رضا قلى خان ( هدايت )

326

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بياويزد و فرياد كند و حق حق كند منوچهرى كفته چوك ز شاخ درخت خويشتن آويخته * زاغ سيه بر دو بال غاليه آميخته كسائى مروزى كفته كوئى بهى چو من ز غم عشق زرد كشت * وز شاخ همچو چوك درآويخت خويشتن ديكر بمعنى آلت تناسل است فرالاوى كفته بر كس چون كمان ندافى * بزنى چوك چون چك ندّاف و با واو مجهول زانو زدن شتر را كويند جامى كفته برانم از عقب كوچ كردهء خود لوك * زند جمازه سعيم بخيمه كاهش چوك صاحب جهانكيرى بمعنى زانو زدن شتر بواو مجهول نوشته و به دو معنى ديكر بواو معروف و درين تامل است چه لوك كه به وزن او قرار داده نيز بواو معروفست پوربهاى جامى كفته پيش باز آمدند و چوك زدند * چوك چون اشتران لوك زدند چوكان بفتح اول و كاف فارسى بر وزن جولان معروفست و آن چوبى كجست كه بدان كوى زنند سعدى كفته بهر كوئى پريروئى * بچوكان مىزند كوئى و هر چوبى كه سرش كج و خميده باشد چوكان كويند مثل چوبى كه بدان دهل و نقاره نوازند هم شيخ سعدى كفته نكوخواهان نصيحت مىكنندم * كه سعدى چون دهل بيهوده مخروش و ليكن تا بچوكان مىزنندش * دهل هركز نخواهد بود خاموش و زلف كج را بدان مناسبت چوكان كويند چنان كه قطران كفته ز عنبر بر مهش چنبر ز سنبل بر كلش چوكان * دلش چون قبلهء تازى رخش چون قبلهء دهقان ديكر صاحب جهانكيرى كفته بمعنى چوب بلندى است كه سر آن كج باشد و كوئى از فولاد از ان بياويزند و آن را كوكبه خوانند آن نيز مانند چتر از علامات و لوازم پادشاهيست چول با اول مضموم بمعنى بيابان ريك‌زار و جايى كه آدمى در او نباشد و كم عبور كند شيخ اوحدى كفته كله در چول و غله اندر چال * نتوان داشت چله از سر حال و بفتح بمعنى خميده و كج نيز آمده چنان كه كفته‌اند با رغم بسكه بر من افكندى * پشت من چول كشته چون چوكان و آن را چوله نيز كويند بضم بمعنى آلت تناسل نيز كفته‌اند قاضى احمد سيستانى كفته صد بار بكفتم كه كچول تو خوش است * يك بار تو هم بكو كه چول تو خوش است چوله بر وزن لوله جانوريست كه خارهاى دو رنك دارد و چون قصد او كنند خود را جمع كرده حركت دهد آن خارها مانند تير پران شوند و بهرجا رسد فرورود و مجروح كند و آن را اسغرنه و سغرنه و اسكرنه و سكرنه و تشى خوانند حكيم نزارى قهستانى كفته كرچه دارد ز اعتراض جهول * سينه پر تير طعنه چون چوله ليك نزديك من چنان باشد * كه سك از دور مىكند دوله همانا صاحب برهان چوله را كه بجيم عجمى است بجيم عربى خوانده و جوله بمعنى عنكبوت دانسته و بمعنى تيردان و كيش را از تير چوله قياس كرده و اللّه اعلم و چوله بفتح خميده و سختى قايم مقام در جلاير نامه كفته است جلاير كاه كج كه چوله آيد * باستقبال ركن الدوله آيد لهذا چوبى كج و خميده را كه با آن كوى زنند چولكان كويند به لام مركب از چول يعنى خميده و كان كلمه نسبت است و صوبحان معرب چولكان مىباشد با رغم بسكه بر من افكندى * پشت من چول كشت چون چوكان ابن يمين كفته ربوده كوى لطافت بچولكان سر زلفت * ز دلبران سهى قد و كلرخان سرائى چويكان با يا تصحيف شده چنان كه خواهد آمد چون بضم اول لغتى معروف و مستعمل است و در چند محل استعمال شده و مىشود اول افاده معنى وقت و هنكام مىكند انورى كفته چون بر فلك كرفت هزيمت سپاه چين * آورد شاه زنك برون لشكر از كمين ديكر بمعنى چكونه است چون است حال بستان اى باد نوبهارى ديكر افاده معنى چنان كه و همچنان مىكند منوچهرى كويد هيبتش الماس سخت را بكفاند * چون بكفاند دو چشم مار زمرّد ديكر مرادف چراست چرا و چون نرسد بندكان مخلص را ديكر بمعنى مثل و مانند است و چونين و چونان يعنى چون اين و چون آن و چنو مخفف چون اوست چنان چون آن چونان بر وزن يونان بمعنى چنان و همچنان و اصل چون آن بوده يعنى مانند او و چونين بمعنى چنين است آن هم چون اين بوده است چويكان بفتح اول و كاف فارسى بر وزن بوستان مصحف چولكانست چنان كه ابن يمين كفته ربوده كوى لطافت بچولكان سر زلف * ز دلبران سهى قد و كلرخان سمن خد و اصحّ آن كذشت نمايش شانزدهم در جيم پارسى با هاء