رضا قلى خان ( هدايت )

325

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بمعنى پل صراط آورده و درين لغت تبديلات بسيار است چنه بفتح مخفّف چانه است و بكسر مخفف چينه و دانه مرغان چنيده بر وزن سفيده بمعنى چيده باشد اعم از آنكه چيزى از زمين بچينند يا انتخاب كنند يا بر بالاى هم كذارند منوچهرى كفته درّ است ناخربده و مشك است رايكان * هرچند برفشانى و هرچند بر چنى فردوسى كفته كلستان كه امروز باشد ببار * تو فردا چنى كل نيايد به كار نمايش پانزدهم در جيم فارسى با واو چو بضم اول مخفف و مرادف چون است چواك بضمّ اول و ثانى بالف كشيده و بكاف زده نانى باشد كه آن را بروغن بريان كنند و چواكك نيز كويند چوب‌خوار كرمى است كه چوب خورد و پشمينه و پلاس را نيز بخورد آن را به عربى ارضه كويند چوبك چوب خورد كه پاسبان بر طبل زند تا مردم خبردار شوند و طبّال را چوبك‌زن چوبكى كويند امير خسرو كفته يك چوبكى بام تو بهرام چوبه شد فرخى كفته باغبانى ببايد آن بت را * يا يكى پاسدار چوبك زن مولوى كفته مزن چوبك ديكر چون پاسبانان * كه باشد ماهيان را پاسبان آب چوبه بفتح ثالث چوبى باشد كه بدان خمير نان را تنك كنند و معرب آن صويح است و بمعنى تير خدنك كه آن را چوبه كويند چنان كه سعدى كفته كه صد چوبه آيد يكى بر هدف و بمعنى زخمه و چوب‌دستى و تازيانه آمده و لقب بهرام چوبين است كه او را بهرام چوبه نيز كويند چنان كه مذكور شد يك چوبكى بام تو بهرام چوبه شد چوبين بر وزن زوبين دستمالى باشد سرخ رنك كه بر سر بندند و لقب بهرام چوبينه هم هست و سبب اين لقب اينست كه وى خشك پيكر و لاغر و بلندقامت بوده و حال او در شاهنامه منظوم است جهانجوى چوبينه دارد لقب و هر چيز كه از چوب بسازند چوبين و چوبينه كويند مانند پشمين و پشمينه و بمعنى مرغى كه كاروانك كويند نيز آمده چونزه در برهان كفته مربعى را كويند مرتفع از زمين به قدر نيم كز يا بيشتر كه بر در باغها و درهاى خانها سازند و آن را سكه كويند مؤلف كويد كه اين لغت هنديست نه پارسى و موافقت در نكارش كرده‌ام چوچ بضم اول به زبان كرمسيرى ايران اراك را كويند كه درخت مسواك است و شبيه است بدرخت انار و كل آن مايل بسرخى مانند انكور از مخزن الادويه نقل شده چوخا بضم اول بمعنى جامهء پشمين كه پوشند و راهبان در كليسا مىپوشيده‌اند چنان كه خاقانى كفته مرا بينند اندر كنج غارى * شده مولو زن و پوشيده چوخا اكنون نيز در تبرستان از پشم ببافند و بپوشند و آن را چوخه نيز كويند چوخيدن با ثانى مجهول بمعنى لغزيدن و بسر درآمدن و افتادن و تبديل چخيدن و ستيزه كردن است چور بر وزن مور پرنده‌ايست كه آن را تذرو مىكويند آن خروس صحرائيست چوز بالضّم اندام پوشيده زن كه به عربى فرج كويند سوزنى كفته عضو دو است چوز و كون * نيست درين چرا و چون كون ز پى خواص دان * چوز براى جمهره و بمعنى جانور شكارى كه دو سال بر او نكذشته و كريز نخورده باشد در فرهنك آمده و بمعنى كياهى سفيد مانند درمنه نيز كفته‌اند چوزه بضم جيم پارسى و فتح راء پارسى بچه ماكيان را كويند جامى كفته جرّه بازت كه شكارى فكن است * جيره‌اش جوزه هر بيوه زن است ديكر بمعنى شكاف كمردوك كه ريسمان در آن افتد وقت رستن و چوزه دوك نيز كويند چوزه ربا غليواج را كويند كه جوجه شكار كند چوسيدن بفتح اول و كسر سين به وزن و معنى چسبيدنست و آن را چفيدن نيز كويند چنان كه كذشته چوشدن و چوشيدن بكسر شين نقطه‌دار بر وزن و بمعنى مكيدن مىباشد چوشك بجيم پارسى واو معروف و شين معجمه كوزه لوله‌دار كوچك ماخوذ از جوشيدن كه بمعنى مكيدنست كذا فى جواهر الحروف چوغان اسم فارسى اشنان است چوك بضم اول مرغكى است كه خود را از شاخ درخت