رضا قلى خان ( هدايت )

323

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اين زمان يعنى يدك‌كش و در عربى مقود كويند چنبه بضمّ جيم و فتح باء تازى بمعنى چوب كنده كه در پس در اندازند و چوب كارزان كه بدان جامه كوبند و چوب دستى شتربانان كه چماق كويند و امثال آن استاد لبيبى كفته دو چيزش بشكن و دو بركن * منديش ز غلغل و ز غنبه دندانش بكاز و ديده بانكشت * پهلو بدبوس و سر بچنبه چنخ بكسر اول و سكون ثانى و خاء نقطه‌دار كسى را كويند كه پيوسته از چشمش آب آيد و مژكانش ريخته باشد چند مقدار غير معيّن باشد همچواند كه آن هم مقداريست كمتر از ده و بمعنى هرچند نيز آمده چنان كه شرف الدين شفروه اصفهانى كفته پيك كمان در جناب وادى قدسش * چند دويد و نديده هيچ كرانرا ديكر مؤلف كويد كه چند در اغلب مقامات افادهء معنى تا كى كند چنان كه ناصر خسرو كفته چند كردى كردم اى خيمه بلند * چند تازى روز و شب اندر نوند مكر و ترفندت كنون از حد كذشت * شرم‌دار اكنون ازين ترفند چند هم او كفته چند كوئى كه چو ايام بهار آيد * كل ببار آيد و بادام ببار آيد شصت بار آمده نوروز مرا مهمان * هم جز آن نيست اكر ششصد بار آيد و كاهى افادهء معنى قيمت و مقدار كند چنان كه شيخ بهائى كفته سرت كردم بكو بوست به چند است شيخ سعدى كفته شب فراق كه داند كه تا سحر چند است و بمعنى چه نيز استعمال مىشود سعدى كفته مهيّا كند روزى مار و مور * اكر چند بىدست و پايند و زور و چه و چون و چند و چون در نظم و نثر شايع و ساير است و چندان و چندين بمعنى آن مقدار و اين مقدار است چنان كه كفته بىسخن بىكفتكو بىچندوچون آخر كلام و چندان افادهء معنى تا آن زمان نيز مىكند چنان كه حافظ كفته چندان بود كرشمه و ناز سهى قدان * كايد بجلوه سرو صنوبر خرام ما و چندان چندان افادهء معنى بسيار بسيار كند چنان كه كفته‌اند دارم كلها ز چرخ چندان چندان * با كريه توان كفت نه خندان خندان هر درّ و كهر كه داد از من بستد * آندرّ و كهر چه بود دندان دندان در فرهنك رشيدى بمعنى شهرى از شهرهاى تركستان و چين آورده اسدى در كرشاسب‌نامه كفته سخن چند راندند زان رزمكاه * و زانجا بچندان كرفتند راه و چند و فند بمعنى بيم و نهيب كه بر مردم افتد چندر بر وزن تندر مخفف چغندرست كه مرقوم شد بسحاق اطعمه كفته هركز نشنيده‌ام كه آشى * فخرش بوجود چندر آيد چندن بر وزن كندن بمعنى چندل باشد كه بصندل مشهور است و چوبى است رنكين و خوشبوى و كويند مار بدان درخت مايل است و بدان پيچد حكيم خاقانى كويد در رنك و بوى دهر نه پيچم كه رهروم * ارقم نيم كه بال بچندن برآورم ناصر خسرو علوى كفته بسوخته بر سركه و نمك مكن كه ترا * كلاب شايد و كافور سازد و چندن منوچهرى كفته مرا در زير ران اندر كميتى * كشنده نى و سرزن نى و توسن عنان بر كردن سرخش فكنده * چو دو مارسيه بر شاخ چندن چندى بمعنى چند است يعنى يك چند سعدى كفته يك چند بخيره عمر بكذشت * من بعد بر آن سرم كه چندى بنشينم و صبر پيش كيرم هم او كفته كفتم آهن‌دلى كنم چندى * ندهم دل به هيچ دلبندى چنك بمعنى منقار مرغان است و آن را بضم دانسته‌اند و خطاست و در فارس بكسر كويند چنك بفتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى معانى متعدده دارد اول خميده و منحنى كه آن را چفته و چمچاخ نيز كويند ديكر سازى است مشهور كه سر آن نيز خميده است و تارها دارد جامى كفته از بس فغان و شيونم * چنكى است خم كشته تنم اشك آمده تا دامنم * از هر مژه چون تارها و هر چيز خميده را كويند چنان كه سوزنى كفته پيران چنك پشت و جوانان چنك زلف * در چنك جام باده و در كوش بانك چنك ديكر بمعنى قلاب و چنكال و در جهانكيرى كفته قلابى كه فيل را بدان نكاه دارند و آن را چنكك هم خوانند و اين بيت امير خسرو را شاهد كرده قوى ضعيف نوازى كه پشهء ز امرش * ببانك چنك نه كوش پيل مىخوارست و اين بيت خالى از تكلفى به نظر نمىآيد و بمعنى نكار نامهء مانى كفته و بيت حكيم سنائى را شاهد آورده اى سنائى نشود كار تو امسال چو چنك * تا به خدمت نروى و نكنى پشت چو چنك و چنك به آن معنى كه او خواسته اصلش ارچنك و ارتنك است كه آن را انكليون نيز خوانند و ارچنك تبديل ارژنك است و ارژنك