رضا قلى خان ( هدايت )

322

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

محال و ممتنع كفته‌اند كه آتش از خيار كه بطبع سرد است برنيايد چنان كه هم انورى كفته بىآبروى دست تو هركس كه آب يافت * از دست چرخ بود چنان كاتش از خيار حكيم سنائى كفته كى شود دهر با تو يكدم خوش * چون جهدنا كه از خيار آتش اديب صابر كفته نكرد و هم نكند حاسد تو كار صواب * بخست و هم نجهد هركز از خيار آتش كمال اسمعيل در توحيد كفته لطيفهء كرم تست اينكه نركس را * بسعى باد بهار آتشى جهد ز خيار شمس فخرى واضح‌تر كفته پنداشت دشمنت كه بانديشهء محال * تاند كه آتشى بجهاند ز غاوشو و غاوشو و غاوش بمعنى خيار است و در حرف غين خواهد آمد آتش چنار و آتش خيار بر برخى مشتبه شده است حكيم انورى نيز كفته اى بر در بامداد پندار * فارغ چو همه خران نشسته نامت بميان مردمان در * چون آتشى از خيار جسته طوفان منازعت مينكيز * اى ساكن كشتى شكسته چناغ بر وزن اياغ نوعى از ماهى دريائى است چنان بفتح اول در فرهنك جهان‌كيرى و برهان آمده كه اسم موضعى است و بمعنى كوشيدن نيز هست در رشيدى نيافتم و بمعنى مانند و مثل و طور استعمال مىشود و مخفف چونان است يعنى چون آن و بضم اول چنانهن با جيم عجمى و هاء مفتوح در جهانكيرى كفته جامع مقامات شيخ الاسلام عبد اللّه انصارى مىكويد كه اين كلمهء آفرين است كه همه نيكيها در ضمن آنست يعنى صفت نتوان كرد از غايت نيكوئى در برهان نيز آمده كه كلمهء تحسين و آفرين‌ست و در قواعد فارسى بمعنى چنان هست مىآيد چه هن بمعنى هست آمده چنان كه شيخ روزبهان پارسى پساوى كفته اينه هن يا پشنى جام جمن يا مه بدر و معنى اين لغت درى آنست كه مىكويد اين آينه است يا پيشانى معشوق * اين جام جم است يا ماه تمام چنب بر وزن طلب بمعنى سنت است كه مقابل فرض يعنى واجب باشد چنان كه ابو نصر كفته چنب سنّت و كار به نافله * روا ناروا دان حلال و حرام ابو نصر فراهى كفته چنب بمعنى سنت است و كار خوب نافله كه واجب نيست روا يعنى حلال و ناروا يعنى حرام چنپا و چنپه نام كلى است سفيد شبيه بزنبق و آن كل را ياس چنپى نيز كويند منوچهرى دامغانى كفته با دام بنان مقنعه بر سر بدريدند * شاه اسپرمان چنپى در زلف دميدند و نام برنجى است خوب و اصل اين هر دو از هندوستان بايران آمده اكنون بسيار شده در غالب بلاد موجود و مشهور و معروفست چنبر بفتح جيم پارسى و باى عربى محيط دايره را كويند مطلقا چه چنبردف چه چنبر افلاك و غيره و بمعنى چرخ زدن و دوره كشتن نيز آمده و كنايه از مقيد و كرفتار بودن نيز هست حكيم ازرقى در صفت ارتفاع عمارت ممدوح كفته ز اسيب چنبر فلك اندر فراز آن * بر كنكره خميده رود مرد پاسبان حكيم فرخى بمعنى حلقه كفته زلف تو از مشك ناب چنبر چنبر * روى تو از لاله برك خرمن خرمن شيخ عطار بمعنى مقيد و محبوس بودن كفته كر چه بسيارى رسن بازى فكرت كرده‌ام * پيش ازين چيزى نمىدانم كه سر در چنبرم و چنبر كردن يعنى استخوان كرد كردن كه به عربى ترقود كويند چنبك بضم جيم و فتح باء بمعنى جست‌وخيز و چنبيدن يعنى جست‌وخيز كردن و چنبد يعنى جست خيز كند حكيم ازرقى كفته چنان كريزد ز دشمن كه شير رايت او * ز هيبت تو نه چنبد مكر به شكل شكال مؤلف كويد صاحب جهانكيرى در اين معنى همين بيت را شاهد آورده و اين بيت شاهدى صادق نباشد چرا كه نجنبد با جيم عربى هم در اينجا صحيح است بلكه بهتر است زيرا كه نجنبيدن در زمان خوف و بيم از جنبيدن كه بمعنى جست‌وخيز كردن است اغراقش بيشتر است و اين بيت مولوى را نيز مؤيد اين معنى كرده حلقه حلقه بر او رقص كنان دست زنان * سوى او چنبد هريك كه منم بنده تو و بملاحظه دست زدن و رقص كردن جستن در اينجا مناسب است و رشيدى اين بيت را شاهد چنبك كرده كه مولوى كفته هر مستئ در وصل خود * در اصل اصل اصل خود چنبك زنان در نيستى * دستك زنان اندر فنا مىتواند بود كه اين نيز خنبك باشد كه چنبك خوانده است معنى خنبك عن‌قريب بيايد چنپور بضم اول بر وزن پرزور پالهنك كه اسب را بدان جنيبه كنند و اصل در آن پالاهنك است و اصطلاح