رضا قلى خان ( هدايت )
324
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نام نقاشى بوده است اى سنائى كار تو امسال مثل چنك يعنى صحيفهء مانى نمىشود تكلف است و بمعنى چنك كه نوازند انسب است و چنك ساخته بين الشعرا معروف و مشهور است چنان كه فرخى كفته بپر دلى و به مردى همه نكهدارد * و نكاهداشتنى ساخته چو ساخته چنك و ظنّ مؤلف اينست كه ارچنك با ارخنك تصحيف شده و آن نام جزيرهايست از جزاير چين كه مردم آنجا اندك سيهچرده و شبيه بقلماقاند و طوطى و هماى و نورى كه آن نيز مرغيست و كافور و قرنفل از آنجا به اطراف برند و مردم آنجا در صورتكرى و نقاشى بىمثل و مانندند وقتى كفتهام سحر كامد بسر عقل و حواسم * جهان را ديدم از صورت چو ارخنك در جهانكيرى و رشيدى آمده كه چنك بمعنى شل است چنان كه كويند دست فلان چنك شد يعنى شل شد به نظر مىآيد كه كاهى مريض را تشنّج عارض مىشود و دست و پاى او كشيده و كج مىكردد مىكويند پنجه يا دستش چنك شد يعنى خميده شد و بالضّم بمعنى سخن و كفتار و امر بسخن كردن و بكسر منقار مرغان و نوك سنان و پيكان نيز آمده و معنى سخن كفتن در چنكيدن كفته آيد چنكال بفتح اول بر وزن غربال پنجهء مردم و جانوران و خورشى است در فارس متداول كه نان را ريزه كنند و در روغن ريزند و شيرينى از قبيل شكر و قند يا عسل و دوشاب بر نانريزه ريزند چندان با پنجه بمالند كه با يكديكر ممزوج و مخلوط شود و آن را ماليده نيز كويند بسحاق اطعمه كفته افسوس كه آن دنبهء پروار تو بكداخت * در روغن آن يكدوسه چنكال نمشتيم مشتن بلغت فارسى شيرازى بمعنى ماليدن است چنكانحوست يعنى هر چيز كه بچنكال ماليده باشند و چنكالى كسى كه چنكال سازد كويند چنكالخست را چنكال خوش نيز كويند چنكركهاچه از اكابر حكماى هندوستان بوده و در پنج هزار و بيست و هفت سال پس از هبوط آدم ابو البشر ظهور نموده در آن روزكار كشتاسب شاهنشاهى ايران داشته وى براى تحقيق حال زردشت بايران آمده بعقيدهء پارسيان عجم زردشت از ضمير او خبر داده و او به دو ايمان آورده باز كرديد و اصل نام او سنكر اچپار بوده به زبان علمى هندوان يعنى صاحب شريعت و زراتشت بهرام چكرنكها چه بفتح جيم پارسى با كاف و راى بنون زده و هاى مجهول كفته چو نامه نزد چكرنكها چه امد * دلش در شادى و در كاچه آمد چنكش بكسر اول و كاف فارسى مكسور نام مبارزى بوده تورانى كه به يارى افراسياب آمده و در دست رستم كشته شد چنگك بمعنى قلّاب مىباشد چنگل بمعنى چنكال است و به زبان تبرى چغندر را كويند چنگلاهى با اول مفتوح بمعنى غليواج است چنگلوك با اول مفتوح بر وزن عنكبوت آدمى و حيوانى كه دست و پاى او كج و ناراست باشد و در وقت برخاستن دست بر پشت كسى نهد تا راست شود مولوى كفته چنكلوك و چفته شكل و بىادب * سوى او ميغيژ و او را مىطلب چنگله با اول مفتوح بثانى زده و كاف عجمى مضموم و لام مفتوح و اخفاء هاء اول نام سازيست مشهور بچنك كه مرقوم شد مسعود سلمان كفته جز در ابر شاخهاى خم كرفته لحن ناى * باد را از بركهاى خشك بانك چنكله ديكر بمعنى پنجهء مردم و جانوران و مطلق قلاب و بكسر اول بر وزن بسمله موى مجعد و مرعوله و پيچيده و بر هم نشسته را كويند چنگوان نام شهريست از هندوستان كه مذكور شده چنگوك بمعنى همان چنگلوك است كه كذشت و لبيبى در آن معنى كفته اى غوك چنكلوك چو پژمرده برك كوك * خواهى كه چون چكوك بپرّى سوى هوا چنكه در برهان كويد نام پادشاهى بوده بىعصمت كه عروسان مردم را اول او تصرف كردى پس از آن شوهر چون خلق بستوه آمدند و دخترى را بخواست برادر او لباس زنانه پوشيده بجاى او برفت چون پادشاه با او خلوت كرد بضرب خنجر پادشاه را بكشت و مردم آسوده شدند آن روز را عيد كردند و بعيد چنكه مشهور شد چنگيدن بر وزن جنبيدن با اول مضموم بمعنى سخن كفتن و كفتار آمده چنان كه خواجه نصير الدين محمد طوسى كفته خمش بودن نكو فضلى است ليكن * نه چندانكه كويندت كه كنكى همان بهتر كه در بزم افاضل * ز دانشهاى خود چيزى بچنكى كه تا معلوم كردد عاقلان را * كه تو شاخ كلى يا چوب شنكى و بر اين قياس چنكد و چنكيد و چنكيده چنو بضمّ اول مخفف چون او است چنودپل بضم اول و باء فارسى و سكون دال در برهان