطلاحى هر دو چنانچه معنى لفظ در لغت بيرون افكندن چيزيست از دهان و در اصطلاح نحويان هرچه كفته شود از زبان انسان و آن مفرد بود يا مركب موضوع باشد يا مهمل حقيقى بود يا حكمى مانند ضماير مستتره و مفرد در لغت تنها كرده شده و در اصطلاح لفظى است كه جزوش بر جزو معنى آن دلالت نكند و وضع در لغت نهادن چيزيست در جائى و در اصطلاح خاص كردن چيزيست به چيزى بدين نمط كه از كفتن يا از ديدن آن چيز اين چيز مفهوم كردد مثلا لفظ زيد را كه مخصوص بيك ذات معين است اكر بكويند يا به بينند فهميده شود آن ذات و لفظ مخصوص بموضوع و ذات موصوف بموضوع له و كسى كه آن لفظ را به اين ذات خاص كرد بواضع موسوم كردد و معنى در لغت قصد كرده شده و در اصطلاح آنچه قصد نموده شود از لفظى و صرف در لغت كردانيدن چيزيست از حالى بحالى و در اصطلاح علم قوانينى كه حاصل كردد از آنها معرفت بنا و اشتقاق كلمات و تغيير و تبديل اينها و موضوع آن علم يعنى چيزى كه از چكونكيش در آن بحث كنند كلمه است فقط و غايت آن نكهداشتن ذهن است از خطاى لفظى و نحو در لغت قصد كردنست و در اصطلاح علم قواعدى كه دانسته شود بدانها احوال كلمات از روى انفراد و تركيب اينها و غايتش صيانت كفتار است از بيراهى و موضوع آن كلمه و كلام هر دو باشد اما كلمه در لغت بمعنى سخن و در اصطلاح نحويان عبارتست از آن لفظ كه موضوع بود براى معنى مفرد و آن منحصر بر سه قسم است اسم و فعل و حرف چه آن يا بذات خود دلالت كند بر معنى يا بواسطه انضمام لفظ ديكر پس در صورت ثانى به حرف موسوم كردد مثل با و تا و در صورت اول اكر معنى آن مقترن باشد بيكى از ازمنه ثلاثه كه زمان ماضى و حال و مستقيل است بفعل ناميده شود مانند آمد و آيد و اكرنه باسم موسوم كردد مثل درخت و كرخت و تفصيل هر واحد از حرف و فعل و اسم در كفتارى ذكر كنيم كفتار [ در بيان حروف ] در بيان حروف آن محتويست بر دو دانش دانش اوّل و اين مشتمل بر دو آيين است آئين اوّل [ در بيان حروف مبانى ] در بيان حروف مبانى يعنى حروف تهجّى بدانيد كه حرف در لغت بمعنى حرفى است از حروف تهجّى مانند ا ب پ ت ث ج چ خ د ذ ر ز ژ س ش غ ف ك گ ل م ن و ه ى و بناى زبان فارسى بر همين بيست و چهار حرفست بدين سبب كه فارسيان از بيست و نه حرف بناى زبان عربى هشت حرف ثقيل التلفّظ يعنى ث ح ص ض ط ظ ع ق را ترك كرده پ چ ژ ك را بر بيست و يك حرف باقى افزودند و اين چهار حرف اصلا در عربى نيايند همچنين آن هشت حرف در لغت فارسى پس بهر لفظ كه حرفى از اين حروف متروكه يافته شود عربى يا تركى بايد شمرد نه فارسى فائده و بنا بر امتيازى كه حروفات باهم مشابه و بر يك صورت هستند لغويين ؟ ؟ ؟ مميزى مقرر نمودهاند كه بدان از يكديكر تميز كرده شوند چنانچه با را باى موحده و يا باى ابجد و تا را تاى فوقانى يا تاى قرشت و ثا را ثاى مثلثه يا ثاى ثخّذ و يا را ياى تحتانى يا ياى تحتيه مىنامند و حا و را و سين و صاد و طا و عين را بمهمله يا به غير منقوطه و خا و ذال و زا و شين و ضاد و ظا و غين را بمعجمه يا بمنقوطه مميز كردانند و حاى مهمله را حاى حطّى نيز كويند و هاى مدوره را هاى هوز و هاى هدايت هم خوانند و با و جيم و زا و كاف را به عربى يا بتازى و پا و چيم و ژا و كاف را به فارسى يا بعجمى موصوف سازند و نوشتن طاى خردك بر زاى فارسى و مركز ديكر بر كاف عجمى اختراع متاخّرين است چه متقدّمين بر اين دو حرف نيز سه نقطه مىدادند و من جمله حروف مرقومه الف و واو و يا را حروف علّت و باقى همه حروف را حروف صحيح نامند و هميشه الف ساكن و ما قبلش مفتوح بود بنابرآن در صدر كلمه نيايد و از آوردن لفظ لا در تعداد حروف تهجّى بر همين معنى اشارتست و خصوصيّت الحاق الف بلام